عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_ششundefined: آری روز یوم الزینة بود، اینک هامان جلوی جایگاه آمده بود و به نیابت از فرعون میگفت: ای مردم سرزمین پهناور مصر! بدانید و آگاه باشید که موسی و هارون دو ساحرند که ادعای نبوت کرده اند، آنها مدعی پیامبری از سوی خدای نادیده هستند در صورتی که ما می دانیم آنها ساحرند و قصد دارند که با قدرت سحر خود بنی اسرائیل را که مردمی فرو مایه و برده و بی کس و کارند، علیه مردم مصر بشورانند و بر شما مردم مصر مسلط شوند. در این هنگام فرعون که سر ذوق آمده بود از جا برخواست و رو به ساحران گفت: ای ساحران بزرگ سرزمین متمدن مصر دست در دست هم دهید و یک سحر عظیم از خود نشان دهید و تمام قدرت خود را به کار بگیرید و کاری کنید که دست این ساحران که مدعی پیامبری هستند، رو بشود. رستگاری از آن کسی هست که امروز پیروز شود و بدانید که من تکیه گاه شما خواهم بود. ساحران علاوه بر ان عصا ها، بیست شتر طناب و ابزار جادوگری با خود آورده بودند و رو به فرعون گفتند: پس ما به عظمت فرعون سوگند می خوریم که ما قطعا پیروزیم. هنگامی که ساحران سحر خود را انجام دادند و بار دیگر طناب ها به میدان آمد و هر طناب تبدیل به ماری بزرگ شد، هیاهویی در همه جا پیچید مردم از کوچک و بزرگ از شدت هیجان، زنده باد فرعون میگفتند. در این هنگام خود ساحران هم نگاهی به هنر دستشان کردند و مغرورانه احساس پیروزی میکردند. در این هنگام جو حاکم بر آن جا به نحوی بود که موسی و هارون هم نگران شدند و ترسی درونشان بوجود آمد و با خود می گفتند نکند اتفاقی که میخواهند نیافتد، آخر این دو بزرگوار میخواستند از این جمع به عنوان یک رسانه جمعی برای هدایت مردم مصر استفاده کنند، درست همان کاری که جدشان حضرت ابراهیم خلیل الله در زمان نمرود با آن جشن و آتش افروخته نمود. ترس در جان موسی افتاده بود که خداوند به قلب موسی الهام کرد: ای موسی نترس! تو بزرگی خواهی کرد. هم اکنون بنداز عصایی که در دستت است و خواهی دید که چه اتفاقی خواهد افتاد، بدان و آگاه باش تمام آنچه که دیدی، مکر ساحران است و این چیزی که از ساحران هم میبینی به اجازه و قدرت من است و اگر من نخواهم، ساحران هیچ قدرتی نخواهند داشت. در این زمان فرعون فریاد برآورد که : ای موسی! برای چه در بهت و حیرت مانده ای؟! حالا نوبت توست، سحرت را رو کن تا همه بدانند تو پیامبری دروغین بیش نیستی. نفس ها در سینه حبس شده بود و همه سراپا چشم شده بودند و موسی به ناگه عصا را بر زمین انداخت، عصای چوبی در ابتدا مثل سرب داغ ذوب شد و مانند مذاب های آتش فشانی شروع به حرکت کرد. هُرم و داغی از این مذاب ها بر هوا بلند شد و در بین چشمان حیرت زده ی جمعی که صدها هزار نفر و شاید میلیون ها نفر بودند، از درون این سرب های مذاب سر موجودی که نامی ندارد شروع به طلوع کردن کرد، یعنی از بین مذاب ها سر موجودی بالا آمد که تا به حال هیچ کس نمونه اش را ندیده بود، این موجود نه مار بود و نه اژدها، نه حیوان درنده بود و نه هیچ چیز دیگر، موجودی که عظیم تر از هر اژدهایی بود و سری ترسناک که هر کس می دید از ترس بیم جانش می رفت. آن موجود که فعلا فقط یک سر بود، سرش را بالا آورد و دهانش را باز کرد این دهان چنان بود که یک طرف دهان آن، موازی قبه فرعون بود و از آنجا تا پایین دهان، سر این موجود بود. این موجود با چشم های قرمزی که برق میزد و دهان بازش به فرعون و اطرافیانش نگاهی کرد و به سرعت برگشت و متوجه سحر ساحران شد و در یک چشم بهم زدن، یک دفعه همه آن موجوداتی که ساحران مصر علم کرده بودند و به آنها تفاخر می کردند را بلعید و در یک لحظه تمام آن موجودات محو شدند و در دهان این سر قرار گرفتند و این در حالی بود که هنوز این موجود بدنی ندارد، یعنی هنوز بدن موجود تکمیل نشده بود و کم کم داشت بدنش شکل می گرفت و هیچ کسی تاکنون همچین موجودی ندیده بود و وصفش را هم نشنیده بود. او یک موجود جدید بود آن هم در سرزمین مصر که سرزمین موجودات عجیب و سحرانگیز است. مردم با دیدن این سر که تمام مار و اژدهای کف میدان را بلعیده بود از شدت ترس و وحشت فریاد می زدند و پا به فرار گذاشتند و در این هیاهو و فراری که برپا شده بود، ده هزار نفر از پیر و جوان و مرد و زن و کودک زیر دست و پا له شدند. شدت جمعیت به قدری بود که حضرت موسی را با خودش برد و موسی با موج جمعیت به این طرف و آن طرف می رفت. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_هفت🎬:
این موجود عجیب و غریب رو به هر طرف که می کرد ترسی عظیم در دل بیننده می انداخت و گویی کار این موجود، مبارزه با استکبار و تحقیر آن بود. پس باید کار اصلی را می کرد و این موجود رو کرد به سمت فرعون، فرعون همچون گچ سفید شد و تمام اندامش شروع به لرزیدن کرد.نگاه خیره ی این سر وحشتناک که از بین گدازه ها سربر آورده بود خیره به فرعون و هامان بود و این دو مستکبر مصر از شدت ترس خودشان را خیس کردند و کار به همینجا ختم نشد و ناگهان بوی گندی از سمت فرعون و هامان آمد، گویا آنها در کثافت خود غرق بودند و به ناگه موهای سر و صورتشان سفید شد و در یک لحظه هر دو غش کردند.
در این هنگام بود که خداوند به موسی وحی کرد و امر نمود و فرمود: از بین جمعیت خود را بیرون بکش و برگرد به سمت میدان و دست دراز کن و آن موجود وحشتناک را بگیر تا دوباره عصایی شود در دستانت. ...
موسی با زحمت زیاد از بین جمعیت خود را کشان کشان بیرون انداخت و با سرعت به سمت میدان مسابقه رفت و روبه روی این موجود عجیب و ترسناک قرار گرفت و دستش را در عبایش پیچید و سپس در دهان این موجود کرد و در چشم بهم زدنی آن موجود و گدازه های اطرافش که هنوز به تن موجود تبدیل نشده بودند به حالت اولیه برگشت و به صورت عصایی شد که در دست موسی بود.
ساحران که در همان ابتدای ورود به مبارزه به موسی احترام کرده بودند وقتی معجزه موسی را دیدند، ترس سراسر وجودشان را گرفت، آنها در سحر و ساحری استاد بودند و همان اول راه فهمیدند که این عمل موسی، سحر و جادو نیست و در جا ایمان آوردند و در مقابل موسی به سجده افتادند و گفتند: ای پیامبر خداوند نادیده! ما به خدای تو ایمان آوردیم و به حقانیت تو و خدایت شهادت می دهیم همانا کار تو نه سحر و جادوست بلکه معجزه ایست از طرف خدایت تا بندگان ببینند و حقیقت را باز یابند.
در این زمان فرعون به هوش آمده بود و شاهد این مکالمه موسی و ساحران بود. فرعون درحالی که به معجزه موسی یقین داشت، اما چون تا خرخره در اعمال ابلیسی غرق بود در مقابل ایمان آوردن به خداوند یکتا، مقاومت میکرد و رو به ساحران کرد و با عصبانیت گفت: ای اساتید سحر مصری! آیا قبل از این که من به شما اجازه بدهم به موسی ایمان آوردید؟ و من شک ندارم که موسی بزرگترین شماست که به شما سحر یاد داده است و شما با موسی همدست شده اید تا مردم مصر را فریب دهید، شمایان مرا و مردم مصر را به چند فروخته اید که اینگونه عرض اندام می کنید؟!
با این کار، فرعون فقط میخواست خودش راضی کند و به آنها گفت: بدانید که من شما را می کشم و دستا نتان را قطع میکنم شکنجه های سختی شما را خواهم نمود تا بفهمید چه کسی قدرتمندتر است و اینچنین بر منبر سخن ننشینید و مردم را نفریبید.
ساحرا ن در پاسخ به فرعون گفتند: سوگند به کسی که ما را آفرید هرگز تو را بر دلایل روشنی که در مقابل ماست ترجیح نمی دهیم، واقعیت همان بود که ما گفتیم و ما هیچ هراسی از تو و تهدیدهای تو نداریم پس هر حکمی که میخواهی بر ما اجرا کن. نهایت کاری که تو انجام بدهی، این است که دنیا را از ما میگیرد. ما به پروردگارمان ایمان می آوریم تا گناهانمان و آنچه که از سحر بر ما تحمیل کردی بیامرزد و قطعا پاداش خدا بهتر و پایدارتر است، برای ما این دنیا دیگر ارزشی ندارد همانا روحمان در گرو مهر پروردگار است و سر می نهیم به هر آنچه که خداوند یکتا برایمان تقدیر نماید.
ادامه دارد#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۲۰۹

۱۶:۳۷