عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_پنجundefined: هفتاد هزار نفر از قوم بنی اسرائیل در جلوی گوساله ای طلایی بر خاک افتادند و این خبر به هارون رسید. مومنانی از بنی اسراییل دور هارون را گرفته بودند و اکثریت بنی اسرائیل مهر سکوت بر لب زده بودند که نه طرفداری از سامری می کردند و نه هوادار هارون بودند چه بسا اگر این ساکتین حرکتی میزدند در همین لحظه اول تکلیف سامری و گوساله طلایی اش مشخص میشد. هارون برای اینکه وجدان های خواب این ساکتین و منحرفین را بیدار کند، بر بالای بلندی رفت و فریاد زد: مردم!چه زود زحمات موسی را فراموش کردید، چه راحت عهدهایی که خداوند از شما گرفت را به بوته ی نسیان سپردید، آیا موسی بارها و بارها به شما نگفت که هر کجا کارتان گره خورد در زندگی درماندید به محمد و آل محمد متوسل شوید؟! به خدا قسم که امروز خداوند شما را در بوته ی آزمایش قرار داده، ایشان اراده کرده به شما نعماتی بدهد اما بدون امتحان نعمتی به کسی عطا نمی شود اگاه باشید و از راه حق منحرف نشوید، همانا موسی بر خواهد گشت او پیامبر خداست و حرفش حق است و در کلامش صداقت دارد... شما چرا.... سخن هارون در دهانش بود که عده ای از منافقین به سمت او یورش بردند، هارون یاد سفارش های موسی افتاد که فرمود: در نبود من مراقب باشد اتحاد مردم بهم نخورد و دوم اینکه منحرفانی از بین قوم برمی خیزند، تو به راه آنان نرو و جان خویشتن را حفظ نما... حالا تعدادی دور هارون را گرفته بودند، یکی از آنها که شمشیری برّان در دست داشت جلو امد و گفت: هارون! ما پیامبری از بین خود برگزیدیم و اینک خداوند با ما سخن می گوید دیگر نیازی به تو نداریم، اگر ساکت نشوی همین جا خونت را خواهیم ریخت. حالا هارون چاره ای جز سکوت و گوشه نشینی نداشت، چون مأمور بود بر وصایای موسی... و سالیان بعد هم قوم بنی اسماعیل در حق علی دقیقا همان کاری را کردند که بنی اسراییل در حق هارون و این نقطه ی شروع انحراف این اقوام بود. حالا گوساله طلایی را به میدان اصلی خیمه ها آورده بودند و اعمالی را که ابلیس به سامری آموزش داده بود پیرامون گوساله ی طلایی انجام می دادند، سامری در کنار گاو قرار گرفت و‌گفت: یهو می گوید من نعمتم را بر شما نازل می کنم و دیگر عهدی از شما نمی گیرم و احتیاج نیست شما به محمد و آل محمد متوسل شوید، هر آنچه می خواهید را مستقیم از گوساله طلایی بخواهید و این حیله ی شیطان بود تا محمد و آل محمد را از یادها ببرد چرا که او کینه و دشمنی شدیدی با این پنج نور مقدس داشت. حالا بنی اسرائیل با تنی عریان به دور گوساله حرکاتی موزون می کردند و وردهایی را که ابلیس به آنان آموخته بود با هم تکرار می کردند، وردهایی که هر کدام مربوط به سحری و شیطانکی می شد... ادامه دارد....
#داستان_واقعی #روایت_انسان#قسمت_چهارصد_پنجاه_شش🎬:

حالا قوم بنی اسرائیل از راه راست منحرف شده بود ولیّ خدا را کنار زده بود و برای خود پیامبری دروغین برگزیده و خدایی طلایی ساخته بود.
ابلیس قوانین بت پرستی را در قالب پرستش خدا که گوساله تجسم آن بود به خورد قوم داده بود و این قوم روزها طبق قواعد شیطان به دور گوساله می چرخیدند و او را عبادت می کردند.
حالا که این قوم منحرف شده بود، ابلیس خیالش کمی راحت شد، او می خواست به بالای کوه طور برود و این بار نخبگان بنی اسرائیل و خود موسی را بفریبد.
قصه ی موسی و نخبگان و کوه طور هم شنیدنی بود.موسی وقتی همراه نخبگان حرکت کرد تا به میعادگاه با معبودش برسد، شور و شوقی زیاد داشت، او به راستی عاشق خدا بود، عاشقی که یک بار معشوق با او سخن گفته بود و موسی سرتا پا محو این معشوق دوست داشتنی شده بود.
موسی از شوق سخن گفتن با معشوق آسمانی اش با قدم های بلند حرکت می کرد و آنقدر از شوق لبریز بود که با هر قدم اشک شوق می ریخت.
او آنقدر هیجان رسیدن به وعده گاه را داشت که با سرعت طی مسیر می کرد و آنچنان سرعت داشت که از نخبگان فاصله گرفت، او خستگی نمی شناخت چون در راه وصال، خستگی بر عاشق دلسوخته چیره نمی شود و سکون و استراحت معنایی ندارد، عاشقی که سراپا غرق معشوق شده، آرام نمی گیرد مگر با رسیدن به مراد و معشوقش...
حال موسی برای نخبگان غریب می نمود چرا که آنها از آتش مهری که در وجود موسی شعله می کشید بی خبر بودند.
بالاخره موسی به سر منزل مقصود رسید و از همان بدو ورود به عبادت مشغول شد، او آنچنان غرق خدا شده بود که از اطراف بی خبر بود و روزها روزه می گرفت و شبها راز و نیاز می کرد و اشک شوق می ریخت، چرا که خداوند قرار بود با او سخن بگوید و توارت، این کتاب زندگی و انسان سازی را به او نازل کند و قبل از نزول لازم بود تا موسی یک چله عبادت کند و از همه لحاظ آمادگی فرود تورات را داشته باشد.
در این زمان ابلیس خود را به کوه طور رسانید، او می خواست به هر طریق ممکن که شده مانع نزول تورات شود چرا که می دانست اگر تورات نازل شود و مردم به دستورات آن عمل کنند دیگر نقشه های او نقش بر آب می شود پس می خواست به هر طریق ممکن موسی را نیز فریب دهد و او را به دام خود کشد
پس زمانی که موسی مشغول مناجات با خدا بود ابلیس هم خود را به کوه طور رسانید.در آن هنگام ملکی از ملائکه آسمان که در آن اطرف بود با تعجب نگاهی به او نمود و از ابلیس پرسید: آیا تو واقعا در این حالت معنوی موسی هم طمع داری که بتوانی اثری در موسی بگذاری؟ موسی در حال مناجات با پروردگارش است، ببین او آنچنان از خود بی خود است و در خدا غرق شده که هیچ التفاتی به اطراف ندارد.
ابلیس خنده بلندی کرد وگفت: فکر می کنی این حال روحانی موسی از حال معنوی پدرش آدم در بهشت بیشتر است؟ به گمانم که چنین نیست، من در بهشت هم رفتم و موفق شدم و آدم ابوالبشر را فریب دادم پس من ناامید نمی شوم و از حالتهای معنوی نمیترسم، اتفاقا کسانی که به سمت حالات معنوی می روند من طمع دارم که از آن سو به زمین بزنمشان.

ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۱۳۸

۱۷:۱۶