طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_شش
: حالا قوم بنی اسرائیل از راه راست منحرف شده بود ولیّ خدا را کنار زده بود و برای خود پیامبری دروغین برگزیده و خدایی طلایی ساخته بود. ابلیس قوانین بت پرستی را در قالب پرستش خدا که گوساله تجسم آن بود به خورد قوم داده بود و این قوم روزها طبق قواعد شیطان به دور گوساله می چرخیدند و او را عبادت می کردند. حالا که این قوم منحرف شده بود، ابلیس خیالش کمی راحت شد، او می خواست به بالای کوه طور برود و این بار نخبگان بنی اسرائیل و خود موسی را بفریبد. قصه ی موسی و نخبگان و کوه طور هم شنیدنی بود. موسی وقتی همراه نخبگان حرکت کرد تا به میعادگاه با معبودش برسد، شور و شوقی زیاد داشت، او به راستی عاشق خدا بود، عاشقی که یک بار معشوق با او سخن گفته بود و موسی سرتا پا محو این معشوق دوست داشتنی شده بود. موسی از شوق سخن گفتن با معشوق آسمانی اش با قدم های بلند حرکت می کرد و آنقدر از شوق لبریز بود که با هر قدم اشک شوق می ریخت. او آنقدر هیجان رسیدن به وعده گاه را داشت که با سرعت طی مسیر می کرد و آنچنان سرعت داشت که از نخبگان فاصله گرفت، او خستگی نمی شناخت چون در راه وصال، خستگی بر عاشق دلسوخته چیره نمی شود و سکون و استراحت معنایی ندارد، عاشقی که سراپا غرق معشوق شده، آرام نمی گیرد مگر با رسیدن به مراد و معشوقش... حال موسی برای نخبگان غریب می نمود چرا که آنها از آتش مهری که در وجود موسی شعله می کشید بی خبر بودند. بالاخره موسی به سر منزل مقصود رسید و از همان بدو ورود به عبادت مشغول شد، او آنچنان غرق خدا شده بود که از اطراف بی خبر بود و روزها روزه می گرفت و شبها راز و نیاز می کرد و اشک شوق می ریخت، چرا که خداوند قرار بود با او سخن بگوید و توارت، این کتاب زندگی و انسان سازی را به او نازل کند و قبل از نزول لازم بود تا موسی یک چله عبادت کند و از همه لحاظ آمادگی فرود تورات را داشته باشد. در این زمان ابلیس خود را به کوه طور رسانید، او می خواست به هر طریق ممکن که شده مانع نزول تورات شود چرا که می دانست اگر تورات نازل شود و مردم به دستورات آن عمل کنند دیگر نقشه های او نقش بر آب می شود پس می خواست به هر طریق ممکن موسی را نیز فریب دهد و او را به دام خود کشد پس زمانی که موسی مشغول مناجات با خدا بود ابلیس هم خود را به کوه طور رسانید. در آن هنگام ملکی از ملائکه آسمان که در آن اطرف بود با تعجب نگاهی به او نمود و از ابلیس پرسید: آیا تو واقعا در این حالت معنوی موسی هم طمع داری که بتوانی اثری در موسی بگذاری؟ موسی در حال مناجات با پروردگارش است، ببین او آنچنان از خود بی خود است و در خدا غرق شده که هیچ التفاتی به اطراف ندارد. ابلیس خنده بلندی کرد وگفت: فکر می کنی این حال روحانی موسی از حال معنوی پدرش آدم در بهشت بیشتر است؟ به گمانم که چنین نیست، من در بهشت هم رفتم و موفق شدم و آدم ابوالبشر را فریب دادم پس من ناامید نمی شوم و از حالتهای معنوی نمیترسم، اتفاقا کسانی که به سمت حالات معنوی می روند من طمع دارم که از آن سو به زمین بزنمشان.
ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هفت🎬:
موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق عبادت پروردگارش بود در این هنگام وحی پروردگار بر او نازل شدابلیس کمی جلوتر رفت تا بداند موسی چه به خدا می گوید او می خواست به نحوی حواس موسی را پرت و او را فریب دهد تا به خیال خام خودش مانع نزول تورات شود و روزی را برای موسی رقم زند مثل روز«آدم»...
در این هنگام پروردگار به حضرت موسی فرمود: ای موسی! من نماز و هیچ گونه دعایی را از بندهای قبول نمی کنم الا این که نسبت به عظمت من تواضع کند، من را بزرگ و خودش را کوچک بداند. بندگی کند و در قلبش نسبت به من خوف داشته باشد. روزش را برای ذکر من قرار بدهد و هیچ گاه بر گناهی که انجام میدهد اصرار نکند و سریع توبه کند. ای موسی، بنده ی من ، نه تنها باید حق من را حفظ کند بلکه باید حق و بزرگی و منزلت اولیاء و دوستانم را هم باید حفظ کند و آنان که من اراده کرده ام را بزرگ دارد چرا که آنان بزرگان اهل زمین و آسمانند.
موسی با تواضع گفت: خداوندا ! برای من این مطلب را باز نما، منظور از اولیایی که باید حقشان را نگه دارم ابراهیم، اسحاق و یعقوب و پیامبران قبل از من است؟خداوند پاسخ داد: ای موسی! بدان و آگاه باش اراده و منظور اصلی من از این اولیاء و بزرگان، آن هایی است که به خاطر آنها خلقت آدم ایجاد شد و به خاطر آنها بهشت و جهنم آفریده شد، همانا من دو عالم را نیافریدم مگر به بهانه ی وجود این بزرگان...
موسی پرسید: بار الها! آنها چه کسانی هستند؟!خداوند فرمود: بدان و آگاه باش و به همگان بگو برگزیدگان من محمد و احمد است همانا نام او را از نام خودم برگرفته ام چرا که من «محمود» هستم و او «محمد» است.
هنگامی که پروردگار این عظمت از پیامبر را نشان داد، ابلیس قدمی پیش گذاشت او می خواست حس حسادت موسی را قلقلک دهد همانطور که حس حسادت سامری را برانگیخت و سامری، هارون که نبی خدا بود را کنار زد و خود را جانشین او قرار داد، ابلیس طمع کرده بود که موسی هم چنان کند که نسبت به محمد و آل محمد که اکنون به طور واضح خداوند او را بر همگان برتری داده بود رشک ببرد و موسی اعتراض کند که چرا منِ موسی که عاشقانه تو را دوست دارم و سختی های زیادی در راه هدایت بندگانت کشیدم آن فرد برگزیده نباشم. ابلیس خواست جلو برود و موسی را وسوسه کند، هنوز قدمی برنداشته بود که حضرت موسی با لحنی سراسر خشوع که عشق به خدا از آن می بارید فرمود : خداوندا تقاضایی از تو دارم که امیدوارم آن را اجابت کنی، من را از امت او قرار بده، دوست دارم نام موسی هم جز امت محمد نوشته شود.
در این هنگام خداوند به او فرمود: ای موسی! بشارت باد بر تو که تو از امت او هستی و ابراهیم هم از امت اوست.
و این شرافت بسیار بزرگی برای موسی بود که به آن مقام بالا رسیده بود که عضو امت پیامبر خاتم باشد.
در این لحظه ابلیس که آمده بود تا فرصتی برای گمراهی موسی به دست بیاورد و اگر موسی ذره ای و کمترین درجه ای از حسادت در وجودش بود میتوانست از همین روزنه باریک در او نفوذ کند؛ اما موسی از تمام حسادتها دور بود و نگاهش به فراتر از آنها بود. و این پاسخش به خوبی نشان میداد که هم پیامبری محمد صلی الله علیه واله را پذیرفته بود و هم می خواست جزء امتش باشد.
ابلیس تا این جواب موسی را شنید به عقب برگشت و متوجه شد که نمیتواند از راه حسادت راهی به موسی پیدا کند و از او ناامید شد.
در این هنگام موسی که از شوق مصاحبت با خدا لبریز شده بود و تمام وجودش غرق و محو در خدا شده بود و عاشق در اوج این حالات چیزی جز آغوش امن معشوق نمی خواهد، از شدت عشقش ملتمسانه نگاهش را به آسمان دوخت و به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، پروردگارا آنچنان مهرت بر دلم سایه افکنده و آتشی در وجودم پدید آورده که جز با دیدن تو آرام نمی گیرم...
ادامه دارد...#
موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق عبادت پروردگارش بود در این هنگام وحی پروردگار بر او نازل شدابلیس کمی جلوتر رفت تا بداند موسی چه به خدا می گوید او می خواست به نحوی حواس موسی را پرت و او را فریب دهد تا به خیال خام خودش مانع نزول تورات شود و روزی را برای موسی رقم زند مثل روز«آدم»...
در این هنگام پروردگار به حضرت موسی فرمود: ای موسی! من نماز و هیچ گونه دعایی را از بندهای قبول نمی کنم الا این که نسبت به عظمت من تواضع کند، من را بزرگ و خودش را کوچک بداند. بندگی کند و در قلبش نسبت به من خوف داشته باشد. روزش را برای ذکر من قرار بدهد و هیچ گاه بر گناهی که انجام میدهد اصرار نکند و سریع توبه کند. ای موسی، بنده ی من ، نه تنها باید حق من را حفظ کند بلکه باید حق و بزرگی و منزلت اولیاء و دوستانم را هم باید حفظ کند و آنان که من اراده کرده ام را بزرگ دارد چرا که آنان بزرگان اهل زمین و آسمانند.
موسی با تواضع گفت: خداوندا ! برای من این مطلب را باز نما، منظور از اولیایی که باید حقشان را نگه دارم ابراهیم، اسحاق و یعقوب و پیامبران قبل از من است؟خداوند پاسخ داد: ای موسی! بدان و آگاه باش اراده و منظور اصلی من از این اولیاء و بزرگان، آن هایی است که به خاطر آنها خلقت آدم ایجاد شد و به خاطر آنها بهشت و جهنم آفریده شد، همانا من دو عالم را نیافریدم مگر به بهانه ی وجود این بزرگان...
موسی پرسید: بار الها! آنها چه کسانی هستند؟!خداوند فرمود: بدان و آگاه باش و به همگان بگو برگزیدگان من محمد و احمد است همانا نام او را از نام خودم برگرفته ام چرا که من «محمود» هستم و او «محمد» است.
هنگامی که پروردگار این عظمت از پیامبر را نشان داد، ابلیس قدمی پیش گذاشت او می خواست حس حسادت موسی را قلقلک دهد همانطور که حس حسادت سامری را برانگیخت و سامری، هارون که نبی خدا بود را کنار زد و خود را جانشین او قرار داد، ابلیس طمع کرده بود که موسی هم چنان کند که نسبت به محمد و آل محمد که اکنون به طور واضح خداوند او را بر همگان برتری داده بود رشک ببرد و موسی اعتراض کند که چرا منِ موسی که عاشقانه تو را دوست دارم و سختی های زیادی در راه هدایت بندگانت کشیدم آن فرد برگزیده نباشم. ابلیس خواست جلو برود و موسی را وسوسه کند، هنوز قدمی برنداشته بود که حضرت موسی با لحنی سراسر خشوع که عشق به خدا از آن می بارید فرمود : خداوندا تقاضایی از تو دارم که امیدوارم آن را اجابت کنی، من را از امت او قرار بده، دوست دارم نام موسی هم جز امت محمد نوشته شود.
در این هنگام خداوند به او فرمود: ای موسی! بشارت باد بر تو که تو از امت او هستی و ابراهیم هم از امت اوست.
و این شرافت بسیار بزرگی برای موسی بود که به آن مقام بالا رسیده بود که عضو امت پیامبر خاتم باشد.
در این لحظه ابلیس که آمده بود تا فرصتی برای گمراهی موسی به دست بیاورد و اگر موسی ذره ای و کمترین درجه ای از حسادت در وجودش بود میتوانست از همین روزنه باریک در او نفوذ کند؛ اما موسی از تمام حسادتها دور بود و نگاهش به فراتر از آنها بود. و این پاسخش به خوبی نشان میداد که هم پیامبری محمد صلی الله علیه واله را پذیرفته بود و هم می خواست جزء امتش باشد.
ابلیس تا این جواب موسی را شنید به عقب برگشت و متوجه شد که نمیتواند از راه حسادت راهی به موسی پیدا کند و از او ناامید شد.
در این هنگام موسی که از شوق مصاحبت با خدا لبریز شده بود و تمام وجودش غرق و محو در خدا شده بود و عاشق در اوج این حالات چیزی جز آغوش امن معشوق نمی خواهد، از شدت عشقش ملتمسانه نگاهش را به آسمان دوخت و به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، پروردگارا آنچنان مهرت بر دلم سایه افکنده و آتشی در وجودم پدید آورده که جز با دیدن تو آرام نمی گیرم...
ادامه دارد...#
۱۳۰
۱۶:۵۸