عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_یکundefined: صبح زود بود که هامان با دستور فوری فرعون به حضورش رسید، طرحی بزرگ روی میز سنگی پیش روی فرعون که روی پوست کشیده شده بود وجود داشت. هامان ادای احترام کرد و فرعون با اشاره ی دست او را به جلو خواند. هامان همانطور که تا کمر خم شده بود پیش آمد و گفت: چه شده فرمانروا؟! اتفاقی افتاده؟! آیا باز هم خبری از جانب سیاهچال و حزقیل به گوشتان خورده؟! کاش همان دم او را به میخ میکشیدید و در سیاهچال زندانی نمی کردید.. فرعون نیشخندی زد و گفت: فعلا حزقیل را به حال خود رها کن که طرحی در سر دارم اگر به سرانجام برسد، حزقیل که هیچ، موسی و هارون هم سهل است، خدای موسی را به زانو درمی آورم و خودم می شوم الهه ی کل مصر و کل دنیا، زمین و آسمان ها و هر چه که در آن وجود دارد. هامان که حرفهای تازه ای از فرعون می شنید، چشمانش را ریز کرد و گفت: چه کاری؟! اصلا این کار پیشنهاد کیست؟! و از کجا به ذهن شما رسیده است؟ فرعون یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: بالاخره ما خدای این سرزمینیم و هر آن اراده کنیم چیزی برایمان ظهور پیدا می کند، فقط بدان که تو مامور به سرانجام رساندن این کار بزرگی هامان چشمی گفت و با تعجب نگاهی کرد و گفت: این کار دقیقا چیست؟! فرعون از جا برخاست و همانطور که دست هایش را بهم می مالید گفت: می خواهم صرحی بزرگ بسازم...ساختمانی عظیم که از آنجا سفر کنیم به کل آسمانها هامان سری تکان داد و گفت: مصر که از این ساختمان ها بسیار به خود دیده از اهرام مصر گرفته تا انواع و اقسام ساختمان های عظیمی که در دوره های مختلف به خود دیده است. فرعون چند قدم برداشت و سپس رو به هامان نمود و همانطور که نقشه ی روی میز را نشان میداد گفت: می گویم می خواهم ساختمانی عظیم بنا کنم، این ساختمان آنقدر عظیم است که تمام معجزات موسی را تحت الشعاع قرار می دهد، قرار است این ساختمان تا آسمان و بالای ابرها کشیده شود و از بالای آن ساختمان راه عروج و صعود به تمام کهکشان ها و هفت آسمان برای ما باز شود. هامان زیر لب گفت: هفت آسمان... و واقعا این درست بود چون راه آسمان ها در ان زمان برای اجنه و شیاطین باز بود و می توانستند به آنجا پرواز کنند و استراق سمع نمایند و رازهای دنیا را کشف کنند و درست بعد از تولد حضرت عیسی راه سه آسمان آخری بر روی اجنه و شیاطین بسته شد و بعد از تولد پیامبر اسلام، راه کل آسمان ها بر اجنه و شیاطین بسته شد. فرعون اشاره ای به میز کرد و گفت: این است نقشه ی آن ساختمان، این ساختمانی عظیم خواهد بود و هم اکنون در کل مصر اعلامیه بده و هر چه بنّا و معمار ماهر یافتی به اینجا بیاور، برای ساختن این ساختمان ما به پنجاه هزار بنا و معمار نیاز داریم و هر انچه برده در مصر است نیز برای کارگری به اینجا آور و از بردگان بنی اسراییلی هم در ساخت این صرح استفاده کن که هر چه برده برای کار بیاوریم باز هم کم است... هامان نگاهی به نقشه ی پیش رو کرد و گفت: عجب پیچیده است، واقعا اعجاب انگیز است، یعنی واقعا با ساختن این صرح می توانیم به آسمان ها برویم؟! فرعون سری تکان داد و گفت: شک نکن، می شود. هامان باز هم نگاهی به نقشه کرد و گفت: باید دیواره های صرح شفاف باشد که از بیرون و داخل همه چیز دیده شود(دیواره ی شیشه ای) و جالب است که عنوان شده نیرو محرکه ای که داخل صرح در جایگاهی عظیم به کار باید برد از آتش سوزان و دمیدن بادی شدید تشکیل میشود. هامان خیره به طرح پیش رو پلک نمیزد و زیر لب گفت: بی شک این طرحی از جانب ابلیس بزرگ است، او ما را فراموش نکرده و همانا خدای بزرگی ست که باید مصریان او را ستایش کنند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_دوم🎬:
هامان چشمی گفت و طرح را که بسیار سنگین مینمود تا زد و همانطور که آن را در آغوش گرفته بود می خواست از سالن خارج شود که فرعون گفت: صبر کن؛ بگذار طرح و نقشه همینجا باشد و توی روی آن کار کن و من هم نظارت می کنم، یعنی از امروز به بعد من و تو و آن پیرمرد زبردست با همکاری و نظارت هم این کار را پیش می بریم.
هامان به عقب برگشت و طرح را به سرجای اولش برگرداند و می خواست چیزی بگوید که فرعون زودتر از او گفت: به گمانم زندانی کردن حزقیل در سیاهچال کار درستی نبود، چرا که او از نجیب زادگان است و احتمال زیاد غیر از او در شبکه ی قصر خائنینی باشند که ما آنها را شناسایی نکرده ایم، پس بهتر آن است که حزقیل را از سیاه‌چال خارج کنید و او را به خانه اش منتقل کنید، اما تحت تدابیر امنیتی باشد و حق خروج از منزل را نداشته باشد و او را در حصر خانگی نگه دارید.
هامان با شنیدن این حرف برآشفت چون او دشمنی عمیقی با حزقیل داشت و خود را آماده کرده بود تا او را به چهار میخ بکشد اما اینک با این نظر فرعون، بیم آن می رفت تا جانش نجات یابد و از کمند کشته شدن بگریزد.
هامان که سعی می کرد خشمش را پنهان کند، نفس کوتاهی کشید و گفت: هر چه شما بگویید همان کنم اما فکر نمی کنید که حزقیل سزاوار بدترین مرگ است و باید کشته شود نه اینکه در حصر خانگی باشد؟!
فرعون از جا برخاست و همانطور که جلوی هامان قدم میزد گفت: حزقیل وزیر مورد اعتماد ما بود، هنوز هم اندکی امید دارم که با گذشت زمان پی به اشتباهش ببرد و برگردد، از طرفی کشتن او در این زمان سودی به حال من ندارد، اما زنده ماندنش فایده دارد، شاید از عقیده اش برگشت...
هامان پوزخندی زد و گفت: محال است، حزقیل اینک در همان سیاهچال هم تبلیغ دین موسی را می کند اگر زمانی شنیدی که نگهبانان زندان از پرستش شما برگشته اند تعجب نکنید چرا که حزقیل کلامی آتشین دارد و عقیده ای راسخ به موسی و خدایش دارد پس هر چه زودتر او را بکشید.
در این هنگام فرعون نگاه تندی به هامان کرد و گفت: دستور همان است که گفتم، حزقیل را در خانه اش زندانی کنید و با این کار من می توانم با تحت نظر گرفتن او، دیگر هم کیشانش در قصر را شناسایی کنم و از طرفی می خواهم باشد و بماند و زمانی که صرح من آماده شد،او با چشمان خود عظمت فرعون را ببیند و ببیند که خدای موسی را چگونه خوار و خفیف می کنم و آن وقت بی شک به من ایمان می آورد...
هامان که باز هم تیرش به سنگ خورده بود و از طرفی دیگر حزقیل برایش خطری نداشت، چشمی گفت و از حضور فرعون مرخص شد.
خیلی زود حزقیل تحت تدابیر شدید امنیتی در منزلش زندانی شد و کار ساخت صرح هم شروع شد.
ادامه دارد...

۲۵۶

۱۷:۰۸