طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_هفتم
: همزمان با مسلط شدن قبطیان بر بنی اسرائیل در مصر و بردگی رفتن بنی اسرائیل که ابتدا نعمت خدا بر آنها افزون شد و به خاطر کفران نعمت دوباره کافران و کاهنان بر آنان مسلط شدند و همزمان با رونق سحر و ساحری در مصر، پیامبری خوش سیما که صورتش مردم را یاد یوسف نبی می انداخت در کنعان به پیامبری رسید. این پیامبر که نامش ایوب بود و نوه اسحاق و از نوادگان ابراهیم بود، پیامبر قوم خود شد، این پیامبر از بنی اسرائیل نبود اما ارتباط خویشی با یعقوب و یوسف داشت و از طرف مادر به حضرت لوط می رسید. جوانی قوی هیکل و زیبا که صاحب زمین های بسیاری بود و با وجود باران فراوان زمین های حاصلخیز هر سال محصولی فراتر از انتظار می داد. کار ایوب که کشاورزی و دامداری بود رونق بسیار گرفت. او ابتدا گله ای گوسفند داشت و با محصول خوبی که از زمین هایش برداشت کرده بود، تعدادی شتر هم گرفت و کم کم این تعداد زاد و ولد کرد و تبدیل به گله ای شتر شد و سپس گله ای گاو و اسب هم به آن اضافه شد. حضرت ایوب هر چه نعمتش افزون تر می شد، خاضع تر و کریم تر می شد و شب و روز سپاس خدا را به جای می آورد. حضرت ایوب تلاش بسیار کرد تا مردم قومش را به سمت خداوند بیاورد اما طبق گواهی برخی در تاریخ که فقط سه نفر را توانست موحد کند، اما با این وجود باز هم دست از تلاش و کوشش بر نداشت و همیشه سپاسگذار خداوند بود حضرت ایوب هر چه نعماتس بیشتر میشد، شکر گذارتر می شد و بی شک شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت، از کفت بیرون کند و اینچنین بود که روز به روز کارشان پر رونق و پر برکت تر میشد. ابلیس که این وضع را نمی توانست تحمل کند پس تصمیم گرفت تا کاری کند که پیامبر را از چشم آن قومش بیاندازد و خواست که ایوب را به نوعی بشکند یا فریب دهد، اما ایوب پیامبر خداوند بود و شیطان را به سوی پیامبران راهی نیست. پس شیطان به درگاه خداوند روی آورد و به ایشان گفت: ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_هشتم🎬:
داستان زندگی حضرت ایوب با حسادت شیطان به ایشان جوری دیگر رقم خورد. شیطان که شاهد شکرگزاری هر روز و هر لحظه ی حضرت ایوب بود به خداوند گفت: خداوندا! خیلی به شکرگزاری ایوب نناز زیرا به او نعمت بسیار دادی، غلام و کنیز و اسب و شتر و گوسفند و گاو و باغ و دار و درخت و فرزندان برومند و چهار همسر زیبا و کیسه های مملو از سیم و زر، هر آنچه را که آرزوی دیگر بندگان است، همه را یکجا به ایوب عطا کردی و اگر ایوب نعمت های تو را شکر می کند، کار آنچنان بزرگی انجام نداده و این شکر دلیل واضحی دارد و به این دلیل است که زندگی مرفه و آسانی داشته است و نعمت های وسیعی به او بخشیده ای، مطمئن باشد اگر نعمت های مادی را از ایوب بگیری، هرگز شکرگزار تو نخواهد بود. به این ترتیب خداوند تصمیم به امتحان الهی از حضرت ایوب (ع) گرفت.خداوند که عالم بر خفیات هست و هر آنچه را دیگران نمی دانند میداند، برای اینکه بر همه عیان شود که ایوب در هر صورتی شکرگزار نعماتش است، پس خواست ایشان را به ابتلایی گرفتار کند که نامش تا همیشه ی تاریخ بر تارک تاریخ بدرخشد و ایوب سرمشق و الگویی برای بندگان صبور و شکور پروردگار باشد.
پس حضرت باریتعالی به شیطان اجازه داد هر آنچه که می خواهد بر سر مال و منال ایوب بیاورد.
شیطان زهر خندی زد و به سمت لشکرش رفت، او میبایست با طرح و نقشه ای کامل جلو رود تا ایوب از از چشم خدا بیاندازد و مطمئن بود که بالاخره اراده اش بر اعتقاد ایوب فائق می آید و او را در هم می شکند.
پس برای شروع کار تعدادی از راهزنان را وسوسه کرد، آنها همیشه از هیبت و قدرت ایوب واهمه داشتند اما یکی از ابلیسک ها به صورت راهزنی تازه کار در جمع راهزنان درآمد و همانطور که آنان گرد آتش حلقه زده بودند رو به بزرگ راهزنان گفت: من نمی دانم شما چرا خود را همیشه با فضله ی موشی راضی می کنید، سختی بسیار می کشید تا کاروانی را لخت کنید و ابن بین نفراتی هم از شما به کشتن می رود و در آخر سر هم سکه ای سیاه بدست می آورید که کفاف قوت روزانه تان هم نمی دهد.
سردسته راهزنان که نامش لابان بود یک تلی ابرویش را بالا داد و گفت: تو کیستی که چنین ناشیانه سخن می گویی؟! معلوم است تازه به این جمع پیوستی و هیچ از راهزنی نمی دانی و شور جوانی در سر داری و فکر می کنی راهزنان می توانند با چرخش یک شمشیر کوزه های طلا ظاهر کنند.همه ی جمع خنده بلندی سر دادند و آن ابلیسک با لحنی محکم گفت: حق دارید به من بخندید چون شما در کارتان هدف بالا و برنامه ندارید، به حرفهای من گوش دهید که برنامه ای دارم عالی، اگر موفق بودم و همه شما به نان و نوایی رسیدید، باید مرا مهتر خود کنید...
ادامه دارد...
به قلم: طاهره سادات حسینی
داستان زندگی حضرت ایوب با حسادت شیطان به ایشان جوری دیگر رقم خورد. شیطان که شاهد شکرگزاری هر روز و هر لحظه ی حضرت ایوب بود به خداوند گفت: خداوندا! خیلی به شکرگزاری ایوب نناز زیرا به او نعمت بسیار دادی، غلام و کنیز و اسب و شتر و گوسفند و گاو و باغ و دار و درخت و فرزندان برومند و چهار همسر زیبا و کیسه های مملو از سیم و زر، هر آنچه را که آرزوی دیگر بندگان است، همه را یکجا به ایوب عطا کردی و اگر ایوب نعمت های تو را شکر می کند، کار آنچنان بزرگی انجام نداده و این شکر دلیل واضحی دارد و به این دلیل است که زندگی مرفه و آسانی داشته است و نعمت های وسیعی به او بخشیده ای، مطمئن باشد اگر نعمت های مادی را از ایوب بگیری، هرگز شکرگزار تو نخواهد بود. به این ترتیب خداوند تصمیم به امتحان الهی از حضرت ایوب (ع) گرفت.خداوند که عالم بر خفیات هست و هر آنچه را دیگران نمی دانند میداند، برای اینکه بر همه عیان شود که ایوب در هر صورتی شکرگزار نعماتش است، پس خواست ایشان را به ابتلایی گرفتار کند که نامش تا همیشه ی تاریخ بر تارک تاریخ بدرخشد و ایوب سرمشق و الگویی برای بندگان صبور و شکور پروردگار باشد.
پس حضرت باریتعالی به شیطان اجازه داد هر آنچه که می خواهد بر سر مال و منال ایوب بیاورد.
شیطان زهر خندی زد و به سمت لشکرش رفت، او میبایست با طرح و نقشه ای کامل جلو رود تا ایوب از از چشم خدا بیاندازد و مطمئن بود که بالاخره اراده اش بر اعتقاد ایوب فائق می آید و او را در هم می شکند.
پس برای شروع کار تعدادی از راهزنان را وسوسه کرد، آنها همیشه از هیبت و قدرت ایوب واهمه داشتند اما یکی از ابلیسک ها به صورت راهزنی تازه کار در جمع راهزنان درآمد و همانطور که آنان گرد آتش حلقه زده بودند رو به بزرگ راهزنان گفت: من نمی دانم شما چرا خود را همیشه با فضله ی موشی راضی می کنید، سختی بسیار می کشید تا کاروانی را لخت کنید و ابن بین نفراتی هم از شما به کشتن می رود و در آخر سر هم سکه ای سیاه بدست می آورید که کفاف قوت روزانه تان هم نمی دهد.
سردسته راهزنان که نامش لابان بود یک تلی ابرویش را بالا داد و گفت: تو کیستی که چنین ناشیانه سخن می گویی؟! معلوم است تازه به این جمع پیوستی و هیچ از راهزنی نمی دانی و شور جوانی در سر داری و فکر می کنی راهزنان می توانند با چرخش یک شمشیر کوزه های طلا ظاهر کنند.همه ی جمع خنده بلندی سر دادند و آن ابلیسک با لحنی محکم گفت: حق دارید به من بخندید چون شما در کارتان هدف بالا و برنامه ندارید، به حرفهای من گوش دهید که برنامه ای دارم عالی، اگر موفق بودم و همه شما به نان و نوایی رسیدید، باید مرا مهتر خود کنید...
ادامه دارد...
۳۶۵
۱۶:۱۹