عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سیزدهمundefined: سربازان حکومت نقطه به نقطه ی منزل عمران را گشتند، اما هیچ اثری از نوزاد تازه متولد شده نبود. یکی از سربازها به سمت یوکابد آمد و به هارون اشاره کرد وگفت: نام کودکت چیست؟! یوکابد دستش را از ظرف خمیر بیرون آورد و گفت: نامش هارون است. سرباز گفت: کودک دیگری در این خانه نیست؟! یوکابد چانه ای خمیر برداشت و همانطور که آن را شکل میداد گفت: شما همه جای خانه را گشتیذ، از من میپرسید کودک دیگر در اینجا هست یانه؟! سرباز نگاهی به تنور که از آن دود بلند بود کرد قدمی جلو گذاشت و هنوز نزدیک تنور نشده بود که ناگهان شعله های آتش جان گرفت و سرباز از ترس سوختن به عقب برگشت و دستور خروج از خانه صادر شد. تا سربازان از خانه بیرون رفتند تازه یوکابد فهمید چه کار خطرناکی کرده و همانطور که اشک می ریخت و بر سر و سینه میزد به سمت تنور رفت و می گفت: خاک بر سرم، من با دستان موسی این نوزاد زیبا رویم را سوختم...و سپس رو به آسمان کرد و ادامه داد: خدایا تو خود خوب می دانی آن زمان که موسی را در تنور آتش انداختم اصلا به این فکر نکردم که تنور داغ است و آتش شعله ور، من چاره ای نداشتم، خدایا مرا به خاطر لین گناه بزرگ ببخشا، خداوندا جان یوکابد را بگیر که... در همین هنگام نگاه یوکابد به تنور پر از آتش افتاد و حرف در دهانش خشکید موسی که نوزادی چند روزه بیش نبود مانند طفلی چند ماهه در تنور می خندید و با شعله های آتش بازی می کرد، انگار که این موسی نیست و ابراهیم خلیل است که آتش بر او چون بافی پر از گل، گلستان شده... یوکابد موسی را از تنور بیرون آورد و همانطور که بر سر و رویش بوسه میزد گفت: این یک معجزه است..تو...تو...همان منجی وعده داده شده ای، تو بی شک یکی از انبیاء الهی هستی. در این هنگام انگار فرشته ای در کوش یوکابد نجوا کرد: جان موسی در خطر است، فوراً صندوقچه ای چوبی تهیه کن و موسی را در آن بگذار و به آب نیل بیانداز... یوکابد که انگار خواب بود و با این الهام الهی بیدار شده بود، موسی را به آغوش گرفت، کمی به او شیر داد و موسی مانند فرشته ای آسمانی به خواب رفت. در این هنگام صدای عمران که حالا از سر کار آمده بود و با در شکسته ی خانه اش مواجه شده بود در فضا پیچید: چه شده زن؟! چرا این در شکسته است؟! چه کسی در اینجا بوده؟! ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شانزدهم🎬:
یوکابد کنار رودخانه ای که موج هایش با سرعت خود را به هر طرف می کوبید ایستاده بود.درب صندوچه را باز کرد و نگاهی دیگر به پاره ی جگرش انداخت، خم شد و بوسه ای از گونه ی موسی گرفت.خواهر موسی که دخترکی نوجوان بود و به او کلثم می گفتند با بیرون آمدن مادرش به همراه برادر نورسیده اش از خانه، به دنبال او روان شده بود و حالا با دیدن حال مادر فهمید که مادر نیتی در سردارد، او نیز دلبسته ی برادرش بود، جلو آمد و‌گفت: بگذار من هم موسی را ببوسم.کلثم هم خم شد و بوسه ای از گونه ی نرم موسی گرفت و در همین هنگام صدای پای سوارانی از دور به گوششان رسید و این یک تهدید بود و یوکابد می بایست زودتر موسی را به نیل بیاندازد، اما مادر بود و دلش در گرو مهر فرزندی که می دانست باید با دنیای ظلم بجنگد، دلش به هول و ولا بود ، صدای پای سواران نزدیک تر می شد.یوکابد رویش را به آسمان کرد و گفت: خداوندی که موسی را در تنور پر از آتش سالم نگه داشت از رودخانه ی خروشان هم در امان نگه می دارد و با این حرف صندوچه را به آب انداخت و گفت: خداوندا موسی را به تو سپردم و خیره شد به صندوقچه ای که در آب نیل به پیش می رفت، انگار یوکابد زیر لب زمزمه می کرد: در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.موسی از یوکابد دور و دورتر میشد که یکباره یوکابد به خود آمد و رو به کلثم گفت: دخترم، نور چشم مادر! صندوقچه را دنبال کن ، سایه به سایه اش پیش برو و هر کجا متوقف شد،فوری به نزد من بیا و مرا در جریان بگذار.کلثم که انگار خودش هم همین فکر را در سر داشت و می خواست اجازه ی مادر را داشته باشد، چشمی گفت و با سرعت در کنار رود نیل حرکت کرد، او چشم به صندوق داشت تا ان را گم نکند و یوکابد یک چشمش به موسی و یک چشمش به کلثم بود تا اینکه هر دو از جلوی چشمش ناپدید شدند.
از آن طرف آسیه و فرعون داخل کاخ مجلل خود نشسته بودند، آسیه زنی بسیار زیبا و برازنده بود که تاریخ مصر کمتر زنی مانند او به خود دیده بود او در عین زیبایی بسیار با هوش و سیاستمدار بود و در عین سیاستمداری زنی مؤمنه بود که بی آنکه فرعون بداند، او خدای یکتای نادیده را می پرستید.فرعون، عاشقانه آسیه را دوست می داشت و بااینکه سالها از ازدواج آنها می گذشت و آسیه صاحب بچه نشده بود، حاضر نبود نه آسیه را طلاق دهد و نه زنی دیگر در کنار آسیه بگیرد.آسیه، ملکه ی مقتدر دربار مصر بود که فرعون گویی جانش مملو از مهر او بود.در این هنگام احساساتی عجیب به جان آسیه افتاد و رو به فرعون کرد و گفت: ای فرمانروای بزرگ مصر، اینک که هوای بهاری در همه جا پیچیده، میل دارم به کنار رود نیل رویم و اندکی در آنجا قدم بزنیم و در آنجا میوه و خوردنی تناول کنیم.
فرعون لبخندی زد و دستور داد تا غلامان حاضر شوند و فرعون و آسیه را بر تخت روان بنشانند و به لب رود نیل ببرند.
ادامه دارد...

۲۸۳

۱۷:۲۵