عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاهundefined: دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به ما نزدیک می شود جمعیتی زیاد گرد هم آمده بودند و دقیقا جایی که سوار از ان سمت می آمد ایستاده بودند و همانطور که به گرد و خاکی که حاصل تازاندن اسب آن سوار بود، خیره شده بودند، هر کسی چیزی می گفت و نطقی می کرد. بالاخره بعد از دقایقی که برای همه طولانی مینمود سوار جلو آمد. مرد سوار که کسی جز ابلیس نبود اسب را جلوی جمعیت متوقف کرد و با یک حرکت از اسب به زیر آمد. همه به این مرد روی پوشیده چشم دوخته بودند، مرد دستار سیاهرنگ زردوزی شده را از روی صورتش کنار زد و همانطور که نگاهش را در بین جمعیت می گرداند گفت: کسی در این جمع پیدا نمی شود که به تشنه لبی آب رساند؟! مردم خیره به مردی بودند که میانسال به نظر می رسید و چهره ای موجه داشت و از لباس فاخرش برمی امد که تاجری چیره‌دست است و کلامش انچنان نافذ بود به طوریکه در کمتر از دقیقه چندین مشک آب به سمت او دادند. مرد که انگار مدتهاست تشنه لب است با ولع مشک آب را به سر کشید و آنقدر خورد که نه تنها خودش و بلکه تمام سر و صورت و محاسن بلندش خیس آب شد. بعد از اینکه سیرآب شد باز هم نگاهی به جمعیت نمود گفت: به گمانم شما قوم بنی اسرائیل باشید، درست است؟! سرها به نشانه ی تایید بالا و پایین رفت، مرد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: با بزرگ این قوم سخنی دارم، بزرگ شما کیست؟! پیرمردی جلو آمد و می خواست خیمگاه میعاد را که هارون در آنجا بود نشان دهد که ناگهان منافقی از بین جمعیت پا پیش گذاشت و سامری را که در انجا حضور داشت نشان داد و گفت: این آقا بزرگ ماست و سردار سپاه موسی ست، تو کیستی و با بزرگ قوم بنی اسراییل چکار داری؟ ابلیس به سمت سامری رفت و گفت: به راستی تو بزرگ این قوم هستی؟! سامری گلویی صاف کرد و گفت: آری، تو از کجا دانستی که ما قوم بنی اسراییل هستیم و چکار به من داری؟! ابلیس سرش را جلوتر آورد و گفت: در ان طرف کوه طور همه می دانند که قوم بنی اسراییل اینجا ساکن شده اند تا پیامبرشان از سفر دیدار با خداوند برگردد، آخر ما پیامبرتان را در حال فرار دیدیم و تعدادی همراه داشت که به نظر می آمد آنان نخبگان قوم شما هستند و بسی برایتان دلسوزند و البته همراهی با موسی برای انان گویی با اجبار بود،حالا چرا مجبور بودند را نمی دانم، اما یکی از آن افراد مرا به خلوتی کشاند و از من خواست تا خود را به شما برسانم و بگویم که موسی گریخته است و تمام آن حرفهایی که درباره ی سرزمین موعود میزد و حکومت و تمدن جدید و زندگی شرافتمندانه، همه و همه دروغی بیش نبود. در این هنگام فریاد وامصیبتا از جمع منافقین بلند شد و همه با هم شعار میدادند: موسی فریبکار! موسی دروغگو! پیامبر کذاب! و تعدادی هم می گفتند: حالا به شما ثابت شد که ما راست می گفتیم، بفرمایید شاهد از غیب رسید، ببینید خداوند چقدر ما را دوست داشته که این سوار مهربان و خوش نیت را مأمور ساخته تا بیاید و موسی را رسوا سازد. سامری که انگار رؤیایش را در واقعیت می دید، از خوشحالی قهقه ای زد و گفت: پس موسی فرار کرده است... صدای هیاهوی مردم و خبری را که این مرد تاجر آورده بود به سرعت پخش شد و به گوش هارون رسید. هارون خود را به جمع مردم رسانید و می خواست حرفی بزند که باران سنگ و تهمت و ناسزا بر سرش باریدن گرفت. منافقین به او حمله ور شدند، انگار می خواستند کینه ای را که سالهای سال از موسی در دل داشتند بر سر هارون خالی نمایند و به راستی که چقدر سرنوشت قوم یهود شبیه قوم محمد است و زمانی که پیامبرشان در بینشان نبود به ولایت زمان و جانشین پیامبرشان خیانت کردند. ابلیس حالا میان دار جمع منافقین و گروه سامری بود و داشت برنامه ی تمدنی جدیدی پایه ریزی می کرد و گویا اینجا هم سقیفه ای دیگر در حال شکل گیری بود تا دین خدا از راه اصلی و مسیر مستقیم به انحراف برود. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_یک🎬:
مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گروه سامری و ضلع اصلی آن هم ابلیس بود شکل گرفت.
جلسه ای در زیر خیمه با محوریت این مثلث شکل گرفت، آنها می خواستند برای قوم بنی اسراییل که حالا مثلا پیامبرشان گریخته بود تصمیم بگیرند، درست این صحنه سالها بعد در بین قوم بنی اسماعیل هم در محلی به نام سقیفه تشکیل شد و دقیقا در آنجا هم محوریت جلسه را پیرمردی ناآشنا که اثر سجده بر پیشانی اش بود اداره می کرد، کسی نفهمید آن پیرمرد چه کسی بود و از کجا آمد و وقتی حرفش را به کرسی نشاند به کجا رفت، اما تاریخ گواه است که ان پیرمرد زاهد و این مرد تاجر هر دو یکی بودند و کسی جز ابلیس نبودند.
ابلیس خود پیشنهاد تشکیل این جلسه داد، او می خواست مسیر مستقیم و هدایت بشریت را منحرف کند و دوباره تمدنی ابلیسی پایه گذاری کند، اما باید با احتیاط و سیاست مدارانه پیش می رفت، ابلیس خوب می دانست که به یک باره نمی تواند در مقابل خداوند یکتا قد علم کند و شمشیر از رو ببندد چرا که اگر این کار می کرد و می خواست در وهله ی اول خدا را از مناسک بنی اسرائیل حذف کند شکست می خورد، چرا که مردم بنی اسراییل طی سالیان دراز معجزات زیادی از خداوند یکتا دیده بودند و هنوز هم از قِبَل همین معجزات «سلوی» شکار می کردند و نان«مَن» می خوردند و «غمام» هم بر سرشان از انان محافظت می کرد، پس حذف چنین خدای توانمندی باعث شورش مردم میشد،چون مردم این خدا را دوست داشتند پس خط انحراف می بایست کم کم پیش برود و آنچنان بی صدا باشد که کسی متوجه نشود حق کدام است و باطل کدام است.
مثلت انحراف به گفتگو‌نشسته بودند و بحث پیرامون فرار موسی بود، یکی از منافقین همانطور که گوشه ی سبیلش را می جوید گفت: حالا چه کنیم؟!
سامری نگاهش به دهان تاجر قاصد بود، ابلیس که تمام نگاه ها را به خود می دید گفت: چه کنیم؟! خوب این واضح است، خداوند مردم که همان«یَهُوَ» است، پیامبرش فرار کرده و آنچنان که می گویید این پیامبر فراری جانشینی برای خود انتخاب کرده، پس وقتی پیامبر دروغین باشد جانشینش هم مانند اوست و اینک شما باید او را خلع کنید و به جای او کسی که شایستگی های امامت و رهبری بنی اسرائیل را داشته باشد انتخاب کنید.
تا ابلیس این نظر را داد، صدای مرحبا مرحبا از جمع بلند شد و حالا سوال اینجا بود که مقام امامت از آن چه کسی باشد؟!و اینبار باز هم ابلیس نگاهش خیره به سامری بود، زیرا او خوب از طبیعت دنیا طلب سامری آگاه بود و می دانست سامری مانند موم در دستان او خواهد بود و به راحتی می تواند دین خدا پرستی را به بت پرستی بدل کند و از طرفی مردم می گفتند سامری چشم برزخی دارد و‌مکاشفه می کند پس می تواند جانشین خوبی برای موسی باشد
بعد از ساعتی شور و مشورت، بالاخره سقیفه ی بنی اسراییل هم به نتیجه رسید و سامری را به جانشینی برگزیدند و خیلی زود این خبر در بین تمام افراد بنی اسرائیل پیچید.
ابلیس خوشحال از این رویداد بود، چون قدم اول انحراف قوم موسی را برداشته بود و مقام ولایت را خلع و مهره ی خودش را جانشین او گذاشته بود و در تمام جوامع بشری این اولین قدم انحراف ملت هاست، غصب کرسی ولایت و حذف خلیفه ی خداوند...

ادامه دارد...

۱۶۱

۱۷:۰۹