او چهارمین یا پنجمین نفری بود که در جواب از کجا آمدهاید، میگفت ایرانشهر. یعنی تقریباً به هر هماستانی که از صبح برخورده بودم، ایرانشهری بود. برای همین پرسیدم: «مگه چند نفر از ایرانشهر اومدن؟»سرش را آورد جلوتر و انگار بخواهد فخر بفروشد، گفت: «۱۷تا اتوبوس، نصف زن، نصف مرد. چشمهایم گرد میشود.»«۱۷تااا؟»«بله، ۱۷تا... رهبر رو همهجا تشییع کردند الا ایرانشهر. میدونی که گفته بود اگه من مُردم، من رو ایرانشهر دفن کنین؟»جوانتر از آن بود که بخواهد زمان تبعید آقا یادش باشد. دوباره انگار چیزی یادش آمده باشد، سرش را آورد در صورتم تا صدایش را واضح بشنوم.«میدونی عقد پدربزرگ من رو کی خونده؟»بعد انگشت اشاره و شستش را چسباند به هم و آورد روبهروی چشمانم.«رهبر عقد پدربزرگ من رو خونده.»پس با خاطرات پدربزرگ قد کشیده بود که اینطور سینهچاک ایستاده بود بغل خیابان و سیستان بلوچستانی بودنش را داد میزد.ایرانشهریهایی که از صبح دیده بودم، هیچکدام سنشان به زمان تبعید آقا نمیخورد. همه خاطراتی از پدربزرگ مادربزرگهایی که زمان تبعید بودند، در سینه داشتند و همین کشانده بودشان برای تشییع.سه شب بود که آمده بودند مشهد. دوستم پرسید: «از ازدحام جمعیت نمیترسین؟ که اومدین؟»چشمهایش طوری چین خورد که انگار حرفمان را به تمسخر گرفته.«ترس؟ یه چیز رو برات بگم... بلوچ از مرگ نمیترسه. اگه میترسید، لب مرز واینمیستاد که شما راحت زندگی کنین!»آمدیم جمعش کنیم.«نه... یعنی اینکه مدل عزاداری شما فرق میکنه، برای همون پرسیدیم.»«هر کی یه روشی برای عبادت داره، دلیل نمیشه که نیایم تشییع رهبر. هنوزم میگم باید یه تشییع هم برای رهبر توی ایرانشهر میگرفتن که نگرفتن!»شاکی بود.اجازه میگیرم عکس بگیرم. به رسم ادب میپرسم: «چهرتون هم بیفته؟»لاتیتر از قبل میگوید: «آره، برچی نیفته!» و سینه سپر میکند تا عکس بگیرم.نمیدانم فردا میبینمش یا نه. تشکر میکنم و او برمیگردد سمت خیابان و داد میزند: «سیستان بلوچستانی پرچم بالا...»روز تشییع هم به وفور مولوی و جوان و زن و بچۀ بلوچ میبینم. از خیلی ساعت قبلتر از مراسم، آمدهاند، در نماز تشییع حتی؛ در صفوف ابتدایی داخل عکسها نمایان بودند.صبح روز نوزدهم تیر است. رهبر جهان اسلام را به خاک سپرده و ماشینماشین و اتوبوساتوبوس داریم برمیگردیم. برای استراحت، گناباد نگه میداریم. از ماشین پیاده میشوم. اتوبوسی پشت سرمان است. گویا آنها هم برای استراحت ایستادهاند. بنر مشکیای جلوی اتوبوس زده و رویش نوشته است: «کاروان بدرقۀ پدر امت. برادران اهل سنت - ایرانشهر.»چشم برمیدارم و میروم پای شیر آب صورتم را بشویم بلکه خوابم بپرد. دوتا خانم کنارم ایستادهاند. یکیشان همینطور که ظرفهایش را میگذارد لبۀ سکو، میگوید: «اتوبوس رو دیدی؟ مال بلوچا بود. مثل اینکه اونا هم قبولش داشتن.»کنار دستیاش در تکمیل حرفش میگوید: «ها... خیلیا قبولش داشتن. ندیدی آدما رو؟»کم پیش میآید در چنین موقعیتی زبان باز کنم. اما انگار نگفتنش از گفتنش سختتر است. در حالی که روی شیر، آب میریزم و سعی میکنم خیلی خونسرد باشم، میگویم: «هر کی شناخته بودش، قبولش داشت. بلوچ و فارس نداره.»دستش داخل لیوان میماند و نگاهم میکند. جوابی نمیدهد. چیز اضافهتری نمیگویم و برمیگردم سمت ماشین.
۱۷۰
۱۶:۱۲