عکس پروفایل ترانگت

ترانگ

۲۲۴ عضو
عکس پروفایل ترانگت
۲۲۴ عضو

ترانگ

undefinedundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined ارتباط با پشتیبان ترانگ: @teranag_ad
thumbnail
undefined خانواده‌ای به نام ایران
پاسِ ساعتی‌ام با کمی تأخیر هماهنگ شد و نتوانستم رأس ساعتی که قرار بود، برسم غسالخانه. هفت و نیم صبح بود که در خیابان منتهی به قبرستانِ «محمد رسول اللهِ» زاهدان پیچیدم. رادیو لحظه به لحظه اخبار جنگ را به گوش می‌رساند و خبر دربارۀ تشییع شهدای جنگ رمضان بر دوش مردم بود. زنی که صدای پخته‌ای داشت، با گریه می‌گفت: «جونش رو برای ما فدا کرد... اومدم بهش بگم تو هم عین پسر خود من؛ جیگرم آتیش گرفته از غمت. ما مردم نمی‌ذاریم خون امثال تو بی‌نتیجه بمونه. مرگ بر اسراییل.»حاج علی محبوب و بزرگ همه بود و بعید نبود همۀ فامیل، آن موقعِ صبحِ ماه رمضان برای غسل و وداع با او آمده باشند. من را مرید خودش می‌دانست و اواخر وقتی که بیماری سرطانش شدت گرفته بود، وصیت می‌کرد که مجلس ختمش را خوب برگزار کنم و برایش زیارت عاشورا بخوانم و ذکر اهل بیت را بگویم. حالا اضطراب داشتم نکند دیر برسم و بگویند پیکر را بردیم سردخانه تا زمان تدفین برسد!ماشین را پارک کردم و تند تند راه افتادم سمت غسالخانه آقایان. صدای نجوای رباعیِ زنانۀ زابلی، سالن سرد غسالخانه را دلگیر کرده بود‌. همسر و دخترها و عروس‌های حاج علی و بقیۀ زن‌های فامیل تابوت را گذاشته بودند وسط و برای دل خودشان رباعی می‌خواندند: «تابوت غریبُ وَر سر دروازه. اصل و نسب غریبَ که مِشناسَه؟»می‌زدند روی سینه‌شان و بلند بلند گریه می‌کردند‌. کنار بقیۀ مردها ایستادم و دستم را گذاشتم روی صورتم و از مرثیۀ زن‌ها بغضم ترکید. این حجم از ناله در خانم‌های فامیل سابقه نداشت! احتمالاً دلشان از جنگ و شهادت آقا هم پر بود. ضجه می‌زدند: «تو اینجا غریبی کَسه رَ نْداری ما وَر تو خواهری مِنِه» و ادامه می‌دادند؛ رباعی، گریه، شیون زنانه!مگر حاج علی اینجا غریب بود؟ این‌ها که همه، خانواده و دوستانش بودند که عین پروانه دور تابوتش می‌گشتند، پس چرا رباعی حرف از غربت می‌زند؟«نَنه تو اَگْجیَ؟ وَر چه اونَه تنها بِشتی؟ وَر خاطر امنیت ما؟»سوز گریۀ زن‌ها با این جملات خودشان شدت می‌گرفت و من هر لحظه گیج‌تر می‌شدم. از عباس که کنار دستم ایستاده بود، پرسیدم: «این مگه تابوت حاج علی نیست؟»«نه حسین، این تابوت شهید علی‌رضا پورباقر هست که دیروز توی تفتان شهید شده. گلزار شهدا غسالخانه نداره و اینجا شهدا رو برای تدفین آماده می‌کنن. خانم‌ها وقتی فهمیدن شهید غریب و اهل شهرستان مازندرانه و اینجا خانواده نداره، تابوت حاج علی رو رها کردن و اومدن برای شهید عزاداری کنن.»چشمانم تار شده بود. اشک امانم را بریده بود‌. غربت در این سرزمین معنایی ندارد. مردم مثل یک خانواده شده‌اند. این را گریۀ بی‌امان زن‌های فامیل بالای سر شهید مازندرانی می‌گفت. تابوت عزیز خودشان را گذاشته بودند یک گوشه و احتمالاً با خود گفته بودند: «بعداً براش عزاداری می‌کنیم. الان این شهید اولویت داره... مادرش نیست، ما باید براش مادری کنیم.» و نشسته و برایش رباعیِ خون‌جگرکن می‌خواندند.
راوی: حسین جهان‌تیغیundefined #رضوان_جهان‌تیغی/ ۲۸ اسفند ۱۴۰۴undefined #مقابل_شیطان/ #جنگ_رمضانundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir
undefined۴

۱.۲K

۱۸:۵۹