قدش متوسط و پشت لبش هم تازه سبز شده بود. چشمانش پر اشک بود و شُرشُر از روی صورتش میغلتید و بر زمین میریخت. وسط جمعیت خودش خیلی دیده نمیشد اما با دو دستش محکم قاب را بالا گرفته بود و لحظهای پایینش نمیآورد تا دستهایش آزاد شود و اشکهایش را پاک کند. مانده بودم این قاب چیست که اینگونه برایش مهم است.خودم را رساندم پشت سرش و دیدم همان عکس معروف خامنهایِ شهید با لباس و لنگوتۀ بلوچی است. عجب قابی!
۱.۵K
۵:۵۷