نذر هرسالهیمان این بود که نیمۀ رمضان هر جا که بودیم، جشنی برای میلاد کریم اهل بیت برگزار کنیم. امسال از اول رمضان فامیل را دعوت کرده بودیم. چند شب قبل، از ذوق میهمانی، خانۀ جدیدمان را برای جشن مهیا کردیم. از شرشره و بادکنک هر چه توانستیم به دیوار چسباندیم. کتیبهها را اتو زدیم و تقریباً دیوارهای خانه پر شدند از اشعار و رنگ و لعاب و همه چیز برای یک جشن و سفرۀ کریمانه آماده بود. مداح قرار شد مدح و مولودی بخواند و قاری قرآن مردم را به وجد بیاورد.صبحی که شهادت رهبری را اعلام کردند، دل ما هم مثل تمام مردم عزادار شد. دیگر در تب و تاب جشن نبودیم. با چشم خیس و دل رنج دیده کتیبهها و بادکنکها را در آوردیم. نمیتوانستیم خانه را آنقدر رنگی و شاد ببینیم. تمام وجودمان غم بود. در دلم میگفتم: «یا امام حسن، لیاقت این رو نداشتیم میزبان میهمانان شما باشیم!»یکی دو روز که عزاداری کردیم و دلمان آرامتر شد، تصمیم گرفتیم افطاری را برگزار کنیم با این تفاوت که محور برنامه، شهادت رهبری باشد. فکر کردیم و دیدیم ما باید میزبان یک مراسم یادبود برای رهبری باشیم و الا غممان ذرهای کم نمیشود. یادمان بود هرساله همچین شبی، حضرت آقا محفل شعر برگزار میکردند و انگار در این شب مبارک، شادی آقا تنها با شعر تکمیل میشد. دیدیم چقدر حق مطلب این ایام هم بیشتر از اینکه با مداحی و روضه بیان شود، با شعر بیان میشود. به جای مداح، شاعر آیینی استان، آقای لشگری را دعوت کردیم.ایشان آمد و با تمام توان هر آنچه برای وطن و برای رهبر شهید نوشته بود، خواند. میهمانان خیلی استقبال کردند. آقای لشگری مدام از دیدارهایی میگفت که هر ساله همین شب با حضرت آقا داشتند و هر بار بغضش را میخورد. بعضیها که معلوم بود محو اشعار شده بودند، با نگاه به عکس حضرت آقا شانههایشان میلرزید. وقتی ابیات به حماسه و انتقام و ایستادگی میرسید، همانها تند تند اشکهایشان را پاک میکردند و «به به» نثار شاعر میکردند. و این گونه، نذر هر سالۀ ما ادا شد.
۱.۲K
۱۰:۲۶