«سلام آبجی، هیچ کس نمیدونه. تو رو خدا قبل از این که نهایی بشه، به هیچ کس نگو! من فقط به تو خبر دادم... گفتم بدونی که یهو شوکه نشی! دعا کن بشه! دیگه دارم میرم عمان برای ادامۀ تحصیل.»همینقدر را دیدم. پیامهای واتساپ را بالا و پایین میکنم و از ابتدا میخوانم، به امید این که واقعی نباشد. در بین فامیل مادری و پدری، جانم به جان او بسته بود. تار و پود زندگی همدیگر را میدانستیم. دختر دایی و دختر عمه، فقط نسبتی بود که به ما داده بودند. ما چیزی شبیه یک روح در دو بدن بودیم. لحظه شماری میکردم تا تعطیلی مناسبی برسد که همراه خانواده، ۸۰۰ کیلومتر را برویم به سمت چابهار و او را ببینم.با گریه تماس تصویری برقرار کردم. تماس که برقرار شد، دو خواهر وقتی دیدند که از گریه سرخ شدهام، از دروغ ۱۳ خود پشیمان شدند. دختر دایی از مهاجرت زیاد میگفت. شوخی یا جدی، ایدهآلش همین بود. یقینش بود که آن جا امنیت بیشتری برای زندگی خواهد داشت؛ آدمهای امن، شغل امن، کشور امن...روز اول جنگ رمضان، کنارک و چابهار مورد حملۀ هوایی قرار گرفته بود. خانوادۀ دایی هم به طبع، جمع و جور کردند تا به سراوان بروند. جنگ دوازده روزه هم خانوادهها، خودشان را به شهر آبا و اجدادی رسانده بودند. از نظر ما، سراوان جایی نبود که دشمن به آن، طمع کند.آن شب پس از یک هفته، کنار هم کِز کرده بودیم و گریه میکردیم؛ من برای دوری از زاهدان و او برای دوری از چابهار. میان گریههایمان، در حالی که چشمهایش روی صورتم میچرخید، گفت: «بهت یه چیزی نشون میدم، تو رو مرگ من گریه نکنی!»نگران سری تکان دادم و اشکهایم را پاک کردم. به سمت کولهای رفت و همانطور که رد اشک را با آستین پاک میکرد، چشمهایش صورت نگران و لبهای خشک شده از ترسم را میگشت. حدسش آسان بود. گذرنامۀ جمهوری اسلامی ایران را از کوله در آورد و جلوی صورتم گرفت. در حالی که به هزار ضرب و زور لبخند کشداری روی لبم نشاندم، گفتم: «وای، شوخی میکنی؟ شوخی نکن!»گذرنامه را قاپیدم و ناباورانه ترسم را ورق زدم. دخترکِ دوپا، گذرنامۀ خالهاش را به من انداخته بود! قیافۀ جا خوردهام را که دید، همان دم، صدای خندهاش تا آسمان اوج گرفت. چون باز هم رکب او را خورده بودم، کتککاریمان شروع شد. داد میزد: «زارت! من زمان عادی نتونستم برم، زمان جنگ کجا برم؟ با چی برم دیوونه؟»من اما در همان چالۀ حرفهایش گیر کرده بودم. زمان عادی؟ زمان جنگ؟ کشور امن؟ نگاه عمیقی به او انداختم. مصمم لب زدم: «تو حتی اگه عمان، امارات یا هر جای دیگهای میبودی، بازم طعم جنگ رو میچشیدی. اگر موشک سرت فرود نمیاومد، بازم موج موشک تخت خوابت رو تکون میداد. هیچ جا دیگه امن نیست!»چرایی پر سؤال تحویلم میدهد. حرصم را از کتک آخری که موفق نشدم به پسِ کلهاش برسانم، روی دندانهایم خالی میکنم و میگویم: «چون آمریکای لعنتی، توی این کشورا پایگاه داره... و هر جا که آمریکا بیاد، یعنی بدبختی! یعنی جنگ! مهاجرت شاید مُسکن زندگیت باشه، اما علاج، نابودی آمریکا و اسرائیله.»به فکر فرو رفت. با چَکی که طلب داشت، بیدارش میکنم.
۴۳۱
۱۶:۵۰