خواب بودم. تلفنم زنگ خورد. تا اسم روی صفحۀ گوشی را دیدم، چشمانم کامل باز شد. تا جواب دادم گفت: «بیداری؟ شنیدی چی شده؟ خبرا رو دیدی؟»الکی گفتم: «آره.»فکر کردم اخبار موشک زدنهای ایرانیهاست. منتظر بودیم شب بشود تا مثل جنگ ۱۲ روزه از نقاشی سجیل در آسمان شب لذت ببریم. انگار از بیخیالی صدایم متوجه منظورم شد. نمیدانم با خوشحالی بود یا دلهره گفت: «رهبر رو زدن.»میخواستم حرفش را مثل دیروز و دیشب به سخره بگیرم و قطع کنم که سریع گفت: «صداوسیما اعلام کرده. بزن شبکۀ خبر.» گوشی را قطع کردم. دستانم یاری نمیداد تلویزیون را روشن کنم. تمام وجودم امید بود تا صفحۀ تلویزیون روشن شد. احساس کردم چشمانم مشکل دارد. مگر میشود! لابد توهم زدم. داد زدم، همسرم را صدا زدم. بیدار شد. آمد کنارم. انگار او زودتر از من باور کرده بود. شروع کرد به گریه. میگفت: «واویلا، واییی... آقا رو شهید کردن! آقااا رو زدن!» اما من خشکم زده بود.صدای دویدن از پلههای خانه میآمد؛ کسی سریع داشت به سمت خانۀ ما پلهها را طی میکرد. وارد خانه شد. برادر شوهر کوچکم بود. گفت: «آقا رو شهید کردن! دیروز آقا رو شهید کردن...»باور نمیکردم. این اشکهای لعنتی چرا نمیگذارد من تصویر آقایم را، رهبرم را قشنگ ببینم؟ منتظر بودم خبری بیاید و بگویید: «این جنگ روانی دشمن است.» مثل دیروز، مثل دیشب.اصلاً منتظر دیدن سخنرانی آقا بودم. مگر میشود آقایمان را سید و قائدمان را شهید کرده باشند و من راحت در خانه به قاب تلویزیون چشم دوخته باشم. مجری چرا ادامه میدهد؟ چرا میگوید آقا حاضر نشده به پناهگاه برود؛ خواسته مثل مردم کشورش مثل مردم انقلابش زیر آتش باشد!چرا مجری فکر قلبهایمان را نمیکند؟ گوشی را برمیدارم. گروه دوستانمان پره شده از اشک و غصه. زنگ زدم به هر کسی که میدانستم شاید بگوید خبر دروغ است. زنگ زدم که چرا تمام شما گریه میکنید؟ چرا فکر ما را نمیکنید؟ چرا نمیگویید دروغ است و عملیات روانی دشمن است؟زنگ میزنم به دوستم. تماس اول را جواب نمیدهد. لابد خواب است. دوباره زنگ میزنم. خوابآلود جواب میدهد: «سلام جانم، خوبین؟ چی شده؟» گریه میکنم. میگویم: «آقا!»انگار او الآن حال مرا دارد. میگوید: «چی؟ آقا چی؟»صدای شیون او از من بالاتر میرود. نمیدانم دارم چه میکنم اما سلول به سلول بدنم دلشان نمیخواهد باور کنند.بعد از کلی پیگیری بالاخره ساعت تجمع مردم زاهدان مشخص میشود. تند تند دنبال لباس مشکیهای خانه میگردم. باید اتو کنم. دارم به مراسم پدرم میروم. من یتیم شدهام. دوباره پدرم رفته؟ همسرم مخالفت میکند. میگوید: «تو خونه بمون، من میرم.» طوری که انگار صدایش را نشنیدهام، به کارم ادامه میدهم. لباسهایش را که میپوشد، با هم راهی میشویم.درب ورودی تمام ادارات، عدهای جمع هستند و در حال نصب پرچم عزا. در میدانهای شهر چند نفری جمع بودند، همه داشتند پرچمهای سیاه را نصب میکردند. انگار گرد غم را پاشیده بودند روی دلم. دلم میخواست داد بزنم و بگویم: «باور نکنین! تمام اینها عملیات روانی دشمنه. آقامون، رهبرمون الان سخنرانی میکنن. الان همه چیز تموم میشه.»به نزدیکی مسجد جامع که میرسیم، جمعیت اجازۀ جلو رفتن با ماشین را نمیدهد. پیاده میشویم. همه غمگین اما مصمم راه میروند. شعارها دارد دلم را گرم میکند. دیدن و شنیدن صدای این جمعیت برایم یادآوری میکند که همۀ ما پدر از دست دادهایم. حالا همه با هم، در کنار هم انتقام خون پدر را میگیریم، همه با هم، در کنار هم خانۀ پدری را حفظ میکنیم. ما، فرزندانِ پدر، کفنپوش میشویم و مثل پدر شهیدمان تا آخرین قطرۀ خون برای حفظ خانۀ پدری مقاومت میکنیم.
۱.۳K
۲۱:۴۳