عکس پروفایل ترانگت

ترانگ

۲۲۴ عضو
عکس پروفایل ترانگت
۲۲۴ عضو

ترانگ

undefinedundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined ارتباط با پشتیبان ترانگ: @teranag_ad
ترانگ
undefined undefined پرچم یکپارچگی با دستۀ عزادارها از خیابان دانشگاه زاهدان در حال حرکت به سمت خیابان دانشجو و محل تجمع اصلی هستیم. پیر و جوان تند تند قدم برمی‌دارند. انگار در مسیر فتح چیزی حیاتی هستند و درنگ جایز نیست. اثری از خجالت و کم‌رویی در چهرۀ هیچ کدامشان دیده نمی‌شود. مشت‌ها را گره کرده‌اند و نفرتشان را بلند و محکم فریاد می‌زنند. جوان‌هایی که در کافی‌شاپ‌های اطراف تقاطع بودند، با صدای شعارها، یکی یکی بیرون می‌آیند. از بین چهرۀ آن همه زن و مرد تماشاگر، چهرۀ یکی‌ توجهم را به خود جلب می‌کند؛ یک خانم جوان با کت اسپرت کوتاه، آستین‌‌های بالا زده، موهای روی شانه ریخته و کمی هم آرایش صورت. محو جمعیت شده است. بر خلاف نگاه باقی که یا کنجکاوند یا سعی دارند خود را بیخیال نشان دهند، این خانم چشم از جمعیت بر نمی‌دارد؛ محو مردم شده است. ناگهان انگار تصمیمی گرفته باشد، شروع به حرکت می‌کند. قدم‌هایش می‌روند به سمت یکی از مردهای مشکی‌پوش یقه بسته‌ای که میلۀ پرچم به دست گرفته و در محل تجمع در حال انجام هماهنگی‌ها با مردان سیاه‌پوش دیگر است. نمی‌دانم این آقا را می‌شناسد یا نه، اما می‌رود و رو به رویش می‌ایستد. تردید از صورتش می‌بارد. چند دیالوگی با هم رفت و برگشت می‌کنند. صدای بلند مردم اجازه نمی‌دهد بشنوم چه می‌گویند، اما در نهایت، مرد با احترام پرچم را به دستش می‌سپارد. چهره‌اش به یک‌باره باز شد و لبخندش عمیق ‌و عمیق‌تر. انگار که در غیرمنتظره‌‌ترین حالت ممکن، بزرگ‌ترین لطف را در حقش کرده‌اند. کنجکاو شده‌ام و قدم‌هایم را تندتر برمی‌دارم، حالا صدایشان را به زحمت می‌توانم بشنوم. «ممنونم ازتون... چقدر شماها خوبین! واقعاً ممنونم...» روی پایش بند نبود و مدام تشکر می‌کرد. پرچم را درون دستش فشرد. چند قدمی دور شد و ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، دوباره سمت صاحب قبلی پرچم برگشت: «لطفاً هزینه‌ش رو هم بگین من بپردازم.» مرد دست از صحبت با رفیق‌هایش می‌کشد. دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و سرش را کمی خم می‌کند. «این چه حرفیه! با افتخار دادم خدمتتون.» ذوق درون چهره‌اش بیشتر می‌شود. سیل دوباره‌ای از تشکر و قدردانی را سمت مرد روانه می‌کند و می‌رود در دل جمعیت. پرچم را درون دستش گرفته و انگار نمی‌داند باید چه کاری انجام بدهد، اما ته چهره‌اش لبخند گرمی نشسته است. حرف‌های رهبری در ذهنم پررنگ می‌شود. یاد تأکید همیشگی‌شان بر حفظ و ایجاد وحدت و یکپارچگی ملی می‌افتم. حالا تعریفش برایم ملموس‌تر شده؛ با همۀ تفاوت‌ها، انحصاری برای این پرچم وجود ندارد و متعلق به همۀ ماست. undefined #فاطمه‌زهرا_صفائی‌مقدم/ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهید ‌ undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان undefined @teranag_ir

روایت پرچم یکپارچگی.mp3

۰۵:۴۰-۱۴.۲۲ مگابایت
undefined #آوای_ترانگ را در صوت بالا گوش کنید:
از بین چهرۀ آن همه زن و مرد تماشاگر، چهرۀ یکی‌ توجهم را به خود جلب می‌کند؛ یک خانم جوان با کت اسپرت کوتاه، آستین‌‌های بالا زده، موهای روی شانه ریخته و کمی هم آرایش صورت. محو جمعیت شده است.
پرچم یکپارچگیundefined محدثه وکیلیundefined #فاطمه‌زهرا_صفائی‌مقدم/ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴undefined #خط_آقا/ #جنگ_رمضان
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۴۶۴

۱۰:۴۸