نماز که تمام شد، طوری که بقیه نفهمند، تندتند با سرپنجه از روی فرش گذر کردم و کفشهایم را پوشیدم. تا پاشنه را بکشم بالا، زنی با عصبانیت تمام، رو به یکی از آقایان با تشر میگفت: «دْرُس اِطِلاعرِسانی نْکَردِه! مَگَه هَمقَدَر از سیستو اُمدَه؟ خجالت دارَه وَر مِشما که خِه صد نفر عزاداری کُنِه. ای کمکاریِ شْمه آبرو سیستوره بَردَک.»(۱)زن تهدیدوار ادامه داد: «اِمشو که مراسم طبرسی اَسته، یا خِه هَمَه بُگِه که خْوَر دِشتِه بَشِه یا هَر کَه وَر خَه عزاداری کُنَه.»(۲)اینکه زن این جمعیت و این حرکت را کم میدانست متعجبم کرده بود. تشرش بعد نماز، مو را به تن مردِ پیشروی دسته سیخ کرده بود و مجال صحبت را از او گرفته بود.اتفاقی نزدیک حرم، با نوای «سیستانی میمیره، ذلت نمیپذیره» همراهشان شدم. روز قبل تشییع بود و انگار پیشگام سوگواری آخرین دیدار، همین گروه صدنفره بود. با همین شعار، مغازهدار و زائر را متوقف میکردند. آنها هم گاهی شعار سر میدادند: «ایرانی میمیره...» و اینها ادامهاش را میگفتند. من به وضوح تعجب مردم را از این عزاداری زودهنگام و جمعیت میدیدم.رسیدیم به گیتهای بازرسی. طولی نکشید که وارد حرم شدیم. نزدیک تابلوی اذن دخول، کوچه باز کردند و مداح شروع کرد به خواندن. مشهد از گرما به تنور تفتیده میمانست. از آبخوری کنارم، چند بار آب خوردم تا دوباره راه بیفتیم و شعار بدهیم. دعا میکردم زودتر به سایهبانی چیزی برسیم و ادامۀ مراسم آنجا باشد. اما صلات ظهرِ ۱۷ تیر، که آفتاب وسط آسمان بود، همین گروه وسط صحن کوثر، زیر همین گرما برای رهبر شْنَسْتَکا(۳) عزاداری کردند.روپوشهای سفید زنان، نماد کفن بود و بعضی مردها هم تن کرده بودند؛ گروه عزاداری کفنپوشان سیستانی. پشت روپوشها نوشته بود، نخستین قیام؛ همان نخستین قیامی که برای امام حسین(ع) در واقعۀ کربلا توسط مردم سیستان انجام شده بود و حالا تاریخِ آن قیام تقریباً با این قیام و خونخواهی یکی شده بود. انگار این همزمانی هیزم ریخته بود به آتشِ خونخواهیِ سیستانیها که گرمای ظهر تیر در مقابلش نسیم بهاری بود. گرمازدگی؟ تراکتهای راههای جلوگیری از گرمازدگی؟ اینها برای مردم سیستان شوخی بود. بعد این حرکت و دستهروی، عصبانیت زن برایم افراطی جلوه کرد. نمیدانم؛ شاید هم زن از قوم خودشان شناخت بیشتری داشت. انگار از دریا رودی جدا شده بود که او را اینطور به خشم آورده بود. کی دیده بودم نوجوانی با افتخار کفنِ نمادین تن کند و بیاید وسط خیابان؟ ولی آمده بودند. زنهایی که کفن نداشتند، پرچم سرخ داشتند. تماماً آماده! مصداق بارز یکی مرد جنگی به از صد هزار.خدام هم اطرافشان نگاه میکردند و احسنت از زبانشان نمیافتاد. اذان که شد، مردم برای وضو پراکنده شدند. مُتِرَصِّد بودم کجا میروند برای نماز که دیدم روی همان فرشهای وسط صحن، مردها جلو ایستادند و زنها پشت سرشان. چاره نبود. کفشهایم را درآوردم. فوقش چادرم را روی صورتم میکشیدم. تا پایم را روی فرش گذاشتم، سوخت. فرش نگو، تابۀ گداختهشده. کجا رو داشتم کفش بپوشم و برگردم. شدت داغی زمین آنقدر زیاد بود که چادرم را زیر پایم پهن کردم و نشستم. مُهرها هم آنقدر داغ شده بود که میترسیدم رد نوشتههایش بر پیشانیام بماند.کسی اعتراض نمیکرد، خودش را باد نمیزد. در کمال آرامش نماز را خواندند و خدا ببخشد که فقط من به خاطر داغیِ هوا عجله داشتم. زن حق داشت عصبانی باشد؛ مادربزرگهای او موی سر خود را تراشیده بودند تا سَبّ و لعن مولا نپیچد در دیارشان، به هیچ قیمتی. حالا چطور میتوانست ببیند با کسی که ولی امر مسلمانان را شهید کرده، بنشینیم چکوچانه بزنیم. او لشکر میخواست برای اینکه فریاد انتقام و خونخواهی سیستان برسد به گوش کسانی که باید کاری میکردند.
۱- «درست اطلاعرسانی نکردین! مگه همینقدر آدم از سیستان اومدن؟ خجالت داره برای ما که بخوایم با صد نفر عزاداری کنیم. این کمکاریهای شما آبروی سیستان رو برد.»۲- «امشب که مراسم طبرسیه، یا به همه بگین که خبر داشته باشن یا هر کس برای خودش عزاداری کنه.»۳- در گویش سیستانی به نوع خاصی از سینهزنیِ سنتی گفته میشود.
۱۴۱
۱۲:۵۸