عکس پروفایل ترانگت

ترانگ

۲۲۴ عضو
عکس پروفایل ترانگت
۲۲۴ عضو

ترانگ

undefinedundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined ارتباط با پشتیبان ترانگ: @teranag_ad
ترانگ
undefined undefined هشتادی‌های انقلاب ساعت ۱۶ و ۵۰ دقیقۀ روز یکشنبه، وسط آشفتگی و بهت و غم بحث‌های ما در گروه، سید طوماری را روانه گروه می‌کند و ما را برای چندین دقیقه سر جایمان می‌نشاند. در اولین پاراگراف پیامش گیر می‌کنم: «بچه‌ها، ما نباید یادمون بره روزی که حاج مهدی رسولی گفت آقا زدن پشت دستشون، گفتن وااای از این دهه هشتادی‌ها، این‌ها انقلاب رو به ثمر می‌رسونن.» منتظر بهانه‌ام تا دلگرمی که نه، فقط کمی از پریشانی تصور دنیای بدون حضرت آقا را فرو بنشانم. اما مثال‌های نقض دوروبرم، فقط پریشان‌ترم می‌کند. از فرد به فرد دهه هشتادی‌هایی که درون ذهنم می‌آیند و ناامیدترم می‌کنند، می‌گذرم. خودم را سفت می‌چسبم، هرچند که امیدی به این یکی هم ندارم اما حداقل کنترلش با خودم است. با بچه‌ها فکرهایمان را روی هم می‌ریزیم، می‌خواهیم کاری کنیم، باید کاری کنیم، ایده‌های مختلف را روی میز ریخته‌ایم، نتیجه می‌شود یک موکب هفت روزۀ افطاری، با هدف نشر عقیده و نام حضرت آقا در سطح شهر. از گروه ۸ نفره‌‌ای که داریم، نصفمان زاهدان نیستیم و نصف دیگرمان هم یا در جلب رضایت خانواده شکست خوردیم یا درگیر عوامل دیگریم. برای خریدهای موکب حیران مانده‌ایم، موجودی کارت گروه «شراکت با امام زمان» را چک می‌کنیم و حیران‌تر می‌شویم، همین چند وقت پیش هفتاد درصدش را خرج نیمه شعبان و بسته‌های غذایی اول ماه کردیم. کسی به روی خودش نمی‌آورد، انگار غیرتمان اجازه پذیرش این محدودیت‌ها را نمی‌دهد. هدف، راه را هموار می‌کند؛ این را عَلم می‌کنیم و ادامه می‌دهیم. درگیر جزئیات لازم برای ساخت موکبیم که زهرا چندتا ایموجی گریه می‌فرستد و می‌گوید: «یه بچه دبیرستانی زنگ زد بهم الان. گفت من دو تومن پول تو جیبی جمع کردم چند وقته که برای عیدم خرید کنم، اما الان دیگه نمی‌خوامشون. اگه شما قراره برای آقا کاری کنین، همه‌ش رو میدم به شما.» سر تا پایم را عرق شرم می‌گیرد، از خودم بدم می‌آید که درماندگی‌ام را چقدر زود قبول کردم و دست‌هایم را بالا آوردم؛ بچه‌ها هم همین‌اَند. بچه دبیرستانی ما را تکان می‌دهد، انگیزه‌مان را بیشتر می‌کند و از طرفی دلمان را هم به کمک‌های مردمی گرم‌تر می‌کند؛ پوستر درست می‌کنیم و پخش می‌کنیم. حالا فقط خرید‌ها و هماهنگی‌ها مانده. همین که کارها را لیست می‌کنیم که هر نفر یک گوشه کار را بگیرد، زهرا دوباره پیام می‌دهد: «بچه‌ها، یه سری دخترای نوجوون دبیرستانی بسیج شدن خریدامون رو انجام بدن. فقط باید لیست خریدا رو آماده کنیم.» جا خورده‌ام. نمی‌توانم باور کنم که چند بچه دبیرستانی دغدغۀ این کارها را داشته باشند، آنقدر که خودشان پیگیر شوند، خودشان تیم شوند، قبول مسئولیت کنند، بدون آن که حتی بخواهند در مرکز جریان قرار بگیرند و دیده شوند. از ذهنم می‌گذرد که شاید بنا به سنشان تحت تأثیر قرار گرفته‌اند. از قضاوت خودم برای ناخالص شمردن حرکتشان لب می‌گزم و استغفراللهی می‌گویم. به پی‌وی زهرا می‌روم و جویای حقیقت بچه دبیرستانی‌ها می‌شوم. زهرا می‌گوید یک گروه از سمپادی‌هایی هستند که بعد از اتفاقات اخیر دور هم جمع شدند، ابعاد مختلف جهان را بررسی کردند و حس کردند نشانه‌های ظهور در حال پر رنگ شدن است و باید کنش مناسبی انجام دهند. زهرا بیشتر می‌گوید و من بیشتر آب می‌شوم. «اون یکی هم که برای کمک مالی زنگ زده بود، یکی از همینا بود، منتها پدرشون اجازه نمی‌دن بیرون بره، با بغض زنگ زده بود بهم که هرچی جمع کردم مال شما، توی راه آقا خرجش کنین.» یاد طومار سید می‌افتم، چطور همۀ این‌ها را ندیدم؟ اعضای گروه ۸ نفره‌یمان که خودشان را به آب و آتش می‌زنند، بچه دبیرستانی‌ها، گروه ۹۲ نفرۀ شراکت با امام زمان که چند سال است ماهانه مبلغی را واریز می‌کنند تا ما به نیت امام زمان هر کجا لازم است، خرجش کنیم و خودشان هم همیشه پای کار بوده‌اند. همه و همۀ این‌ها دهه هشتادی بودند. آن هم فقط دهه هشتادی‌های جامعۀ آماری کوچک اطراف من. نوید حضرت آقا در قلبم شعله می‌گیرد و کمی قرار می‌گیرم، دوست دارم خیال کنم آقا خودشان این‌طور چیده‌اند تا چیزی را که دیده‌اند، نشانم بدهند. خیال نگاهشان هم دلم را گرم می‌کند. سرم را رو به آسمان می‌کنم و می‌گویم: «خیالتون راحت آقا سید... حرفتون روی زمین نمی‌مونه...» undefined #فاطمه‌زهرا_صفائی‌مقدم/ ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهید ‌ undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان undefined @teranag_ir

روایت هشتادی‌های انقلاب.mp3

۰۵:۴۴-۱۳.۵۴ مگابایت
undefined #آوای_ترانگ را در صوت بالا گوش کنید:
از فرد به فرد دهه هشتادی‌هایی که درون ذهنم می‌آیند و ناامیدترم می‌کنند، می‌گذرم. خودم را سفت می‌چسبم، هرچند که امیدی به این یکی هم ندارم اما حداقل کنترلش با خودم است.
undefined هشتادی‌های انقلابundefined فاطمه‌زهرا صفائی‌مقدم/ ۱۲ اسفند ۱۴۰۴undefined #بعثت_مردم/ #جنگ_رمضان
undefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۳۰۳

۹:۴۲