ترانگ
مردانی که تاریخ را حمل می کنند تا اینجا در میان قفسههای کتاب، قانونی نانوشته فرمان میراند: «کتابها ما را انتخاب میکنند، نه ما آنها را.» این جمله برایم افسانهای بود که هنگام رویاروییام با کتاب «مهاجمان سرحد» و «سه نبرد حماسی بلوچ» در روزگاری که سایۀ ستیز رژیم صهیونی و آمریکا بر سرمان سنگینی میکرد، جان گرفت و به واقعیت پیوست. از مقاومت بینظیر مردان و زنان بلوچ در مقابل استعمار انگلیسیها در اوایل قرن نوزدهم تا ناکامی و سرشکستگی «ژنرال دایرِ» بریتانیایی پس از هشت ماه نبرد در بلوچستان که نتوانست حتی وجبی از خاک بلوچستان ایران را از آن مردان و زنان پولادین بگیرد. مهاجمان سرحد با غیرت و مقاومتشان، واژۀ خاک را برایم معنای تازهای بخشیدند. در هیاهوی درونم به دنبال مقاومت از مردم بلوچ در حال و اوضاع کنونی کشور هستم. با خود میگویم: «قطعاً از نژاد و ریشۀ مهاجمان سرحد نسلهایی وجود دارند که وجودشان از آن خون سرچشمه گرفته است و دلمان خوش باشد که جزوی از آن مشت محکمی هستند که امام شهیدمان گفته بود، بر دهان استعمارگران خواهند زد.» به جستجو ادامه میدهم، فضای مجازی و کتابها را زیر و رو میکنم. با دیدن ویدیویی از فراخوان و اعلام ایستادگی و مقاومت ایل ناروئی در برابر گستاخی کنونی رژیم صهیونی و آمریکا، دستم روی صفحۀ گوشی خشک میشود و تمامم چشم میشود تا ببینم مردان ایلی که از آن متولد شدهام، میخواهند از پشت قاب صفحۀ گوشیام چه حماسهای خلق کنند. ویدیو رسماً دستم را از لا به لای کتابهای تاریخی گرفت و وارد میدان جدیدی کرد. انگار کتابها که تا چند لحظۀ پیش تنها قفسۀ امن ذهنم بودند، ناگهان مرا به میدان جدیدی پرتاب کردند. صفحۀ نمایش کوچک گوشی به قابِ یک تابلوی زنده مبدل گشته بود؛ میدان جدیدی که در آن تاریخ بلوچ، نه با مرکب، که با گوشت و خون در حال نگاشته شدن بود. مردان ایل ناروئی داشتند تاریخ زندهای را میسرودند. مردان طوایف با لباس بلوچی و لنگوتههایی که رنگ خاک و آفتاب منطقه را میداد، اسلحه به دست در قاب حضور دارند. یک نفرشان با صلابت و شکوه لب به سخن میگشاید و با افتخار از اتحاد ایل ناروئی در کنار تمامی اقوام و هموطنان ایرانی برای حفظ غرور و وجود مرزهای ایران اسلامی در برابر دشمنان و ایستادگیشان تا پای جان و تا آخرین قطرۀ خون، سخن میگوید. تصویر آن مرد، ناخودآگاه لایههای زمان را پاره کرد. ذهنم با چنان سرعتی به عقب پرتاب شد که گویی در گردباد تاریخی گرفتار شده بودم. ذهنم سمت نبردِ «اتحادیۀ اقوام» سال ۱۲۹۵ شمسی در منطقۀ گورستانی بلوچستان میرود. خوانده بودم در این نبرد از طوایف مختلف بلوچ برای مقابله با «کاپیتان بنتِ» انگلیسی، با هم متحد میشوند و باعث میشوند شکست بسیار سختی بر نیروهای بریتانیایی تحمیل شود. حس غرور و افتخار تمام وجودم را فرا میگیرد. ادامۀ ویدیو را پخش میکنم. به تک تکشان توجه میکنم. نگاه استوارشان، از همان نگاههایی است که در میان صفحات تاریخ دنبالشان میگشتم و حالا جلوی چشمم زنده شده بودند. زمان برایم مانند رودخانهای چند شاخه شده بود. گذشته و امروز در هم پیچیدند؛ به سان دو باد که در جهتهای مخالف میوزند و در میانۀ دشت به همدیگر میرسند. مردان اسلحه به دست، به آسمان شلیک و قدرتنمایی میکنند. میگویند: «مردم از طوایف مختلف ایل ناروئی، جمع شدهاند تا به دشمنان اسلام و ایران اسلامی بفهمانند که ما پشت سر نیروهای مسلحمان ایستادهایم و انشاءالله تعالی تا آخرین قطرۀ خون از کشور ایران اسلامی خود دفاع خواهیم کرد.» در ادامۀ این مراسم باشکوه، پرچم رژیم صهیونی و آمریکای ظالم را روی زمین آتش میزنند و ویدیو به پایان میرسد. ویدیو به پایان میرسد اما در من شروعی دوباره از اعماق ناخودآگاهم میجوشد. در ذهنم، چرتکهای سنگین به کار افتاده؛ نه با دانههای مهره، که با شمایل مردانی که لحظاتی پیش دیده بودم. این رشادت و صلابت و پیروزیها، چه زمان مهاجمان سرحد در مقابل استعمار انگلیس در قرن نوزده میلادی، چه مقاومت مردم طوایف مختلف ایران و نیروهای مسلحمان در مقابل رژیم صهیونی و آمریکای ظالم در عصر حاضر، در گرو اتحاد و پایبندیای که به این خاک دارند، تداعی میشود. رمز نه در تفنگ بود و نه در سخنان سخنران بلکه در یک اتحاد نانوشته و پایبندی به خاکستری است که از سینۀ هر فرد سرچشمه میگرفت. چرا که معتقدم دشمن همان دشمن است و فقط شکل عوض کردهاند اما نقششان در این جغرافیا ثابت مانده است. در آن ویدیو، من نه فقط صلابت و مقاومت ایل ناروئی بلکه تکهای از پیراهن تاریخی ایران را دیدم که هرگز پاره نشده بود.
#نسترن_ناروئی/ ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
#جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهید
ترانگ؛ روایت سرزمین گنجهای پنهان
@teranag_ir
روایت مردانی که تاریخ را حمل میکنند.mp3
۰۷:۲۰-۱۷.۱ مگابایت
در هیاهوی درونم به دنبال مقاومت از مردم بلوچ در حال و اوضاع کنونی کشور هستم. با خود میگویم: «قطعاً از نژاد و ریشۀ مهاجمان سرحد نسلهایی وجود دارند که وجودشان از آن خون سرچشمه گرفته است...»
۳۱۳
۸:۰۸