امشب حال و حوصلۀ دیدن هیچ کس را نداریم. اما به جرم بودن در یک خانوادۀ پر رفت و آمد باید چادر و چارقد سر کنم تا برویم مهمانی افطار! احساس میکنم مهمانی برای منِ عزادار حرام است. ستایش شمعهای گردالی کوچک را گذاشته روی دکوری قدیمی مامان بزرگ. عکس آقا و حاج قاسم کنار شمعهاست. شمعها روشن میشود و حاج آقا محبی در تاریکی خانۀ بابا حاجی میگوید: «آی مردمی که پدر از دست دادین...»دیرتر از همه میرسیم. مامان چشمانش آن قدری پف کرده که در نگاه اول شناخته نمیشود. میگوید همکاران بیمارستان امروز همه بیتاب بودند. بعضیها میگفتند ما ترک کار میکنیم، برای چه زندهایم؟ مامان حاجی در بغلم گریهاش میگیرد. بابا حاجی قرآن خط درشتش را گذاشته روی پایش، میگوید: «سفرۀ افطار رو زود جمع کنین. میخوایم سورۀ فتح بخونیم.»ستایش با شمعها بازی میکند. آخر سر یکی یکی آتش میاندازد به دلشان. زندایی شانههایش میلرزد. میگوید: «بابا که شهید شد، تا مدتها بنیاد شهید برامون پرونده تشکیل نداد. چون بابا توی بیمارستان تهران شهید شد، نتونستیم شهادتش رو اثبات کنیم. حضرت آقا که آمدند زابل، یه روز بیخبر اومدن خونۀ ما. مادرم که پنج دختر بچه دورش را گرفته بودند، رو به آقا مشکل رو گفتن. آقا اشاره کردن که این مسئله پیگیری بشه. چند روز بعد کار حل شد و ما فرزند شهید شدیم.»میرود زیر چادرش. چه همه آدم عزادارتر از من! خوب شد آمدم. جمع آرامم میکند.حاج آقا محبی میگوید: «باید حواسمون باشه خطای راهبردی نداشته باشیم.»همه گوش تیز کردهاند. منتظرند یک نفر آبی بریزد روی آتش دلشان.«خدا به دو علت میتونه امام جامعه رو از مردم بگیره؛ یا به علت ابتلا یا به علت عقوبت. امام از مردم راضی بودن، پس عقوبت خدا نیست و تنها دلیلش ابتلاست. باید مراقب باشیم از این مرحله با عزت عبور کنیم. امام رفت اما ایمان به خدا اگر باشد، گشایش اتفاق میافته.»به آدمها نگاه میکنم. لبخند ریزی در صورتها نقش میبندد.
۱.۱K
۱۳:۵۰