عکس پروفایل ترانگ - روایت سیستان و بلوچستانت
۲۴۵ عضو

ترانگ - روایت سیستان و بلوچستان

undefinedundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined ارتباط با پشتیبان ترانگ: @teranag_ad
thumbnail
undefined قوتِ غالبِ ما
بوی نان تازه، تقاطعِ شارستان رضوی و نواب صفوی پیچیده است. ما که برای خرید دارو به داروخانۀ آن تقاطع، میل پیدا کرده بودیم، حالا بوی نان و صدای مداحی، دلیل خوبی بود که راستۀ شارستان رضوی را بگیریم تا به منبع این بوی‌ بهشتی برسیم...من از نان خاطره‌های دلچسبی برای خودم دارم. اغلب زمانِ خریدِ نانِ منزل، مصادف می‌شد با سوار کردن من از مدرسه و قبل از رسیدن به خانه، نانوایی که رویِ خوش‌خوراک بودن و دورریز نداشتنِ نانش به توافق رسیده بودیم، نان می‌خریدیم. من که از ساعت هفت صبح تا یازده و نیمِ ظهر، آن‌قدر انرژی مصرف می‌کردم که وقتی بوی نان کابینِ ماشین را پر می‌کرد، بی‌اختیار ضعف می‌کردم و نصف نان را تا رسیدن به خانه می‌خوردم. آن‌قدر آن نان شیرین بود که گویی نانوا خمیرش را با عسل و شهد، ورز می‌داده.دلیل این شیرینی را نمی‌دانستم. چون آن نان لنگه کفشی در بیابان نبود که من بابتش خدا را شکر کنم. حتی اگر سیر هم باشم، ناخنک زدن به قسمتِ خشک و نازک‌شدۀ نانِ داغ را از دست نمی‌دادم. این تجربه نه‌تنها برای من شیرین بود، بلکه آن‌هایی هم که از موکبِ خیابان شارستان نان تازه می‌گرفتند، با لبخند حین راه رفتن، تندتند نان را لقمه می‌کردند و می‌خوردند.همین تربیت باعث شده بود وقتی مستندی دربارۀ آشپزهای بزرگ دنیا دیدم و هر کدام غذایی را داخل یک بشقاب سفید بزرگ تزیین کرده بودند و با افتخار به آن نگاه می‌کردند، اول بپرسم: «پس نونِش کو؟» جداً بعضی از ملت‌ها اگر نان نباشد، املت را می‌خورند و شوکِ املت بدون نان برایشان جا نیفتاده، در عوض برای ما نان باشد و هیچ چیز دیگری هم نباشد، خوشحال‌کننده است. چرا این‌قدر نان برای ما موضوعیت داشت؟به خانم‌هایی که نان می‌پزند، نزدیک می‌شوم. یکی‌شان چانه می‌کند و دوتایشان نان را پهن می‌کنند و به تنور می‌چسبانند. دو نفر دیگر حواسشان هست که نان کِی پخته می‌شود تا سرِ موعد، نان را از تنور دربیاورند. درگیرِ اُمِّ مِیثَم می‌شوم. هم‌زمان که حرف می‌زند، ماهرانه چانه را روی هوا، بین دو دستش پهن می‌کند. از پوشش او معلوم بود که از اهواز است. می‌پرسم: «چون فردا تشییع رهبر شهیده، اومدین مشهد، موکب زدین؟»ابرو بالا می‌اندازد و می‌گوید: «بزرگ‌شدۀ اهوازم... چند سالی هست که آمدم مشهد تا مجاورِ امام رضا علیه السلام باشم. الان صد و بیست و اندی شبه که داریم نون می‌پزیم!»بین کارش گاهی نگاهی به من می‌اندازد تا ناراحت نشوم. به داربست تکیه داده‌ام. به چانه‌هایی که در سبوس غلت می‌خورند، چشم می‌دوزم و به شأنش غبطه می‌خورم. چیزی دربارۀ اینکه چطور صد و بیست و اندی شب نان می‌پزد، نمی‌پرسم. معلوم است کسی مهاجرتی به این سنگینی داشته، اراده‌ای دارد که من ندانَمَش. قشنگ عرضِ ایرانِ بزرگ را طی می‌کند در هر رفت‌وبرگشتش به اهواز.اما اینکه چرا نان می‌پزد و مثلاً شربت نمی‌دهند، برایم سؤال می‌شود. بین آن هُرْمِ گرما می‌پرسم: «حاج خانم، چرا نون؟ چرا پختن نون رو انتخاب کردین؟»ام میثم دوباره ابرو بالا می‌اندازد و می‌گوید: «نون، غذایِ بنده است!»جا می‌خورم! چرا نان، غذایِ بنده است؟... می‌خواهم باز بپرسم که همکارش شاکی می‌شود که خمیرشان خراب می‌شود، به حرفشان نگیرید!تشکر می‌کنم و فاصله می‌گیرم. همچنان که ذهنم درگیر است روی صندلیِ آلاچیقِ کنارِ موکبشان می‌نشینم.پس از حرف‌های ام میثم، چشمم به این متن خورده بود که در زمان حکومت امام علی (علیه‌السلام)، ایشان شنیده بوده کسی گفته اگر خوراک فرزند ابی‌طالب دو قرص نان است، پس ضعف و سستی، مانع او از جنگ با شجاعان و توانمندانِ جنگجو می‌شود! یعنی پس حتماً ضعیف شده و اگر به او حمله کنیم، شکست خواهد خورد... فرزند ابی‌طالب در جواب همان شخص ایراد کرده بود: «شما فکر می‌کنید علی به خاطر خوردنِ نان و نمک ضعیف شده؟ پس بدانید درختان بیابانی، چوبشان سخت‌تر است و درختان سرسبز، پوستشان نازک‌تر! و گیاهان صحرا، آتششان قوی‌تر و خاموشی آن‌ها دیرتر است!»آرام می‌گیرم. گویا می‌فهمم خوردنِ نانِ خشک، بنده‌ای را به تنومندی و استواریِ درختان صحرا می‌کند؛ اگرچه که آبِ سرشار و کود فراوان برای درختانِ سرسبز، چیزی جز زحمت ندارد. انگاری ام میثم صد و بیست شب می‌خواسته بگوید ما را به نانِ خشکی محدود کردن، اولِ قدرتمند شدنِ ماست. ما بندۀ هرمِ نیازهای غذاییِ روزانه نبودیم و نیستیم.
undefined فاطمه بهرامی‌مقدم - ۱۷ تیر ۱۴۰۵undefined #بدرقۀ_آقا - #نانواundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۱۳۱

۱۱:۱۷