داخل گروه نوشته: «بچهها، من دیگه طاقت ندارم! از خونۀ بابام زدم بیرون. از وقتی اومدم اینجا، خواهرام دارن کِل میکشن و میرقصن. مراعات دل من رو نمیکنن. من دیگه تحمل ندارم!»با فاطمه بیشتر از ده سال رفاقت دارم. در خانوادهای بزرگ شده که هیچ شباهتی به آنها ندارد. از همان بچگی سر چادر پوشیدنش سر مراسم ازدواجش، سر تولد بچهاش با خانواده اختلاف نظر داشت. آنها هیچ اعتقادی به کارهایی که فاطمه میکند، ندارند. به قول خودش، تا به حال هم اگر در خانۀ پدر و مادرش رفت و آمد داشته، فقط به خاطر احترام بوده و بس! اما این دفعه کارد به استخوانش رسیده.به خاطر کار شوهرش ساکن یکی از شهرستانهای بلوچستان است. خبر شهادت آقا را که میشنود، راه میافتد سمت زاهدان تا در تجمعها شرکت کند؛ بدون شوهرش و با یک بچۀ یک ساله. به خانه بابا که میرسد، حجت برایش تمام میشود. میگوید نمیمانم. و حالا نزدیک یک هفته است هر شب خانۀ یکی از دوستانش میخوابد؛ با یک دختر یک ساله که هزار زحمت دارد و بهانه میگیرد.شبی که پدافند عمل میکند، برادرش پیام میفرستد: «این مسخرهبازیها رو تموم کن! برگرد خونه، اونجا امن نیست.»برایش مینویسد: «سلام، من راه حق رو ادامه میدم و تصمیم به برگشت ندارم. اون مقدار طلایی که دستتون هست، از من خرج نیازمند بشه. یاعلی...»و من فکر میکنم فاطمه همان رویش انقلاب اسلامی است که امام شهید از آن سخن میگفت. و تنها نیروی ایمان میتواند او را اینقدر محکم و استوار بر خلاف مسیری ببرد که در آن قد کشیده است.
۵۴۹
۶:۳۵