قبل از این که زمزمۀ انتخابش بپیچد بین مردم، عکس یا ویدئویی از ایشان ندیده بودم. نه تصوری داشتم و نه میخواستم باور کنم که رهبر شهید دیگر نیست و حالا باید به دنبال جانشین باشیم.شب نوزدهم رمضان، وقتی که برای اولین بار به خاطر سرماخوردگی دخترکم در منزل مستمع برنامههای تلویزیون بودم، حوالی بامداد بود که میثم مطیعی بعد از اتمام فراز آخر جوشن کبیر، با لحنی که هر ثانیه محکمتر میشد و بالاتر میرفت، خبر از انتخاب نهایی مجلس خبرگان داد. مردم در میدان ونک تهران از جا برخاستند، بچهها بیدار شده بودند و روی شانۀ پدرها تکبیر میگفتند. انگار حاجات یک سالهیشان را یک شبه گرفتند که اینطور به وجد آمدند. همزمان صدای همسایههای همیشه ساکتِ ساختمانمان بلند شد: «الله اکبر... خامنهای رهبر...» و من تمام سلولهای بدنم میلرزید. احساسی هم زده از دلشوره و امید داشتم.سریع کانالها را بالا و پایین کردم تا بالاخره تصویر آقا سید مجتبی را پیدا کردم. بلند شدم و چند بار طول خانۀ کوچکمان را تند تند راه رفتم. به قولی آتش در کفشم شعلهور میشد و نمیتوانستم یک جا بنشینم. دائماً از خودم میپرسیدم: «چرا برای رهبریِ کسی که کمتر از پنج جمله دربارهاش میدونم، این همه ذوق دارم؟»من تنها بودم و متأثر از هیچ محیط و جوی نبودم. آتشی بود که از درونم شعلهور میشد. عکس دونفرۀ رهبر شهید و آقا سید مجتبی را نگاه میکردم. احساسی که به رهبر شهید داشتم، یکباره تغییر کرده بود. حضرت آقا در چشمم پیر فرزانهای شده بود که سالها از شهادتش میگذشت و وقتی به چهرۀ فرزندشان نگاه میکردم، دلم آرام میشد. بعد از یک هفته گریه و فریاد غم، حالا من یک گوشه نشسته بودم و آبستن آرامشی بودم که جنسش فرق میکرد. میگفت: «ولی فقیه انتخاب شدنی نیست، پیدا کردنیه. خدا ذهن و دل خبرگان رهبری رو به سمتی میبره که از قبل معین شده. خدا محبت ولی رو توی دلها میندازه.» و من قرآن به سرم گرفته بودم و داشتم برای سلامتی و عزت کسی دعا میکردم که مهرش یکباره بر وجودم نشسته بود.
۱.۴K
۱۲:۱۳