کلاس چهارم بودم که اوباما، رئیس جمهور وقت آمریکا، ایران را تهدید به حمله کرده بود. داخل کلاس، بعضی بچهها میگفتند: «وسایلمان را در یک کیف جمع کردهایم. شبها از ترس خوابمان نمیبرد!»وقتی از مامان میپرسیدم پس ما کی ساک وسایلمان را جمع میکنیم، میگفت: «مامان جون، آمریکا نمیتونه هیچ غلطی کنه. خیالت راحت...»وقتی صحبتهای رهبری از تلویزیون پخش میشد که با یک لبخند، که یعنی برایمان مهم نیست، همین جمله را میگفت، میفهمیدم مامان که تمام وجودش احساسات نازک بود، به همین صحبتهای رهبری تکیه میکند که میگوید: «آمریکا نمیتونه هیچ غلطی بکنه.»علیرضا در چشمانم زل میزند: «خانم، تا حالا فک کردی بمباران بشه و یکی از ما شهید بشه؟»میگویم: «معلومه... هزاران بار فکر کردم.»«به اینم فکر کردی من نباشم و تو بمونی؟»برای اینکه خیالش را راحت کنم، میگویم: «خیالت راحت عزیز دلم... من نبودن همۀ عزیزام رو تصور کردم. اگر قبلاً ترس یا نگرانی داشتم، خدا شاهده از روز شهادت آقا ذرهای ترس ندارم. بارها فکر کردم ممکنه شب بخوابم و صبح زیر آوار باشم. ممکنه همه خانوادهام شهید بشن و من زنده بمونم. ممکنه تو و زندگی و دخترم رو از دست بدم.»بغض گلویم را میگیرد. این احساس کی در من شکل گرفت که خودم نفهمیدم؟ من کی اینقدر شجاع شدم؟آن شب، عزاداری و رجزخوانیمان در خیابان دانشگاه شدت گرفته بود. بعد از شهادت آقا سید علی کار هر شبمان است؛ شال و کلاه میکنیم و میرویم در خیابان. انگار فرمان دل همۀ مردم، این شبها، بیرون آمدن است. مداح روی بلندی ماشین ایستاده بود: «خامنهای در ره حق فدا شد. عاقبتش چون شه کربلا شد.»کِش چادرم همان اول مسیر پاره شد. یک دستم به چادر بود و یک دستم شده بود صندلیِ حسنای ده ماهه. صدایم را بالا برده بودم. کمرم میسوخت. کاش داخل کالسکه میماند.آسمان روشن و خاموش میشد. در هوا بوی جدیدی میآمد. مه بود یا دود؟ مردم با دست به آسمان اشاره میکردند. پدافند شروع به کار کرده بود. شعارها تغییر کرد.«الله اکبر...»«الله اکبر...»خدای من! مو به تنم سیخ شده بود. چرا مردم نمیروند؟ چرا بچهها هنوز روی شانۀ پدرها هستند؟ انگار آسمان صفحۀ موبایل شده و مردم دارند یکی یکی موشکهای دشمن خیالی را میزنند و از این بابت خوشحالاند. انگار ترس این آدمها از تاریکی بیشتر از موشک و پهپاد است. در چند ثانیه، همزاد این صحنه را در گذشتهای نه چندان دور مرور میکنم؛ ورزشگاه کمیل شمعون، تشییع سید حسن نصرالله و جنگندههای اسرائیلی بالای سر مردم.مسیر ادامه پیدا میکند. جمعیت میپیچد داخل خیابان دانشجو. بوی باروت فضا را پر کرده. ساعت نزدیک ۱۰ شب است. نیرویهای نظامی اعلام کردهاند مردم پراکنده شوند. با اکراه میروم سمت ماشین. چشمم به آسمان است. ماشین را روشن میکنیم. الان که وقت خانه رفتن نیست! بلندگوی حسینیهیمان را آوردهایم. نیایش، دختر دایی ۱۲ سالهام، بلندگو را به سمت بیرون میگیرد. «خیبر خیبر یاصهیون» پخش میشود. ستایش حسنا را بغل میگیرد و من پرچم را از شیشۀ جلو بیرون نگه میدارم. در جهت مخالف باد حرکت میکنیم. انگار یکی پرچم را میکشد. او میکشد و من محکمتر نگه میدارم. خیابان پر است از ماشینهای مثل ما. هنوز هیچ کس خانه نرفته.ما یکشبه اینطور نشدیم. ما میراث شجاعت یک ابر مردیم که برای ایران ماندهایم.
۱.۳K
۱۹:۲۹