لقمۀ آخر شامم را نخوردهام که چشمم میافتد به گروهی سبزهرو که تمام حواسشان را دادهاند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم! دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان میدهد. با آنها احساس قرابت میکنم. پرچم پاکستان و شیعیانی که چفیه و سربند دارند برای یک سیستان و بلوچستانی یعنی مرور روزهای منتهی به اربعین و میزبانیِ چند روزه در مرز.دخترکِ خندهرو کمی تپل به نظر میرسد. فارسی خوب حرف میزند و میگوید: «ما به خاطر تحصیل پدرم ساکن مشهدیم و بقیه که میبینین، اقواممون هستن که برای تشییع از پاکستان اومدن مشهد.»چشمم در چشم خانم مسنتری است که ظاهراً عمۀ دخترک مترجم است، مدام گوشۀ چشمش خیس میشود و با گوشۀ چفیۀ آن را خشک میکند؛ انگار عمه، خانمی مشهدی باشد که اتفاقاً بارها تجربۀ دیدار رهبری داشته و پنجشنبهها برای سلامتیاش شلهزرد نذری پخش میکرده؛ انگار نه انگار عمه از پاکستان آمده و برای اولین بار مسافر ایران شده است.وقتی میپرسم چه چیزی باعث شد بیایید؟ مشتش را گره میکند و حرف میزند، چفیهاش را محکمتر میگیرد: «آقای خامنهای ما رو شجاع کرد، ما رو آزاده کرد، به ما یاد داد که میتونیم از زیر بار ظلم آمریکا خارج بشیم. اون فقط رهبر شما نبود، رهبر ما هم بود.» نیاز نبود این را تأکید کند. وقتی به گریه میافتد، خودم تا انتهای قضیه را میخوانم.دخترک مترجم را که عین بلبل صحبتهای عمهاش را ترجمه میکند، میبوسم. یک جملۀ سه ثانیهای را با آبوتاب و اضافهکاری ترجمه میکند و من ماندهام این بچۀ ده یازده ساله کی یاد گرفته این همه دربارۀ مقاومت بداند!عمه خانم میگوید: «روزی که خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، روزه بودیم. باور نمیکردیم. دلمون خون شد. پسرانمون رو فرستادیم تا در حد خودشون انتقام بگیرن. بچههای پنج شش ساله تا سی و چند سالۀ ما وقتی بانکهای آمریکاییِ پاکستان رو دیده بودن، با سنگ و چوب و هر چه داشتن، نابودشون کردن. پلیس هم که دستبوس آمریکا بود روی آنها رگبار بست و آنها اولین کشتههای انتقام خون رهبر شدن.»کاروان عزاداری از جلوی ما رد و وارد حرم میشود. پرچمِ دستِ همه سرخ است.دخترک حرفهای عمه را تندتند ترجمه میکند: «ما اومدیم برای رهبر خودمون عزاداری کنیم. اومدیم بهش بگیم خیالت راحت، از این به بعد گوشمون به دهان پسر شماست.»آخر سر عمۀ دلشکستۀ دخترک آغوشش را باز میکند و من به اندازۀ چند ماه که گریه نکردهام، خودم را رها میکنم در بغلش. چفیهاش را میبوسم و میگویم: «اینجا همه صاحب عزاییم...»آرام میشود؛ این را از لبخندش موقع خداحافظی میفهمم.
۴۳۲
۶:۵۲