در مسیر سراوان به ایرانشهر بودیم. به بیرون چشم دوخته بودم که منظرۀ رو به رویم، مرا سر جایم سیخ نشاند. انگار خرمشهر بود. سی چهلتا نخل تنومندِ هفت هشت متری میدیدم که هیچ کدام شاخه و برگ نداشتند. شبیه نخلهایی در فیلمهای دفاع مقدس هشت ساله!با دیدن منظره، مامان را صدا زدم و پرسیدم: «چه بلایی سر این بدبختا اومده؟»مامان توجهش جلب شده بود و جوری که انگار حیفش آمده، گفت: «نخلا مُردن!» لبخندی زد و ادامه داد: «قربون خدا برم، نخل شبیه انسانه! سَرِ نخل، حیاتشه. اگه آب ببردش، بسوزه یا به عمد قطع کنن، میمیره!»به نخلهای بیسر چشم دوختم. اینکه نخل سَر داشته باشد، باعث همذاتپنداریام میشد. از نخل زیاد شنیده بودم. اینکه همچون آدمیان، واحد شمارشش نفر است! اینکه مامان برای نخل، مُردن را به کار برد، نه خشک شدن. اینکه نخل برخلاف دیگر درختان که سرشان حرس میشود و برگ و بار بیشتری میدهند، اگر سرش حرس شود، میمیرد! حتی شنیده بودم، نخل عاشق میشود! این را از باغبانی شنیده بودم که نخلش، فقط با گَردۀ یک نخل بار میداد و گردههای دیگر را نمیپذیرفت. انگار این درخت، تنها نبات نبود؛ چیزی شبیه به آدمیزاد بود.سراوان هستیم؛ سرزمین نخلها. یک هفته از جنگ رمضان گذشته است که تلفنی میفهمم چهل دقیقۀ بعد، ساعت هشت شب، یکی از میادین شهر، تجمع ضد استکباری گذاشتهاند. خودم را جنگی به آن جا میرسانم. فضا برایم جدید است. تا حالا فضای تجمع را در سراوان، زیست نکرده بودم. مسیر منتهی به تجمع را بستهاند. پیاده میروم تا خودم را برسانم. صدای «الله اکبر» که بالا میگیرد، لبخندی از روی اطمینان و آرامش میزنم و زیر لب، الله اکبر را تکرار میکنم.در حالی که همه به سمت جمعیت میروند، پدری با فرزندش بازگشته و از داخل بلوار شاخۀ نخلی را با چاقو از برگهایش تمیز میکند. چشم ریز میکنم و پرچم کوچکی از ایران را بدونِ میله در دستان کودک میبینم. از ابتکار پدرِ همیشه در صحنه، خوشم میآید. چشم میگیرم و به جمعیت میپیوندم. پرچمهای «ایران»، «امام حسین» و «سپاه پاسداران» بین مردم دیده میشود. از کنار خانمی که پرچم بزرگتری را علمداری میکند، میگذرم که نکتهای توجهم را جلب میکند. هیچ کدام از پرچمها، میلۀ مرسومی را که همیشه دیده بودم، ندارند. میلهها پلاستیکی و آهنی نیست. حتی از آن چوبهای صیقل دادۀ خوش دست هم نیست. همۀ پرچم ها را شاخۀ نخل به اهتزاز درآورده است! از اینکه حتی یک پرچم ایران، حتی یک پرچم از امام حسین، حتی یک پرچم از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بر روی میلهای جز شاخۀ نخل تکیه نکرده، تعجب میکنم.به نخلهایی که دور تا دورمان را گرفتهاند، نگاه میکنم. علت همذاتپنداریام با نخلها، به خاطر داشتنِ سر نبود؛ بلکه به خاطر فدا کردنِ سر، برای به اهتزاز درآوردن پرچم ایرانِ اسلامی بوده! ما دیگر فقط خودمان در تجمع نیستیم، نخلها همگی به عنوان نفر، برای حفظ ایران به میدان آمدهاند. صدای الله اکبر خانمِ کنار دستیام که شاخۀ نخل را برای به اهتزاز درآوردن پرچم ایران، دو دستی گرفته، مرا به جمع شعاردهندگان میکشاند. با خود میگویم: «این جا نخلها هم عاقبت به خیر میشوند...»
۱K
۱۹:۲۹