همین که سینی پذیرایی را گذاشتم و آمدم که دو سه دقیقهای استراحت کنم، مامان اسمم را بلند صدا زد: «فاطمه، بیا ببین اینا باز سر چی یقه هم رو گرفتن!»چهار پنجتا بچۀ قد و نیمقد و فاطمهای که همیشه در بزنگاه دعواها واسطه میشد و ماجرا را حل و فصل میکرد. میانگین سنیشان به هفت سال نمیرسید؛ سه تا پسر بودند و دوتا دختر. از دور که نگاه میکردی، مشخص بود دعوا بینشان بالا گرفته. اشک در چشم یکی دو نفرشان جمع شده بود. کارد میزدی، خونشان درنمیآمد. گونههایشان قرمز شده بود، ابروهایشان خمیده و چانهشان لرزان.از روی قیافههایشان دنبال علت دعوا میگشتم که با دیدن تیشرت آبیِ سونیکنشانِ حسین و مهدیار یادم آمد که هیچ بعید نیست مثل همیشه دعوا سر تقسیم نقش باشد. بار اولشان نبود. همیشه بحث سر این بود که چه کسی بتمن باشد و چه کسی دشمن آن، چه کسی سونیک باشد و چه کسی آن مرد سبیلفرمانیِ کلهکچلِ قرمزپوشی که میخواست سر به تن سونیک نباشد و... . همه دوست داشتند ابرقهرمانی باشند که جلوی آدم بدها میایستد، آدمها دوستش دارند، آخر قصه پیروز میشود و شهر را نجات میدهد.نزدیکتر که شدم، صدای بگو مگوهایشان واضحتر به گوش رسید: «اینجوری قبول نیست! من نمیخوام اسرائیل باشم.»حسین پنج ساله، این را گفت و رفت یک گوشه نشست و سرش را روی زانو گذاشت تا بغضش در جمع نشکند.کنجکاو شدم! اولین بار بود اسم «اسرائیل» را در تعیین نقشهای بازیشان میشنیدم. «چی شده بچهها؟ مشکل کجاست؟»«خاله، هیچ کی قبول نمیکنه آمریکا و اسرائیل بشه. اینجوری که نمیشه! پس ما با کی بجنگیم توی بازیمون؟»هر چهار پنج نفرشان را ردیف کردم و کنار هم نشاندم. از طرفی دوست داشتم بدانم حالا که پای اسرائیل وسط آمده، نفر مقابلش را در ذهنشان چه کسی تصور کردند و از طرف دیگر، گیر کرده بودم که اسرائیل و آن نفر مقابل و بتمن و مرد عنکبوتی و چهرههای همیشگی دیگر را چطور کنار هم در یک بازی بچینم!«خب حالا دونه دونه بگین هر کدومتون دوس داره چی باشه تا ببینیم باید چی کارش کنیم؟»«ایران»«رهبر شهید»«حاج قاسم»جا خوردم! از شنیدن این الفاظ نه البته. شنیده و دیده بودم که با بزرگترهایشان راجع به اتفاقات و اخبار در حد سنشان گفتوگو و کنجکاوی میکنند و با این شخصیتها آشنایی دارند اما شنیدن این اسمها به عنوان قهرمانی که به خاطرش دعوا کردند، تعجب داشت!بچههایی که حتی موقع مهمانی رفتن هم همیشه با مادرهایشان سر عوض کردن لباس بتمن و مرد عنکبوتی و اینطور شخصیتها بحث داشتند، ساعت زیادی از روز را پای کارتونهایشان بودند و آرزو داشتند بزرگ که شدند، مانند آنها یک ابرقهرمان بشوند، حالا به فاصلۀ چند هفته از شروع جنگ اینطور صد و هشتاد درجه دنیای ابرقدرتیِ درون ذهنشان تغییر کرده بود و خودمختار به جای همۀ قهرمانهای دنیای کارتونها و خیال، حالا آدمهای واقعی را نشانده بودند. نفر آخرِ صفِ روبهرویم، زهرای دو و نیم ساله بود که همچنان سکوت کرده بود و چهارزانو نشسته، با لبخند شیرینش زل زده بود به چهرۀ من. چتریهای جدیدش چهرهاش را بانمک کرده بودند و وقتی میخندید، چشمها و بینیاش چین میافتادند.«زهرا تو چی؟ تو میخوای کی باشی؟»بچهها از گیج شدن زهرا و سن کمش استفاده کردند و انگار معادلاتشان حل شده باشد، خوشحال و خندان با صدای بلند گفتند: «آها! فهمیدیم! زهرا آمریکا باشه! اینجوری بازیمون درست میشه!»نگاهی به زهرا انداختم تا عکسالعملش را ببینم. لبخندش پاک شد، ابروهایش چین افتاد، لب و لوچهاش را به نشانۀ ناراحتی بیرون انداخت و رو به مهدیار که برادر هفت سالهاش بود و منتظر واکنش زهرا، گفت: «نه داداش! برگ بر آمیکا!»خندیدم، بچهها هم خندیدند. بچهها به دیالوگ زهرا و من به ابرقدرتی که به خیال قدرتمندتر شدن وارد جنگ شد و حالا به فاصلۀ دو هفته، معادلاتش طوری شکست خورده که حتی زهرای دو و نیم ساله ما هم برای یک بازی ساده، قدرت پوشالیاش را گردن نمیگیرد.به بچهها نگاه میکنم؛ بچههای جنگی که با تشخیص خودشان، از درون روایتها، قهرمانهایشان را از افراد خیالیِ دارای قدرتهای فراطبیعی، به کسانی تغییر دادهاند که از جنس خودشان بودند و با همین قدرتهای معمولی، جلوی آدمبدها ایستادند، آدمها دوستشان دارند، آخر قصه برای ملت فدا شدند و شهر را نجات دادند.
۲۲۰
۱۹:۰۷