محمدحسین مَلِکیان، شاعر، در باب شهادت رهبری و دیدار با شعرا اینطور سروده: «بستهست بیتو دفتر شبهای شعر بیت/ بدرود بیت آخر شبهای شعر بیت»امسال محدودیت نداشتیم. از چند وقت پیش، یک لینک داشتم که با ذوق بفرستم برای همۀ شاعران استان و به همه بگویم برای همۀ شاعرانی که میشناسند بفرستند برای شب شعر نیمۀ رمضان. و تأکید میکردم اگر با شما تماس گرفتند، به من هم خبر بدهید. در دلم دعا میکردم امسال آدمهای بیشتر و جدیدتری دعوت شوند.هر سال بعد از نیمۀ رمضان، تماسهای گلایهآمیز شروع میشد و من روسیاهتر از آن که بتوانم جوابی بدهم. قاب تلویزیون، دیگر آنقدری جذاب نبود که کسی بخواهد خودش را به آب و آتش بزند برای شعرخوانی. بیت و دکورش هم شاهانه نبود که آدم دلش بخواهد در جایی از آن میزانسن باشد.حالا اسامی شاعران را مینویسم. جانم کنده میشود تا برای همه توضیح بدهم چرا محفل شعر امین استانی شده. چقدر نفس عمیق کشیدم تا بتوانم پشت تلفن صحبت کنم.نیمۀ رمضان است. مردم چند روز است یتیم شدهاند و شاعران یتیمتر. مشکیپوش نزدیک در حسینیۀ دفتر نمایندۀ ولی فقیه ایستادهام که خوشامد بگویم. آقای لشکری وارد میشود؛ استاد شعر آئینی. یک سال و نیم است ندیدمش. یک سال و نیم است مثل مادری که کودکش را نتوانسته باشد نگه دارد، شعر را از خودم جدا کردم. جدا کردم یک عمدی در کارش هست. شعر از من جدا شد. مجید لشکری آیندهای بود که برای خودم متصور شده بودم و محقق نشده بود. سراسیمه است. فرصت احوالپرسی نیست.خیالم که از مدعوین جمع میشود، پلههای حسینیه را پایین میروم. چقدر دلم میخواهد پایینتر نروم و روی پلهها بنشینم. روی صندلی کنار خانمها جا میگیرم. چهار خانمیم و باقی همه، آقا. یک صندلی هم صدر مجلس گذاشتهاند که عبا و عمامهای مشکی رویش جا خوش کرده و یک عکس. به صندلی سلام میکنم. در دلم میگویم حتماً شعر همه را میشنوی، حتی آنها که خوانده نمیشوند، و برمیگردم به خودم، حتی آنها که نوشته هم نمیشوند.مجری با چند بیت مرثیه شروع میکند و تند تند خاطره میگوید از نکتهسنجی رهبرِ شاعر، از خاطرات نیمۀ رمضان و اغلب جمعیتی که دیدار نصیبشان شده، سر تکان میدهند. یعنی شبهای شعر بیت چه داشتهاند که جمع اینطور متأثرند؟ میکروفون دور میزند و میآید روبهروی خانم کلبعلی؛ تنها شاعرهای که قرار است شعر بخواند. به صندلی خالی و عکس نگاه میکنم. در دلم میگویم به قول شاعر: «باید برایتان غزلی دست و پا کنم/ احساس من درون غزل جا نمیشود»با بعضی شعرها، کلمه از چشمهایم خارج میشود. کلماتی که یک سال و نیم است کنج وجودم حبس بوده و امشب چنان غلیان کرده که هوای سرد حسینیه دارد خفهام میکند. مجلس دارد به پایان میرسد. آقای مُحامی هم همراه شاعران دفتر خاطراتش را ورق زده و حیفش میآید نقل نکند. میگوید رهبری بود هنرمند و هنردوست و حتی تجلی هنر خدا روی زمین.دلم میخواهد به یاد جلسات شعری که با آقای لشکری داشتیم، بروم و این بار فقط به عنوان شاگرد خواهش کنم که جلسه با قصیدههای علویشان تمام شود که وقت مهلت نمیدهد. قصیدههای علوی باعث شده بود پایبند جلسات هفتگی بمانم و افسوس. جلسه تمام میشود. شاعران دارند میروند. این بار نه با ذوق، با حسرت. این بار گلایهای سمتم روانه نیست. دیگر تماسی ندارم که چرا دعوت نشدیم.به سمت خانه میروم. پاهایم یخ کرده اما خلقم تنگ است. شیشه را تا ته میکشم پایین. یک شعری در گلویم گیر کرده. نه پایین میرود، نه میآید روی کاغذ. داخل ماشین آب نیست. به خانه که میرسم یک لیوان بزرگ آب، مضاف بر بطری آب داخل جلسه میخورم بلکه باز شود راه گلویم. نمیشود. چقدر دلم میخواست امشب شاعر باشم. چرا آن جمعیت همه شاعر مانده بودند؟ شاید یک دلیلش تجربۀ شبهای شعر بیت باشد. حتماً یک ذوقی دارد که رهبر یک مملکت بین ازدحام دغدغههایش بنشیند و فقط به شعر تو گوش بدهد، نکته بگوید و بدانی احسنتهایش از سر عادت نیست. عکسها را نگاه میکنم. زیر لب میگویم: «چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن/ آدمی را که طلب هست و توانایی نیست»
۱.۳K
۷:۲۵