عکس پروفایل ترانگت

ترانگ

۲۲۴ عضو
عکس پروفایل ترانگت
۲۲۴ عضو

ترانگ

undefinedundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهان
undefined ترانَگ در زبان بلوچی یعنی یاد و خاطرۀ زندگی.
undefined ما سعی داریم از زیست مردم سیستان و بلوچستان روایت کنیم تا بهتر با ظرفیت گنج‌هایی که در این سرزمین پنهان‌اند، آشنا شویم.
undefined ارتباط با پشتیبان ترانگ: @teranag_ad
thumbnail
undefined آیۀ ناخدا
دوازده روز از جنگ رمضان گذشته بود. ناخدا تور ماهیگیری را برای تعمیر کردن بر ساحل پهن کرده بود و از لیکوهای کمال‌خان می‌خواند. پهنای صورتش را آب دیدگانش غسل داده بود. چهرۀ آفتاب‌زده و سوخته‌اش پر از موج‌های چروکیده‌ای بود که هر چینش نشان از سال‌ها رنج و با تجربه بودنش را داشت.پاهایم دیگر مال من نبودند؛ بی‌اراده شده بودند. ناگهان صدای جنگنده‌ای سرها را به سمت آسمان هدایت کرد و من دیگر توان ایستادن نداشتم. همانجا بر زمین نشستم. به سرعت برق و باد جنگنده‌ای از بالای سرمان عبور کرد و ارتعاشات محکمی همه جا را به لرزه درآورد. پیرمرد فریاد زد: «نترسید! ما بلوچیم و دلِ شیر داریم. دستتون رو بذارین روی سرتون و به زمین بشینین تا این لعنتی دور بشه.» و همه را به خواندن آیۀ معروف «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمیت وَلکِن‌َ اللهَ رَمی» فراخواند.او بلند آیه را می‌خواند و کسانی که یاد نداشتند، تکرار می‌کردند. چادرم را پناه کرده بودم بر روی صورتم. من که این آیه را از قبل یاد داشتم و از شروع جنگ دائم وِرد می‌کردم، برایم خواندنش راحت بود. گوشۀ چادرم را از چهره‌ام برگرفتم و ردِ جنگنده را دنبال کردم. لعنتی چنان وقیح شده بود که الان به راحتی بر فراز آسمان چابهارِ چهار فصلِ شرجی‌مان می‌چرخید!به یکی از پایگاه‌ها شلیک کرد. چندین چرخ به دور خودش زد و با دودش شروع به نوشتن کلمه‌ای کرد. آتشفشان چشمانم فوران کرده بود و می‌لرزیدم. درست مثل سکانس فیلم تمام این حوادث تلخ از جلوی چشمانم عبور می‌کردند. عینکم از چشمانم افتاده بود. هر چه نگاهم را زوم کردم، نتوانستم پیغامش را که با دود نوشت، بخوانم.خدا را با جان و دل صدا زدم و طوفان طبس را برایشان طلب کردم. کاش پرندگان ابابیل می‌آمدند و ابرهۀ ایران‌جانمان را سنگ‌سار می‌کردند. ناخدا همچنان بلند‌ بلند «ما رَمیتَ...» را می‌خواند.جنگنده کم کم دور شد و رفت. پیرمرد به طرفم قدم برداشت و نزدیک شد. با لهجۀ اصیل چابهاری علت آمدنم را جویا شد: «مادرِ من، چرا به تنهایی اومدی بیرون؟ مگه شرایط رو نمی‌دونی؟ حالت خوبه؟»«خدا رو شکر خوبم. دلم گرفته بود، اومدم با خدا کنار دریا مناجات کنم.»«برو خونه و همونجا به بقیه هم بگو بسیج بشن و این ذکری که گفتم‌ رو بخونن... ما مردان بلوچ تا پای جانمون از شما و ناموس و خاکمون دفاع می‌کنیم. آمریکا هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه. ما توی ماه مبارک رمضان هستیم و با زبان روزه برای نابودی‌شون دعا می‌کنیم.»«برو خونه. اینجا عشق به میهن بیداره.»از ناخدا تشکر کردم‌. برای سلامتی تمام دریانوردان و حافظان مرز آبیِ کشورمان دعا کردم و برای شهدای دریانوردی که خونشان با زلالی دریا در اولین روزِ جنگ یکی شده و نامی از آن‌ها برده نشد، فاتحه‌ای خواندم و به سمت دریا روانه کردم. بوسه‌ای به خاک ساحل که خاک‌پاکِ سرزمینم هست زدم و بلند شدم تا به خانه برگردم.به ناخدا چشمی گفتم و خداحافظی کردم. گوشی همراهم را از جیبِ لباس بلوچی‌ام درآوردم و شروع به اطلاع‌رسانی کردن برای ختم آیۀ با برکتی که ناخدا سفارش کرده بود، کردم تا همۀ دوستان بخوانند. حالا قرار شده ختم گدَّگیِ این ذکر را هم بگیریم...
undefined #نازمه_کرد_زابلی/ ۲۱ اسفند ۱۴۰۴undefined #جنگ_تحمیلی/ #رهبر_شهیدundefined ترانگ؛ روایت سرزمین گنج‌های پنهانundefined @teranag_ir

۶۱۹

۱۱:۱۸