سرم داخل گوشی بود. این قدر تند میرفتیم که متوجه سرعتگیر نشدیم و با ضربه از رویش رد شدیم. سرم ضربۀ محکمی خورد. سنجاق روسریام فرو رفت در سرم. درد بدی در سرم پیچید. جای اعتراض نبود. بعد از روزها تلاش توانسته بودیم بچهها را کنار هم جمع کنیم.روز اول جنگ، هنوز دقایقی از جنگ نگذشته بود و همه دنبال این بودیم که چه کنیم و چه کاری از دستمان برمیآید که خانوادههای بچهها، خروج آنها را از خانه منع کردند و حتی اجازۀ حضورشان را در تجمعی که صبح شهادت رهبر عزیزمان در مسجد جامع برگزار میشد، ندادند. من یا در حال تماس تلفنی با بچهها بودم یا در گروه، در حال آرام کردنشان. گفتم: «توی خونه هر کاری از دستتون برمیاد، انجام بدین.»حتی لیست شمارۀ فعالان فرهنگی را بین خودمان تقسیم کردیم تا تماس بگیریم و اگر کمکی از ما برمیآمد، انجام دهیم یا حتی بتوانیم کمکی را به آنها وصل کنیم. اما این کارها آرامشان نمیکرد. همزمان که خیل جمعیت در خیابانها در حال حماسهسازی بود و مردم همدیگر را دعوت میکردند به حضور در مساجد و خیابانها، این بچهها مثل اسفند روی آتش در حال سوختن بودند.یک شب دل را زدم به دریا. با بچهها برنامه چیدیم. قرار را گذاشتیم ۸ صبح روزِ بعد جمع شویم برای تجمع. بعد از نماز مغرب در خیابان دانشگاه شروع کنیم به درست کردن بوم همدلی و نقاشی پرچم روی صورت بچهها و توزیع بنر و پرچم و حتی شابلون زدن روی ماشینها. تمام هماهنگیها که انجام شد، من مسئولیت خطیر راضی کردن خانوادهها را بر عهده گرفتم. بوق اول نه، بوق دوم جواب میدادند. خودشان هم از گریههای بچهها کلافه بودند. با هر ضرب و زوری بود، رضایت دادند اما به شرطی که خودم ببرم و خودم بیارمشان. من هم بدون مشورت با آقای همسر قول را دادم و رضایت را گرفتم.ساعت هفت و نیم صبح همسر را مطلع کردم. بنده خدا مانده بود چطور ده نفر آدم را داخل تیبا جا بدهد! همه رأس ساعت هشت منتظر بودند. ماشین سرعتش با جت جنگی برابری میکرد. بچهها این قدر خوشحال بودند که اصلاً لِه شدنشان روی هم برایشان مورد توجه نبود. وقتی جمع شدیم، سه گروه شدند. یک گروه بوم همدلی را آماده میکردند، یک عده برای خرید لوازم مورد نیاز برنامهریزی میکردند و گروهی با ظرافت تمام در حال شابلون درآوردن بودند.چشم به هم زدیم زمان افطار رسید. داخل ساندویچی، ده نفری خودمان را جا داده بودیم روی یک میز. همزمان منتظر شنیدن صدای اذان و آماده شدن ساندویچها بودیم که اسنپ رسید. تندتند افطار کرده و نکرده خودمان را جا دادیم داخل ماشین ۴۰۵ که اسنپ بود. خدا را شکر جایمان از صبح بازتر بود.تا رسیدیم، بچهها تقسیم کار کردند و بسم الله گفتند. تیم شابلون ولی حیران مانده بودند؛ رنگ سفت بود و نمیدانستیم چطور باز کنیم. پلیس راهنمایی و رانندگی به دادمان رسید. درِ رنگ را باز کرد و گفت: «روی ماشین ما هم میشه بزنین؟»بچهها ذوقزده پرواز کردند سمت ماشین تمیز و سفید راهنمایی و رانندگی. ولی همهچیز به راحتی چیزی که فکر میکردیم، نبود. رنگ شُره میکرد و روی ماشین نمیماند. شابلون هم ثابت سر جایش نمیماند. مأمور راهنمایی و رانندگی دوباره به دادمان رسید. گفت: «رنگ رو باید هم بزنین. یه چوب بیارین تا براتون هم بزنم.»رنگ را برایمان درست کرد. به ماشین که نگاه کردم، انگار کسی خون بالا آورده بود روی کاپوت ماشین. دوباره دست به دامان همسرم شدم. آمد. ماشین دوم به بعد، بچهها راه افتادند و دیگر همه چیز روی روال خودش بود.تا چشم به هم زدیم، ساعت یازده شد و جمعیت هنوز زیادتر میشد اما باید بچهها را میرساندم. قول داده بودم رأس یازده خانه باشند. دوباره ده نفری داخل ماشین روی هم متراکم شدیم. هنوز به خانه نرسیده، سیل پیامها بود که میآمد. خودشان داشتند برنامۀ فردا شب را میریختند. ساعت شش و نیم فردا شب، همه این بار با خانوادههایشان در خیابان منتظر بودند.
۱.۱K
۱۰:۳۱