پرندهٔ آسمون آبی🕊️
۲۹ از اول ورود، موضع گیری خود را مشخص کرد.
ناقه ای که پیغمبر سوار آن بود، وارد شهر یثرب شد، مردم دور ناقه را گرفتند.
شهر مدینه، آنوقت محله محله بود. هر محله ای هم برای خودش خانه هایی، کوچه هایی، حصاری، بزرگانی داشت.
هر محله برای یک قبیله ای بود؛ قبایل وابسته به «اوس»، قبایل وابسته به «خزرج».
شتر پیغمبر که وارد شهر مدینه شد، جلوی هرکدام از محله های قبایل رسید، بزرگان آمدند بیرون، جلوی شتر را گرفتند:
یارسول الله! بیا این جا؛ خانه، زندگی، همه چیز ما، ثروت ما، راحتی ما در اختیار تو، در منزل ما وارد بشو!
پیغمبر فرمود: جلوی این شتر را باز کنید؛ «إنّها مأمورة»؛ دنبال دستور حرکت میکند؛ بگذارید برود.
جلوی شتر را باز کردند، رسید به محله بعدی. باز بزرگان، اشراف، پیرمردها، شخصیت ها، جوان ها آمدند جلوی ناقه پیغمبر را گرفتند: یا رسول الله! این جا فرود بیا؛ این جا خانه توست؛ هرچه بخواهی در اختیارت می گذاریم؛ همه ما در خدمت هستیم.
فرمود: بگذارید شتر برود؛ «إنّها مأمورة».
همین طور محله به محله، رسید به محله بنی النجار که مادر پیغمبر جزو این خانواده بود.
این ها خاله ها و دایی های پیغمبر محسوب میشدند؛ آمدند جلو؛ یا رسول الله! ما خویشاوند توایم، رَحِم توایم؛ در منزل ما فرود بیا، همه چیز ما، هستی ما در اختیار توست. 
فرمود: نه؛ «إنّها مأمورة»؛ بروید کنار!
راه را باز کردند. شتر آمد در فقیرنشین ترین محلات مدینه، یک جایی نشست.
نگاه کردند خانه کیست؛ جلوی در خانه ابی ایوب انصاری؛ فقیرترین یا یکی از فقیرترین آدم های مدینه.
خودش و زنش آمدند اثاث پیغمبر را برداشتند، بردند داخل خانه.
پیغمبر هم رفت شد مهمان این ها! 🥹 ○ دست رد به اعیان و اشراف و متنفذین و صاحبان قبیله و صاحبان فرزندان و این ها زد؛
در خانه فقیرترین آدم مدینه وارد شد!
یعنی موضع اجتماعی خودش را مشخص کرد؛ معلوم شد که وابسته به پول، وابسته به حیثیت قبیله ای، وابسته به شرف ریاست فلان قبیله، وابسته به قوم و خویش و فامیل، وابسته به آدم های پُررو و پشت هم انداز و این ها نیست و نخواهد شد! 
از همان ساعت اول و لحظه اول مشخص کرد که در برخورد و تعامل اجتماعی، طرف کدام گروه است، طرف دار کدام جمعیت است، برای چه کسانی وجود او بیشتر نافع خواهد بود؛
همه نفع میبرند، همه حق میبرند از پیغمبر و تعالیم پیغمبر؛ اما آنی که محروم تر است، او حق بیشتری قهراً میبرد!
🤍 جبران محرومیتش باید بشود!
#محبوب_من
۳۰
جلوی خانهٔ ابیایوب انصاری، یک زمین افتاده بود!پیامبر فرمودند:ـ این زمین برای کیست؟گفتند:ـ برای دو تا بچه یتیم!پیامبر پول آن زمین را از کیسهٔ خود دادند و آن را خریدند.بعد فرمودند که:ـ در این زمین مسجد میسازیم!یعنی یک مرکز؛ مرکز سیاسی، عبادی، اجتماعی،حکومتی، مرکز تجمع مردم؛ مرکزیت لازم است!مسجد را شروع کردند ساختن.زمین مسجد را از کسی نخواست، طلب بخشیدگینکرد؛ زمین مسجد را با پول خود خرید!دو بچه یتیماند؛ اما با اینکه پدر ندارند، مدافع ندارند، پیغمبر مثل پدر آنها و مدافع آنها حقش آنرا تمام و کمال رعایت کرد!حالا بناست مسجد بسازند.پیغمبر جزو اولین کسان یا اولین کسی بود کهآمد بیل را دستش گرفت!شروع کرد بیل مسجد را کندن؛ نه به عنوان یک کارتشریفاتی، نه! واقعاً شروع کرد کار کردن و عرق ریختن!جوری کار کرد که بعضیها که نشسته بودند زمین گفتند:ما بنشینیم، پیغمبر اینجور کار بکند؟! پس ماهم میرویم کار میکنیم!ریختند در زمین مسجد، جدّ مسجد را در مدت کمی آوردند بالا!یعنی نشان داد که هیچ حق اختصاصی برای خودشـ این رهبر والا و مقتدر ـ قائل نیست!اگر کاری بناست انجام بگیرد، او هم باید در اینکار سهمی داشته باشد!
از جمله شگفتیهای زندگی پیغمبر این است که پیغمبردر مدینه در طول این ده سال، یک لحظه را هدر نداد!یک ساعت ندیده نشد که پیغمبر از فشاندن نورمعنویت و هدایت و تعلیم و تربیت باز بماند!بیداری او، خواب او، مسجد او، خانه او، میدانجنگ او، هر جا که بود، درس بود!وجود او، هر جا که بود، درس بود!عجب برکتی، در چنین عمری وجود دارد!اینکه همهٔ تاریخ را مسخر خود کرد؛ بسیاری ازمفاهیمی که قرنهای بعد برای بشریت تقدس پیدا کرد،مثل مفهوم مساوات، مفهوم برادری، عدالت، مردمسالاری،همه تحت تأثیر تعلیم او بود!در بقیهٔ تعالیم دینی چنین چیزهایی وجود نداشت!لااقل به منصهٔ ظهور نرسیده بود!کسی که این همه در تاریخ اثر گذاشته است، فقط ده سالکار حکومتی و سیاسی و اجتماعی و جمعی کرده است؛چه عمر پربرکتی! 
#محبوب_من
جلوی خانهٔ ابیایوب انصاری، یک زمین افتاده بود!پیامبر فرمودند:ـ این زمین برای کیست؟گفتند:ـ برای دو تا بچه یتیم!پیامبر پول آن زمین را از کیسهٔ خود دادند و آن را خریدند.بعد فرمودند که:ـ در این زمین مسجد میسازیم!یعنی یک مرکز؛ مرکز سیاسی، عبادی، اجتماعی،حکومتی، مرکز تجمع مردم؛ مرکزیت لازم است!مسجد را شروع کردند ساختن.زمین مسجد را از کسی نخواست، طلب بخشیدگینکرد؛ زمین مسجد را با پول خود خرید!دو بچه یتیماند؛ اما با اینکه پدر ندارند، مدافع ندارند، پیغمبر مثل پدر آنها و مدافع آنها حقش آنرا تمام و کمال رعایت کرد!حالا بناست مسجد بسازند.پیغمبر جزو اولین کسان یا اولین کسی بود کهآمد بیل را دستش گرفت!شروع کرد بیل مسجد را کندن؛ نه به عنوان یک کارتشریفاتی، نه! واقعاً شروع کرد کار کردن و عرق ریختن!جوری کار کرد که بعضیها که نشسته بودند زمین گفتند:ما بنشینیم، پیغمبر اینجور کار بکند؟! پس ماهم میرویم کار میکنیم!ریختند در زمین مسجد، جدّ مسجد را در مدت کمی آوردند بالا!یعنی نشان داد که هیچ حق اختصاصی برای خودشـ این رهبر والا و مقتدر ـ قائل نیست!اگر کاری بناست انجام بگیرد، او هم باید در اینکار سهمی داشته باشد!
#محبوب_من
۸۱
۱۹:۵۱