عکس پروفایل پرندهٔ آسمون آبی🕊️پ
۱۹۴ عضو

پرندهٔ آسمون آبی🕊️

☫آویخته به نورundefinedعکس‌هاکتاب‌ها و گاها نوشته‌ها همین!دانشجوی ارشد روانشناسی درگیر با هنر و رسانه#رَوَند (موضوعات روانشناسی)#بارقه_نور ( نهج البلاغه)
@talktobirdbot
پرندهٔ آسمون آبی🕊️
۳۰ جلوی خانهٔ ابی‌ایوب انصاری، یک زمین افتاده بود! پیامبر فرمودند: ـ این زمین برای کیست؟ گفتند: ـ برای دو تا بچه یتیم! پیامبر پول آن زمین را از کیسهٔ خود دادند و آن را خریدند. بعد فرمودند که: ـ در این زمین مسجد می‌سازیم! یعنی یک مرکز؛ مرکز سیاسی، عبادی، اجتماعی،حکومتی، مرکز تجمع مردم؛ مرکزیت لازم است! مسجد را شروع کردند ساختن. زمین مسجد را از کسی نخواست، طلب بخشیدگینکرد؛ زمین مسجد را با پول خود خرید! دو بچه یتیم‌اند؛ اما با این‌که پدر ندارند، مدافع ندارند، پیغمبر مثل پدر آن‌ها و مدافع آن‌ها حقش آنرا تمام و کمال رعایت کرد! حالا بناست مسجد بسازند. پیغمبر جزو اولین کسان یا اولین کسی بود کهآمد بیل را دستش گرفت! شروع کرد بیل مسجد را کندن؛ نه به عنوان یک کارتشریفاتی، نه! واقعاً شروع کرد کار کردن و عرق ریختن! جوری کار کرد که بعضی‌ها که نشسته بودند زمین گفتند: ما بنشینیم، پیغمبر این‌جور کار بکند؟! پس ماهم می‌رویم کار می‌کنیم! ریختند در زمین مسجد، جدّ مسجد را در مدت کمی آوردند بالا! یعنی نشان داد که هیچ حق اختصاصی برای خودشـ این رهبر والا و مقتدر ـ قائل نیست! اگر کاری بناست انجام بگیرد، او هم باید در اینکار سهمی داشته باشد! undefined از جمله شگفتی‌های زندگی پیغمبر این است که پیغمبردر مدینه در طول این ده سال، یک لحظه را هدر نداد! یک ساعت ندیده نشد که پیغمبر از فشاندن نورمعنویت و هدایت و تعلیم و تربیت باز بماند! بیداری او، خواب او، مسجد او، خانه او، میدانجنگ او، هر جا که بود، درس بود! وجود او، هر جا که بود، درس بود! عجب برکتی، در چنین عمری وجود دارد! این‌که همهٔ تاریخ را مسخر خود کرد؛ بسیاری ازمفاهیمی که قرن‌های بعد برای بشریت تقدس پیدا کرد، مثل مفهوم مساوات، مفهوم برادری، عدالت، مردم‌سالاری،همه تحت تأثیر تعلیم او بود! در بقیهٔ تعالیم دینی چنین چیزهایی وجود نداشت! لااقل به منصهٔ ظهور نرسیده بود! کسی که این همه در تاریخ اثر گذاشته است، فقط ده سالکار حکومتی و سیاسی و اجتماعی و جمعی کرده است؛ چه عمر پربرکتی! undefined #محبوب_من
۳۱
زندگی‌اش در سختی می‌گذشت؛ درآمد کم و گرسنه ماندن زن و فرزندانش بار سنگینی شده بود روی دوشش!
همسرش گفت:ـ کاش بروی خدمت رسول اکرم. حتماً فکری به حال ما می‌کند!
رسول خدا در چشمان و دل‌های همه جایگاه پدری پر از مهربانی و رحمت داشت!
مرد با دل محکم راهی شد!
مثل همیشه اطراف پیامبر شلوغ بود، مرد هم نشست؛
بعد از چند لحظه از زبان مبارک رسول خدا شنید:
undefined ـ هرکس از ما کمک بخواهد ما حتماً به او کمک می‌کنیم؛ اما اگر دست نیاز به سوی مخلوق دراز نکند قطعاً خدا نیازش را برطرف می‌کند!
صحبت رسول خدا ﷺ پر از حکمت بود!
مرد حس کرد که مخاطب این کلام خود اوست؛ برخاست و رفت!
فردا اما دوباره با توجه به بی‌پولی‌اش برگشت و در جمع نشست تا در موقعیت مناسب حرفش را بزند!
باز هم رسول خدا جمله بالا را گفتند!
روز سوم هم که همین اتفاق تکرار شد به فکر فرو رفت!
در دلش یک اطمینانی افتاد که باید به خدا تکیه کند؛ باید از نیرو و استعداد خودش استفاده کند! باید یک کاری انجام دهد.
کمی تأمل کرد که چه کند؟
دید می‌تواند برود صحرا و هیزم تهیه کند و بفروشد؛
یک تیشه عاریت گرفت و راهی شد؛ هیزم‌ها جمع کرد و فروخت!
چند روز کارش همین بود؛ چند وقت بعد تیشه‌ای خرید، حیوان خرید، وسیله کار و…! شد سرمایه‌دار!
روزی پیامبر خدا او را دید و با لبخند بر لب فرمود:
undefined ـ نگفتم هرکس از ما کمک بخواهد ما حتماً به او کمک می‌کنیم؛ اما اگر دست نیاز به سوی مخلوق دراز نکند قطعاً خدا نیازش را برطرف می‌کند!
ــــــــــــــــــــ
undefined انقلاب در دل‌های مردم به وجود آمد.
ناگهان احساس کردند که عقاید آن‌ها، عواطف آن‌ها، وابستگی‌های قبیله‌ای آن‌ها، تعصبات آن‌ها، در چهره پیامبر ﷺ، در رفتار این مرد، در سخن این مرد، همه رفت زیر پا لگدمال شد، خودشان لگدمال کردند!
با باب تازه‌ای، دروازه جدید به سوی عالم آفرینش،به سوی معارف اخلاقی،به سوی حقایق عالم وجود آشنا شدند.
#محبوب_من
undefined۲

۵۴

۲۰:۲۳