𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 13 #Lia وقتی معلم اومد کنارش سریع خودش رو زد به نوشتن جزوه ها. چپ چپ نگاهش کرد و از کنارش رد شد. نفس رو راحت بیرون داد،بازیگوشی رو گذاشت کنار و شروع کرد به جزوه نوشتن. بعد از چند ساعت و تموم شدن دانشگاه،طبق همیشگی وایستاد تا همه برن و بعد راه افتاد. تهیونگ هم که نمیتونست بدون اون بره میتونست؟ تهیونگ قدم هاش رو سنگین کرده بود و از عمد صدا میداد،شبیه بچه دو ساله ها شده بود که کفش بوق بوقیشون رو برای اینکه صدای بوق بده میکوبیدن زمین. کوک از گوشه چشم نگاهش میکرد و ریز میخندید. "خسته شدی؟" "تقریبا" "میخوای من ببرمت؟" "چ-چی؟؟نه م-ممنون" زیر لب بهش بد و بیراه گفت: 'منحرف' ولی فکر کرد کوک نشنیده. کوک پرید جلوش،خم شد توی صورتش و نیشخندی زد و گفت: "دوباره بگو" "چیو؟" "همون که گفتی،دوباره بگو" "منحرف!" جونگکوک اون رو از کمرش گرفت و بلند کرد،جوری که سرش افتاده بود پشتش و دست کوک به باسنش بود. "منو بزار زمین!" "اگه نمیخوای بیوفتی تکون نخور" "گفتم منو بزار زمین کوک!" "خودت گفتی خسته شدی پس ساکت باش" "عجب غلطی کردما" ساکت شد و دستش رو گذاشت رو چونش و لبشو انداخت پایین. نزدیک خونه بودن که جونگکوک اونو گذاشت زمین. تهیونگ با اخم زبونشو دراز کرد و پا کوبان و با دست مشت شده وارد خونه شد. کوک از کیوتیش خندید و اون هم وارد خونه شد. "سلامم!" هوسوک با انرژی همیشگیش بهشون خوش آمد گفت. "سلام" ولی اونا با بی حالی و کاملا در تضاد هوبی بهش سلام گفتن. سر میز نشستن و نهارشون رو خوردن،که کوک بازم برای تهیونگ غذا گذاشت. غذاشو چپوند تو دهنش و بزور قورت داد،تهیونگ هم همین کار رو کرد و دوتایی رفتن تا کفش بپوشن. دیگه لازم نبود خونه لباس عوض کنن تا وقتی که اتاق کارمندا مخصوص اونا ساخته شده بود. توی راه رو دوباره دویدن تا غذاشون هضم بشه،اما تهیونگ ناچارا داشت دنبال کوک می دوید. کل راه خلاصه میشه با غر زدن تهیونگ که چقدر سریع میدویی و... بلاخره رسیدن،این برای تهیونگ رکورد گینس رو شکستن بود! ولی کوک که هنوز میگفت به خاطر تو آروم میرفتم. وارد اتاق کارمندا شدن،ولی تهیونگ مثل همیشه به جونگکوک پشت کرد و لباسش رو پوشید. جیمین اومد داخل و گفت: "هی!فکر کردم تا الان باهم خوابیدین" تهیونگ مات و مبهوت نگاهش کرد. "جونگکوک بهم گفت که..." جیمین بازم میخواست حرف بزنه که کوک جلوی دهنشو گرفت. "هیس!" و بعد ولش کرد. "آها مثل اینکه هنوز کار دارین" گند زد و رفت. جونگکوک که لباسشو پوشیده بود سریع در رفت. پیش یونگی وایستاد. "جیمین اگه دستم بهت نرسه!" جیمین دمشو گذاشت رو کولش و در رفت،پشت میزی وایستاد و کوک هم جلوش و داد زد: "دلت میخواد اخراج شی؟!" "تهدید بهتر از این نمیتونستی بکنی؟؟" یونگی و نامجون فقط داشتن نگاه میکردن که تهیونگ هم بهشون اضافه شد. "از این بهتر سراغ داری؟" کوک دهنشو باز کرد که حرف بزنه که اولین مشتریشون وارد شد و باعث شد دهنشو ببنده. نگاه تهدید آمیزی نثار جیمین کرد و رفت پشت صندوق. تهیونگ تو گوش یونگی پرسید: "اینجا چه خبره؟" یونگی شونه هاشو بالا انداخت و رفت سراغ کارش. جیمین هم که کاری برای انجام دادن نداشت و حوصلش سر رفته بود. از اونجایی که زیاد مشتری نبود به تهیونگ گفت برن دفترش و باهم پاسور بازی کنن. ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 14 #Lia"هورااا!بردم!"تهیونگ داد زد و گفت."خب،سه بار بردی چیزی نیست که""همون سه بارو تو نبردی!""خب پنج بار بازی کردیم منم دو تاشو بردم پس الکی جوگیر نشو""خب اگه اینطوریه بیا ایندفعه شرطی بازی کنیم""خب،چه شرطی؟""هر کی باخت حرف اول اسم کراششو میگه"جیمین گونش قرمز شد و گفت:"عمرا ببازم!""منم بهت آسون نمیگیرم"شروع کردن به بازی کردن.××××××"هی کوک جیمین چی میگه؟"نامجون گفت."خب،من تهیونگو دوست دارم و جیمین فهمید""چیی؟؟چرا به ما نگفتی؟"یونگی گفت."خب،به هیچکس نمیخواستم بگم ولی الان در تلاشم باهاش لاس بزنم""ما هم کمکت میکنیم""نخیر،خودم میتونم انجامش بدم.فقط باید بگه آره یا نه دیگه،میرم صداش کنم کمک میخوایم"**وقتی چهار دست بازی کردن،کوک کلشو انداخت داخل و گفت:"تهیونگ!بیا بیرون مشتری هامون زیاد شد""الان میام""خب...از اونجایی که دوبار من و دوبار تو بردیم،باید هر دوتامون بگیم""خب،ج""هی!نکنه منم؟""نه!تو نیستی نگران نباش"جیمین نفس راحتی کشید و گفت:"خب اگه من نیستم جیهوپ و جونگکوک میمونن""خب تو بگو""ی""فهمیدم کیه!فهمیدممم!""هیی!ساکت باش!صدات میره بیرون""خب من رفتم!"جیمین رو مبل دفترش دراز کشید و به رفتن تهیونگ نگاه کرد.اگه لو میداد چی؟خب پس جیمینم میتونست لو بده.__نامجون و یونگی سعی کردن تابلو نباشن."تهیونگ،بیا پشت صندوق"جونگکوک جاشو داد به تهیونگ و رفت که میز های خالی رو دستمال بکشه."خب،چی میل دارین؟""کاپوچینو لطفا""چیز دیگه ای نمیخواین؟""یه کیک شکلاتی هم میخوام""حتما"کاغذ سفارش رو چسبوند به میز و منتظر موند.وقتی حاضر شد،سینی رو برداشت و به سمت میز اون مرد حرکت کرد.کاپوچینو و کیک شکلاتی رو جلوش گذاشت و گفت:"چیز دیگه ای میل دارین؟""نه،ولی لطفا بشینین جلوم""میتونم بپرسم چرا؟""میخوام وقتی خوردمش نظرمو بگم""باشه،حتما"تهیونگ با هیجان بهش نگاه کرد و منتظر موند.وقتی چند قاشق گذاشت تو دهنش نظرش رو پرسید."خب،چطوره؟"جونگکوک که انگار داشت حسودیش میشد کنارش ایستاد."خب،خیلی نرم و خیسه...مورد علاقه ی من""خوشحالم که دوستش داشتین"پول رو گذاشت روی میز و رفت."عجیب بودا،برای چی باید نظر میپرسید؟""اینو باید از تو بپرسم"کوک اینو گفت و رفت تا مغازه رو ببنده.ساعت ۱۰ شده بود."چی؟چرا؟""چیزی بهش گفتی؟""نه،برای چی باید بهش چیزی بگم؟""حالا هرچی"و رفت تا لباسش رو عوض کنه.نقشه کشیده بود که خودشو بزنه به عصبانیت تا تهیونگ فکر کنه حسودی کرده و بعدش میخواست با یه کاری سورپرایزش کنه.وقتی لباسش رو پوشید با اخم و جدیت به سمت در رفت و گفت:"من زودتر میرم اگه میخوای با یکی دیگه بیا که کیفت رو هم بیاره"یونگی،جیمین و نامجون هم که شوکه شده وایستاده بودن و نگاه میکردن.وقتی جونگکوک رفت تهیونگ به حرف در اومد:"این چرا امروز انقدر عجیب شده؟"وقتی پشتشو نگاه کرد دید هیچکس نیست."همشون عجیب شدن...".......
۲۲۸
۸:۴۶