عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 12 #Lia صدای بوسه و نفس نفس زدن هایی که از فیلم میومد کل اتاق رو گرفته بود،خداروشکر میکردن که هوسوک داشت خواب هفت پادشاه رو میدید وگرنه کلکشون کنده بود! وضع هردوشون بیریخت بود و زیرزیرکی همدیگه رو نگاه میکردن. برآمدگی ای حتی از روی شلوارشون دیده میشد و حسابی تحریک شده بودن. تاپ توی فیلم باتم رو انداخت رو تخت و وحشیانه هم لباس خودش و هم لباس اون رو در آورد. تهیونگ بارها اینو دیده بود ولی بازم چشماش درشت شد و لبش رو گزید. جونگکوک که از درد پایین تنه اش کلافه شده بود، روی تهیونگ خیمه زد و با چشمای خمار و صدای تحریک شده و بمش زمزمه کرد: "ببینم...رضایت میدی؟" و با چشم و ابرو به پایین تنه اش اشاره کرد. "م-منظورت چیه؟" "همون که فهمیدی،من قصد ندارم بدون رضایت انجامش بدم.میتونی بهم بگی و اگه راضی نبودی بیخیال میشم و با درد میخوابم" تهیونگ ساکت بهش خیره شد. قصد نداشت به خاطر هیچی با یکی بخوابه،اون دوست داشت خوابیدن رو با عشق تجربه کنه. البته،مطمئن نبود که کوک بهش چه حسی داره..ولی کوک یه آدم عوضیِ بکن در رو نبود. "متاسفم.." کوک با ناامیدی و درد بلند شد و به سمت در رفت. با خودش چی فکر میکرد؟چرا باید با تهیونگ میخوابید؟از کجا معلوم اونم حسی بهش داشت یا نه؟ در اتاقش رو با پا باز و بعد بست. پرید روی تخت،با بی حالی لباساش رو درآورد و رفت حموم. بعد از یه خود ارضایی بی حال روی تخت پرید و چشمش رو بست. باید لاس زدنو امتحان میکرد؟ صبح ساعت ۶. با خوشحالی بلند شد که میشه گفت تقریبا پرید. پرش کنان رفت سمت آشپز خونه که دید هوسوک و تهیونگ هم سر میزن. انرژیش خیلی زیاد بود که خودشم تعجب میکرد،ولی نه اگه فکر کنه میبینه امروز روز لاس زدنه! چشمش به تهیونگ افتاد. سرخ شده بود و چشمش به بشقاب خیره بود تا با جونگکوک روبه رو نشه،در حالی که بشقابش خالی بود و چنگالش رو بهش میزد. جونگکوک غذا گذاشت توی بشقابش و اهمیتی به نگاهشون نداد،برای خودش هم ریخت و شروع به خوردن کرد. شروع خوبی بود،البته فقط همین کافی نبود. بعد اینکه صبحونه خوردن رفت لباس پوشید و جلوی در خونه ایستاد تا با تهیونگ بره. تهیونگ اومد و سریع نگاهش رو گرفت و آروم حرکت کرد تا کوک دنبالش بره. جونگکوک کیفشو گرفت و فرار کرد تا دست تهیونگ به کیفش نرسه. تا دانشگاه دوید و چند ثانیه ایستاد تا تهیونگ عقب نمونه و خودش چند ثانیه نفس بگیره. وقتی تهیونگ رسید حرکت کرد،ولی اینبار ندویید. تهیونگ بغلش وایستاد و با نفس نفس گفت: "مشکلت چیه؟؟مردم!وایسا دیگه چقد سریع میدویی!" "شوخی میکنی؟من هرروز قبل اینکه تو همخونه ام بشی میدوییدم ولی تو اومدی و مجبور بودم که راه برم،ولی الان تصمیم گرفتم به تو هم تمرین بدم!حالا بیا بریم تو" "اگه اشکال تنفسی داشتم و بیهوش میشدم چی؟" "اونوقت خودم کولت میکردم،حتی اگه خودتو به بیهوشی زده باشی" جمله آخرشو با زمزمه گفت. "حالا هرچی!" درحالی که داشت گونه ی سرخشو قایم میکرد گفت. وقتی رسیدن کلاس،خوشبختانه دیگه دختری نبود که سد راهشون باشه و برای کوک رقابتی برای لاس زدن با تهیونگ ایجاد کنه. زیاد بلد نبود اونکارو کنه ولی خب چه میشه کرد؟ ذهن برای چی ساخته شده؟خودش بلده چند تا کلمه رو بهم بچسبونه! صندلی تهیونگ رو در آورد تا بشینه و خودش هم کنارش نشست. تا نشستن استادشون اومد و کلاس خسته کنندشون شروع شد که کوک قرار نبود گوش کنه. دفترش رو باز کرد ولی به قصد نقاشی کردن. چندتا خط کمرنگ کشید و به هم وصلشون کرد،نمیدونست چی داره میکشه ولی خب. کلمه'Love'رو نوشت و باهاش شکل درست کرد. مثلا'L'رو مربع کرد و بقیه ی کلمه هارو هم مثل اون. تهیونگ که چشمش به دفترش بود،ناخودآگاه لبخند کمرنگی زد. درست میدید؟کوکی ای که اصلا به اینجور چیزا اهمیت نمیداد الان داشت اون کلمه رو مینوشت؟ .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 13 #Liaوقتی معلم اومد کنارش سریع خودش رو زد به نوشتن جزوه ها.چپ چپ نگاهش کرد و از کنارش رد شد.نفس رو راحت بیرون داد،بازیگوشی رو گذاشت کنار و شروع کرد به جزوه نوشتن.بعد از چند ساعت و تموم شدن دانشگاه،طبق همیشگی وایستاد تا همه برن و بعد راه افتاد.تهیونگ هم که نمیتونست بدون اون بره میتونست؟تهیونگ قدم هاش رو سنگین کرده بود و از عمد صدا میداد،شبیه بچه دو ساله ها شده بود که کفش بوق بوقیشون رو برای اینکه صدای بوق بده میکوبیدن زمین.کوک از گوشه چشم نگاهش میکرد و ریز میخندید."خسته شدی؟""تقریبا""میخوای من ببرمت؟""چ-چی؟؟نه م-ممنون"زیر لب بهش بد و بیراه گفت:'منحرف'ولی فکر کرد کوک نشنیده.کوک پرید جلوش،خم شد توی صورتش و نیشخندی زد و گفت:"دوباره بگو""چیو؟""همون که گفتی،دوباره بگو""منحرف!"جونگکوک اون رو از کمرش گرفت و بلند کرد،جوری که سرش افتاده بود پشتش و دست کوک به باسنش بود."منو بزار زمین!""اگه نمیخوای بیوفتی تکون نخور""گفتم منو بزار زمین کوک!""خودت گفتی خسته شدی پس ساکت باش""عجب غلطی کردما"ساکت شد و دستش رو گذاشت رو چونش و لبشو انداخت پایین.نزدیک خونه بودن که جونگکوک اونو گذاشت زمین.تهیونگ با اخم زبونشو دراز کرد و پا کوبان و با دست مشت شده وارد خونه شد.کوک از کیوتیش خندید و اون هم وارد خونه شد."سلامم!"هوسوک با انرژی همیشگیش بهشون خوش آمد گفت."سلام"ولی اونا با بی حالی و کاملا در تضاد هوبی بهش سلام گفتن.سر میز نشستن و نهارشون رو خوردن،که کوک بازم برای تهیونگ غذا گذاشت.غذاشو چپوند تو دهنش و بزور قورت داد،تهیونگ هم همین کار رو کرد و دوتایی رفتن تا کفش بپوشن.دیگه لازم نبود خونه لباس عوض کنن تا وقتی که اتاق کارمندا مخصوص اونا ساخته شده بود.توی راه رو دوباره دویدن تا غذاشون هضم بشه،اما تهیونگ ناچارا داشت دنبال کوک می دوید.کل راه خلاصه میشه با غر زدن تهیونگ که چقدر سریع میدویی و...بلاخره رسیدن،این برای تهیونگ رکورد گینس رو شکستن بود!ولی کوک که هنوز میگفت به خاطر تو آروم میرفتم.وارد اتاق کارمندا شدن،ولی تهیونگ مثل همیشه به جونگکوک پشت کرد و لباسش رو پوشید.جیمین اومد داخل و گفت:"هی!فکر کردم تا الان باهم خوابیدین"تهیونگ مات و مبهوت نگاهش کرد."جونگکوک بهم گفت که..."جیمین بازم میخواست حرف بزنه که کوک جلوی دهنشو گرفت."هیس!"و بعد ولش کرد."آها مثل اینکه هنوز کار دارین"گند زد و رفت.جونگکوک که لباسشو پوشیده بود سریع در رفت.پیش یونگی وایستاد."جیمین اگه دستم بهت نرسه!"جیمین دمشو گذاشت رو کولش و در رفت،پشت میزی وایستاد و کوک هم جلوش و داد زد:"دلت میخواد اخراج شی؟!""تهدید بهتر از این نمیتونستی بکنی؟؟"یونگی و نامجون فقط داشتن نگاه میکردن که تهیونگ هم بهشون اضافه شد."از این بهتر سراغ داری؟"کوک دهنشو باز کرد که حرف بزنه که اولین مشتریشون وارد شد و باعث شد دهنشو ببنده.نگاه تهدید آمیزی نثار جیمین کرد و رفت پشت صندوق.تهیونگ تو گوش یونگی پرسید:"اینجا چه خبره؟"یونگی شونه هاشو بالا انداخت و رفت سراغ کارش.جیمین هم که کاری برای انجام دادن نداشت و حوصلش سر رفته بود.از اونجایی که زیاد مشتری نبود به تهیونگ گفت برن دفترش و باهم پاسور بازی کنن.....
undefined۱

۲۳۰

۸:۴۵