عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 11 #Lia "یونگی.." "چیه؟" "میشه دستم رو بگیری؟لطفااا،میترسم" "هوووف...باشه،فقط به خاطر اینکه ممکنه گم بشیم" به دو راهی رسیدن،یکیش نور بنفش داشت و دیگری قرمز. "من میگم بنفش" جیمین گفت. "منم میگم قرمز" "پس بیا سنگ،کاغذ،قیچی بازی کنیم" "تا ۳" "سنگ کاغذ قیچی!" یونگی قیچی آورد و جیمین سنگ. "سنگ کاغذ قیچی!" یونگی کاغذ و جیمین سنگ. "یه بار دیگه...سنگ کاغذ قیچی!" اینبار جیمین قیچی و یونگی کاغذ. "پس باید بریم بنفشه" یونگی از جلو حرکت کرد و جیمین پشتش. *** نامجون، یونگی و جیهوپ چهار تا راه رو گذرونده بودن و حتی پنج تا اَکتِر هم جلوشون آفتابی شده بود. "فکر کنم در خروجی رو دارم میبینم" "نور های بنفش رو رد کردیم،پس در خروجی انتهای نور های بنفشه؟" جین بی اهمیت به بحث اونا با خوشحالی پرید بیرون. "هووووف!راحت شدم!به مغذم فشار اومد،معما های مزخرف" "خیلی هم باحال بود،راستی فقط ما اومدیم؟" چند لحظه بعد یونگی و جیمین هم بیرون اومدن. "عه یونمین اومدن" یونگی چشم غره رفت و گفت: "هنوز تهیونگ و جونگکوک نیومدن؟" "نه" __ "خب،اسم رمز این در چیه؟باید پیداش کنیم" جونگکوک گفت و به اطرافش نگاه کرد. اطرافش چند تا کاغذ خالی برای گمراهی،چند تا شاخه رز سیاه و سبد میوه دار بود. یعنی چه ربطی به رمز داشتن؟ جونگکوک چند بار اسم های مختلف رو امتحان کرد. آخرش کلمه ی رز سیاه رو زد و در باز شد،آسون بود. "تهیونگ،بیا بریم" راهروی بنفش رو ادامه دادن و در خروجی و بقیه رو دیدن. "اومدین!" "آره.." بعد اینکه سوار کاری هاشون تموم شد،وارد رستورانی شدن تا شام بخورن. "خب همگی مهمون من،چی میخورین؟" "پیتزا!" همه یک صدا گفتن. بعد اینکه گارسون غذاشون رو آورد،طوری که انگار چند روز گرسنگی کشیدن شروع به خوردن کردن. چهار تا پیتزا و پنج تا کوکاکولا. "واییی ترکیدم" "منمم" نامجین گفتن. بعد خداحافظی همگی به خونه خودشون برگشتن. "خیلی خوش گذشت!" "آره خیلی خوب بود!،اما هنوز تنم از اتاق فرار میلرزهه" جونگکوک و جیهوپ از جواب تهیونگ خندشون گرفت. "اونقدرا هم ترسناک نبودا" جیهوپ گفت. "موافقم" کوک گفت. تهیونگ به سمت اتاقش حرکت کرد و واردش شد،ساعت ۹ بود. از اینکه شکمش پر شده بود خیالش راحت بود و میتونست روی تخت نرمش دراز بکشه و تکون نخوره. پرید روی تختش و گوشی به دست گرفت،میخواست بی ال ببینه. سرش رو تکون داد تا افکار منحرفش از گوشش بریزه بیرون...فقط میخواست ببینه، چیز خاصی نیست که. پلی کرد... چشماش درشت شد و لبش رو گزید،همون اول روی تخت شروع شده بود! فقط خداروشکر میکرد که صداش از اتاق بیرون نمیره،متاسفانه هندزفریش رو گم کرده بود. بعد چند دقیقه جونگکوک بدون اینکه در بزنه اومد تو، تهیونگ هُل شد و گوشیش رو پرت کرد یه گوشه ای از تخت. بدشانسی،کوک کنجکاویش گل کرده بود. "داشتی چی میدیدی؟" با نگاه و لحنی که انگار مشکوک شده بود گفت. "هیچی...داشتم پونی کوچولو میدیدم" "پس چرا صدای ناله میومد؟" لبش رو گزید،صداش تا بیرون رفته بود؟؟ "داشتن همدیگه رو میزدن" جونگکوک که از کنجکاویش دست نکشیده بود رفت سمت گوشی و تهیونگ تا میخواست جلوش رو بگیره برداشتش. درست روی صحنه بوسه یا همون کیس اِستُپ شده بود! جونگکوک چشماش درشت شد و اول به صورت تهیونگ بعد به پایین تنه اش نگاه کرد. یکم برآمده شده بود! "خب،پلی کن" "چ-چی؟" "گفتم پلی کن،منم میخوام ببینم...ولی بعدش باید خود ارضایی کنم" تهیونگ با دست لرزونش دکمه پلی رو زد،چشمش با چهره ی کوک و صفحه ی گوشی رفت و آمد داشت. .......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 12 #Liaصدای بوسه و نفس نفس زدن هایی که از فیلم میومد کل اتاق رو گرفته بود،خداروشکر میکردن که هوسوک داشت خواب هفت پادشاه رو میدید وگرنه کلکشون کنده بود!وضع هردوشون بیریخت بود و زیرزیرکی همدیگه رو نگاه میکردن.برآمدگی ای حتی از روی شلوارشون دیده میشد و حسابی تحریک شده بودن.تاپ توی فیلم باتم رو انداخت رو تخت و وحشیانه هم لباس خودش و هم لباس اون رو در آورد.تهیونگ بارها اینو دیده بود ولی بازم چشماش درشت شد و لبش رو گزید.جونگکوک که از درد پایین تنه اش کلافه شده بود، روی تهیونگ خیمه زد و با چشمای خمار و صدای تحریک شده و بمش زمزمه کرد:"ببینم...رضایت میدی؟"و با چشم و ابرو به پایین تنه اش اشاره کرد."م-منظورت چیه؟""همون که فهمیدی،من قصد ندارم بدون رضایت انجامش بدم.میتونی بهم بگی و اگه راضی نبودی بیخیال میشم و با درد میخوابم"تهیونگ ساکت بهش خیره شد.قصد نداشت به خاطر هیچی با یکی بخوابه،اون دوست داشت خوابیدن رو با عشق تجربه کنه.البته،مطمئن نبود که کوک بهش چه حسی داره..ولی کوک یه آدم عوضیِ بکن در رو نبود."متاسفم.."کوک با ناامیدی و درد بلند شد و به سمت در رفت.با خودش چی فکر میکرد؟چرا باید با تهیونگ میخوابید؟از کجا معلوم اونم حسی بهش داشت یا نه؟در اتاقش رو با پا باز و بعد بست.پرید روی تخت،با بی حالی لباساش رو درآورد و رفت حموم.بعد از یه خود ارضایی بی حال روی تخت پرید و چشمش رو بست.باید لاس زدنو امتحان میکرد؟صبح ساعت ۶.با خوشحالی بلند شد که میشه گفت تقریبا پرید.پرش کنان رفت سمت آشپز خونه که دید هوسوک و تهیونگ هم سر میزن.انرژیش خیلی زیاد بود که خودشم تعجب میکرد،ولی نه اگه فکر کنه میبینه امروز روز لاس زدنه!چشمش به تهیونگ افتاد.سرخ شده بود و چشمش به بشقاب خیره بود تا با جونگکوک روبه رو نشه،در حالی که بشقابش خالی بود و چنگالش رو بهش میزد.جونگکوک غذا گذاشت توی بشقابش و اهمیتی به نگاهشون نداد،برای خودش هم ریخت و شروع به خوردن کرد.شروع خوبی بود،البته فقط همین کافی نبود.بعد اینکه صبحونه خوردن رفت لباس پوشید و جلوی در خونه ایستاد تا با تهیونگ بره.تهیونگ اومد و سریع نگاهش رو گرفت و آروم حرکت کرد تا کوک دنبالش بره.جونگکوک کیفشو گرفت و فرار کرد تا دست تهیونگ به کیفش نرسه.تا دانشگاه دوید و چند ثانیه ایستاد تا تهیونگ عقب نمونه و خودش چند ثانیه نفس بگیره.وقتی تهیونگ رسید حرکت کرد،ولی اینبار ندویید.تهیونگ بغلش وایستاد و با نفس نفس گفت:"مشکلت چیه؟؟مردم!وایسا دیگه چقد سریع میدویی!""شوخی میکنی؟من هرروز قبل اینکه تو همخونه ام بشی میدوییدم ولی تو اومدی و مجبور بودم که راه برم،ولی الان تصمیم گرفتم به تو هم تمرین بدم!حالا بیا بریم تو""اگه اشکال تنفسی داشتم و بیهوش میشدم چی؟""اونوقت خودم کولت میکردم،حتی اگه خودتو به بیهوشی زده باشی"جمله آخرشو با زمزمه گفت."حالا هرچی!"درحالی که داشت گونه ی سرخشو قایم میکرد گفت.وقتی رسیدن کلاس،خوشبختانه دیگه دختری نبود که سد راهشون باشه و برای کوک رقابتی برای لاس زدن با تهیونگ ایجاد کنه.زیاد بلد نبود اونکارو کنه ولی خب چه میشه کرد؟ذهن برای چی ساخته شده؟خودش بلده چند تا کلمه رو بهم بچسبونه!صندلی تهیونگ رو در آورد تا بشینه و خودش هم کنارش نشست.تا نشستن استادشون اومد و کلاس خسته کنندشون شروع شد که کوک قرار نبود گوش کنه.دفترش رو باز کرد ولی به قصد نقاشی کردن.چندتا خط کمرنگ کشید و به هم وصلشون کرد،نمیدونست چی داره میکشه ولی خب.کلمه'Love'رو نوشت و باهاش شکل درست کرد.مثلا'L'رو مربع کرد و بقیه ی کلمه هارو هم مثل اون.تهیونگ که چشمش به دفترش بود،ناخودآگاه لبخند کمرنگی زد.درست میدید؟کوکی ای که اصلا به اینجور چیزا اهمیت نمیداد الان داشت اون کلمه رو مینوشت؟.....
undefined۶
undefined۱

۲۵۹

۱۰:۵۹