عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 10 #Lia وقتی آماده شد،کفشش رو پوشید و بیرون رفت. چری QQ3 مشکی ای دم در دید،اهمیتی نداد و به سمتی که میدونست هوسوک و تهیونگ جلوتر رفته بودن رفت. اما وقتی یکم جلوتر رفت،یه نفر از تو ماشین داد زد: "هی کوک!کجا میری بیا بشین" جیهوپ؟!اون ماشینو از کجا آورده بود؟؟ همون سوال رو تکرار کرد. "این ماشینو از کجا آوردی؟" "تازه خریدم" "دروغ نگو" "راست میگم!" "هرچی!" با اخم در رو باز کرد و نشست ولی وقتی میخواست در رو ببنده با لطافت رفتار کرد،چون میدونست هوسوک پشم به تنش نمیذاره! وقتی رسیدن،منتظر وایسادن تا بقیه برسن. داداش تهیونگ با یه تاکسی اومد،مرد پرانرژی با لباس های صورتی روشن و موهای همرنگ تهیونگ. "سلامم!" "سلام!،بچه ها این اوپای من جینه" "خوشبختیم جین!" کوک و هوسوک با هم ارتباط چشمی گرفتن و اینو گفتن،انگار ارتباط ذهنی هم برقرار کرده بودن. "عااااا،پس همخونه ای هات اینان؟خوشبختم!" "خب...عه نامجون و بقیه هم اومدن!" کوک گفت. بعد از آشنایی با همدیگه راهی شهربازی شدن. "خب؟کدوم؟" وسیله های زیادی وجود داشت،اتاق فرار،ترن هوایی،کِشتی هوایی،چرخ و فلک،بوفه ها که جزو سوارکاری ها حساب نمیشدن و.... "اتاق فرار چطوره؟" یونگی گفت،یجورایی لغتی به نام ترس تو دیکشنریش وجود نداشت. "من موافقم!" کوک به فکر اینکه تهیونگ کنارش از ترس بازوش رو بگیره،نیشخند زد و گف. "نهههه میترسمم" جیمین به بازوی یونگی چسبید. یونگی چشمای ریزش به بزرگ ترین چشم بین اونها تبدیل شد. جیمین برخلاف مدیر بودنش،قد کوتاه،گوگولی و مهربون بود. وقتی فهمید چه گندی زده بازوش رو ول کرد و سرجاش برگشت. همه داشتن با خنده نگاهشون میکردن. "عالیه دوتا کاپل اینجاست ولی من هنوز سینگلم،اول که تهکوک،دوم هم یونمین.چه لقبای باحالی!" جیمین گونه هاش سرخ شد. "جیهوپپ!" همه با هم داد زدن. "خب چیه؟؟راست میگم دیگه" نگاهشون رو گرفتن و برای تهیه بلیط به سمت گیشه یا همون بلیط فروشی حرکت کردن. بعد از انتظار طولانی،با بلیط برگشتن. به سمت اتاق حرکت کردن. ظاهرش یکم دارک بود ولی ترسناک نبود. از در وارد بازی شدن،چند تا راه بود که باید خروجی رو از اونجا پیدا میکردن. "بیاین جدا بشیم" جیهوپ با نامجون و جین از یه طرف رفتن. تهیونگ با جونگکوک به طرف دیگه. یونگی هم با جیمین. اطراف تاریک بود،جونگکوک امیدوار بود ترسناک باشه. تهیونگ پشت کوک راه افتاد،راهرو یکم طولانی بود. یهو یه اَکتِر جلوشون سبز شد،گریمش وحشتناک و همینطور کیوتش کرده بود. از نظر تهیونگ وحشتناک و از نظر کوک کیوت،البته کیوت تر از تهیونگ نمیشه گفت. تهیونگ جیغ گوش خراشی زد و بازوی کوک رو گرفت. حتی اَکتِر هم گوش هاش رو گرفت و از اونجا دور شد. کوک ریز خندید و گفت: "ترسیدی؟" "نه،میخواستم اون رو بترسونم" "پس این چیه؟" کوک به بازوش اشاره زد. تهیونگ گونه اش سرخ شد و ولش کرد. "ه-هیچی" لبش رو به خاطر لرزش توی صداش گزید. کوک که داشت از کارهاش خنده اش شدیدتر میشد،بی توجه به خجالت تهیونگ دستش رو گرفت و گفت: "ممکنه گم بشیم پس دست هم رو بگیریم بهتره" تهیونگ در جواب سری تکون داد. .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 11 #Lia"یونگی..""چیه؟""میشه دستم رو بگیری؟لطفااا،میترسم""هوووف...باشه،فقط به خاطر اینکه ممکنه گم بشیم"به دو راهی رسیدن،یکیش نور بنفش داشت و دیگری قرمز."من میگم بنفش"جیمین گفت."منم میگم قرمز""پس بیا سنگ،کاغذ،قیچی بازی کنیم""تا ۳""سنگ کاغذ قیچی!"یونگی قیچی آورد و جیمین سنگ."سنگ کاغذ قیچی!"یونگی کاغذ و جیمین سنگ."یه بار دیگه...سنگ کاغذ قیچی!"اینبار جیمین قیچی و یونگی کاغذ."پس باید بریم بنفشه"یونگی از جلو حرکت کرد و جیمین پشتش. ***نامجون، یونگی و جیهوپ چهار تا راه رو گذرونده بودن و حتی پنج تا اَکتِر هم جلوشون آفتابی شده بود."فکر کنم در خروجی رو دارم میبینم""نور های بنفش رو رد کردیم،پس در خروجی انتهای نور های بنفشه؟"جین بی اهمیت به بحث اونا با خوشحالی پرید بیرون."هووووف!راحت شدم!به مغذم فشار اومد،معما های مزخرف""خیلی هم باحال بود،راستی فقط ما اومدیم؟"چند لحظه بعد یونگی و جیمین هم بیرون اومدن."عه یونمین اومدن"یونگی چشم غره رفت و گفت:"هنوز تهیونگ و جونگکوک نیومدن؟""نه"__"خب،اسم رمز این در چیه؟باید پیداش کنیم"جونگکوک گفت و به اطرافش نگاه کرد.اطرافش چند تا کاغذ خالی برای گمراهی،چند تا شاخه رز سیاه و سبد میوه دار بود.یعنی چه ربطی به رمز داشتن؟جونگکوک چند بار اسم های مختلف رو امتحان کرد.آخرش کلمه ی رز سیاه رو زد و در باز شد،آسون بود."تهیونگ،بیا بریم"راهروی بنفش رو ادامه دادن و در خروجی و بقیه رو دیدن."اومدین!""آره.."بعد اینکه سوار کاری هاشون تموم شد،وارد رستورانی شدن تا شام بخورن."خب همگی مهمون من،چی میخورین؟""پیتزا!"همه یک صدا گفتن.بعد اینکه گارسون غذاشون رو آورد،طوری که انگار چند روز گرسنگی کشیدن شروع به خوردن کردن.چهار تا پیتزا و پنج تا کوکاکولا."واییی ترکیدم""منمم"نامجین گفتن.بعد خداحافظی همگی به خونه خودشون برگشتن."خیلی خوش گذشت!""آره خیلی خوب بود!،اما هنوز تنم از اتاق فرار میلرزهه"جونگکوک و جیهوپ از جواب تهیونگ خندشون گرفت."اونقدرا هم ترسناک نبودا"جیهوپ گفت."موافقم"کوک گفت.تهیونگ به سمت اتاقش حرکت کرد و واردش شد،ساعت ۹ بود.از اینکه شکمش پر شده بود خیالش راحت بود و میتونست روی تخت نرمش دراز بکشه و تکون نخوره.پرید روی تختش و گوشی به دست گرفت،میخواست بی ال ببینه.سرش رو تکون داد تا افکار منحرفش از گوشش بریزه بیرون...فقط میخواست ببینه، چیز خاصی نیست که.پلی کرد...چشماش درشت شد و لبش رو گزید،همون اول روی تخت شروع شده بود!فقط خداروشکر میکرد که صداش از اتاق بیرون نمیره،متاسفانه هندزفریش رو گم کرده بود.بعد چند دقیقه جونگکوک بدون اینکه در بزنه اومد تو، تهیونگ هُل شد و گوشیش رو پرت کرد یه گوشه ای از تخت.بدشانسی،کوک کنجکاویش گل کرده بود."داشتی چی میدیدی؟"با نگاه و لحنی که انگار مشکوک شده بود گفت."هیچی...داشتم پونی کوچولو میدیدم""پس چرا صدای ناله میومد؟"لبش رو گزید،صداش تا بیرون رفته بود؟؟"داشتن همدیگه رو میزدن"جونگکوک که از کنجکاویش دست نکشیده بود رفت سمت گوشی و تهیونگ تا میخواست جلوش رو بگیره برداشتش.درست روی صحنه بوسه یا همون کیس اِستُپ شده بود!جونگکوک چشماش درشت شد و اول به صورت تهیونگ بعد به پایین تنه اش نگاه کرد.یکم برآمده شده بود!"خب،پلی کن""چ-چی؟""گفتم پلی کن،منم میخوام ببینم...ولی بعدش باید خود ارضایی کنم"تهیونگ با دست لرزونش دکمه پلی رو زد،چشمش با چهره ی کوک و صفحه ی گوشی رفت و آمد داشت........
undefined۶

۲۳۶

۱۰:۵۶