𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 9 #Lia کوک درس فیزیک رو دوست نداشت. فیزیک به نظرش اصلا منطقی نبود البته دانشمندا هم اینطور فکر میکنن،به خاطر همین توی درسا نوشتن که میتونیم تعادل زمین رو با فیزیک بهم بزنیم. البته فقط کوک اینطور فکر میکرد،درواقع همچین چیزی رو ننوشتن،کوک فکر میکرد که منظورشون همینه. از دیشب یکم خسته بود،ساعت ۳ خوابیده بود و ۵ و نیم بیدار شده بود! به خاطر همین سرش رو گذاشت روی میز و دوباره خوابید. تهیونگِ کنارش سخت روی تخته تمرکز کرده بود و مشغول جزوه نوشتن بود،وقتی جزوه تهیونگ بود میتونست بعدن ازش بگیره و الان بخوابه. چشمش سنگین شد و 'خواب' کلمه مورد علاقه اش رو تجربه کرد. تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت،تقریبا میشه گفت زل زد. دو گوشت به رنگ سرخ و بینی کوچولو و گرد،ویژگی ای که چهره اش رو خواستنی میکرد. علاوه بر اون چشم های گردش که الان خط شده بود،پیرسینگ هاش روی ابرو،لب و گوشواره های روی گوشش بدتر از اون بود! تهیونگ که رسما داشت با نگاهش اون رو میخورد،نگاهش رو گرفت و بدنش رو کش داد. وقتی چشماش رو باز کرد همه داشتن کیفشونو جمع میکردن و حتی معلم هم تو کلاس نبود. تهیونگ هم که در حال جمع کردن بود،جونگکوک رو بهش با صدای خش داری که ناشی از خواب بود گفت: "چرا بیدارم نکردی؟" با صداش تهیونگ سمتش برگشت. "عه،بیدار شدی؟خب نگفته بودی که بیدارت کنم" "منطقیه" به خودش تکونی داد و از سرجاش بلند شد. وسایلاش روی میز نبود و همه چیش توی کیفش بود برای همین راحت بود. کیفشو برداشت و بی توجه به تهیونگ به سمت در رفت. تهیونگ سرعتشو زیاد کرد و کنارش راه افتاد. کوک با خودش فکر کرد که شاید دیشبو فراموش کرده اما وقتی بهش دقت میکرد میفهمید که از سر شوکه مستیشون پریده بود! پس امکان نداره که یادش رفته باشه. بلاخره باید عذر خواهی میکرد نه؟ولی قبل از اون تهیونگ به حرف در اومد. "راستش،بابت دیشب..." کوک وسط حرفش پرید. "بیا فراموشش کنیم،هردومون اون شب مست بودیم پس مشکلی نیست درسته؟بعدش..اون فقط یه بوسه بود،چیز خاصی هم نبود" "عام..باشه،فکر کنم اینجوری بهتره" "راستی،چجوری رفتی خونه؟من که نبودم" "نامجون هیونگ به هوسوک هیونگ زنگ زد تا بیاد دنبالم" "که اینطور" کلیدو داخل در چرخوند و وارد شدن. هوسوک از قبل رسیده بود. "هِلو،هیونگ!" "نیاز نیست بگم خوش اومدین،نه؟" با خنده گفت. "آره فکر کنم،راستی امروز مرخصی داریم" "باشه پس میتونیم کلی خوش بگذرونیم" "تهیونگ،تو چرا ساکتی؟" "هیچی،همینجوری" "خب پس،بریم نهار!" "هیونگ،نهار چیه؟" "پاستا" "آخجون!" سر میز نشستن تا غذا بخورن. وقتی غذا تموم شد،مثل همیشه به سمت اتاق هاشون حرکت کردن. کوک کار دانشگاهش رو انجام داد و نشست با گوشی بازی کرد. تا ساعت ۴ ادامه داد و بعد بیرون از اتاقش قدم گذاشت. هوسوک و تهیونگ رو دید که لباس پوشیدن،هوسوک کاملا رنگی و سرحال،تهیونگ جین آبی و تیشرت سفید،خیلی بانمکش کرده بود! "جونگکوک!برو آماده شو،دوستاتونو دعوت کن میخوایم بریم شهربازی" "من اوپام رو دعوت کردم تو میتونی یونگی هیونگ و بقیه رو صدا کنی" "اوکیه"ای گفت و به سمت اتاق حرکت کرد. ...
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 10 #Liaوقتی آماده شد،کفشش رو پوشید و بیرون رفت. چری QQ3 مشکی ای دم در دید،اهمیتی نداد و به سمتی که میدونست هوسوک و تهیونگ جلوتر رفته بودن رفت.اما وقتی یکم جلوتر رفت،یه نفر از تو ماشین داد زد:"هی کوک!کجا میری بیا بشین"جیهوپ؟!اون ماشینو از کجا آورده بود؟؟همون سوال رو تکرار کرد."این ماشینو از کجا آوردی؟""تازه خریدم""دروغ نگو""راست میگم!""هرچی!"با اخم در رو باز کرد و نشست ولی وقتی میخواست در رو ببنده با لطافت رفتار کرد،چون میدونست هوسوک پشم به تنش نمیذاره!وقتی رسیدن،منتظر وایسادن تا بقیه برسن.داداش تهیونگ با یه تاکسی اومد،مرد پرانرژی با لباس های صورتی روشن و موهای همرنگ تهیونگ."سلامم!""سلام!،بچه ها این اوپای من جینه""خوشبختیم جین!"کوک و هوسوک با هم ارتباط چشمی گرفتن و اینو گفتن،انگار ارتباط ذهنی هم برقرار کرده بودن."عااااا،پس همخونه ای هات اینان؟خوشبختم!""خب...عه نامجون و بقیه هم اومدن!"کوک گفت.بعد از آشنایی با همدیگه راهی شهربازی شدن."خب؟کدوم؟"وسیله های زیادی وجود داشت،اتاق فرار،ترن هوایی،کِشتی هوایی،چرخ و فلک،بوفه ها که جزو سوارکاری ها حساب نمیشدن و...."اتاق فرار چطوره؟"یونگی گفت،یجورایی لغتی به نام ترس تو دیکشنریش وجود نداشت."من موافقم!"کوک به فکر اینکه تهیونگ کنارش از ترس بازوش رو بگیره،نیشخند زد و گف."نهههه میترسمم"جیمین به بازوی یونگی چسبید.یونگی چشمای ریزش به بزرگ ترین چشم بین اونها تبدیل شد.جیمین برخلاف مدیر بودنش،قد کوتاه،گوگولی و مهربون بود.وقتی فهمید چه گندی زده بازوش رو ول کرد و سرجاش برگشت.همه داشتن با خنده نگاهشون میکردن."عالیه دوتا کاپل اینجاست ولی من هنوز سینگلم،اول که تهکوک،دوم هم یونمین.چه لقبای باحالی!"جیمین گونه هاش سرخ شد."جیهوپپ!"همه با هم داد زدن."خب چیه؟؟راست میگم دیگه"نگاهشون رو گرفتن و برای تهیه بلیط به سمت گیشه یا همون بلیط فروشی حرکت کردن.بعد از انتظار طولانی،با بلیط برگشتن.به سمت اتاق حرکت کردن.ظاهرش یکم دارک بود ولی ترسناک نبود.از در وارد بازی شدن،چند تا راه بود که باید خروجی رو از اونجا پیدا میکردن."بیاین جدا بشیم" جیهوپ با نامجون و جین از یه طرف رفتن.تهیونگ با جونگکوک به طرف دیگه.یونگی هم با جیمین.اطراف تاریک بود،جونگکوک امیدوار بود ترسناک باشه.تهیونگ پشت کوک راه افتاد،راهرو یکم طولانی بود.یهو یه اَکتِر جلوشون سبز شد،گریمش وحشتناک و همینطور کیوتش کرده بود.از نظر تهیونگ وحشتناک و از نظر کوک کیوت،البته کیوت تر از تهیونگ نمیشه گفت.تهیونگ جیغ گوش خراشی زد و بازوی کوک رو گرفت.حتی اَکتِر هم گوش هاش رو گرفت و از اونجا دور شد.کوک ریز خندید و گفت:"ترسیدی؟""نه،میخواستم اون رو بترسونم""پس این چیه؟"کوک به بازوش اشاره زد.تهیونگ گونه اش سرخ شد و ولش کرد."ه-هیچی"لبش رو به خاطر لرزش توی صداش گزید.کوک که داشت از کارهاش خنده اش شدیدتر میشد،بی توجه به خجالت تهیونگ دستش رو گرفت و گفت:"ممکنه گم بشیم پس دست هم رو بگیریم بهتره"تهیونگ در جواب سری تکون داد......
۲۳۱
۱۰:۵۲