عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 8 #Lia کوک بلاخره به خودش اومد و هلش داد،چرا انقد بوسه رو طول داد؟با خودش فکر کرد که مهم نیست یکم مست بودم برای همین. اطراف رو نگاه کرد،اون سه تا که بهشون زل زده بودن و تهیونگ هم با چشم های مست و شوکه شده اش نگاهش میکرد. سمت اتاق کارمندان رفت،لباسش رو پوشید و از در بیرون رفت. سمت در رستوران قدم گذاشت،در رو باز کرد و یه پاش از در بیرون رفت. "هی،کجا داری میری؟" نامجون به جای همه گفت چون کمتر مست شده بود. "هرجایی بجز خونه" و در رو بست. قصد نداشت وقتی تهیونگ بیدار بود بره خونه. میخواست بیرون بمونه و دیر وقت بره خونه. نمیدونست کجا بره اما بعد یه جایی به ذهنش اومد. وقتی به اونجا رسید نشست و به نمای شهر خیره شد. اونجا یه تیکه ای از کوه یا پارک بود که از اونجا میتونست به کل شهر خیره بشه. برای اینکه ذهنش رو باز کنه جای خیلی خوبی بود. چند ساعت بعد،ساعت ۲... آروم در رو باز کرد،با نوک پا بی سر و صدا وارد شد. میخواست وارد اتاقش بشه که... "کجا بودی؟" آروم برگشت. جیهوپ رو دید که روی کاناپه نشسته بود،منتظرش بود؟ "بیرون" "میدونم،کجای بیرون؟" "رفته بودم یکم هوا بخورم" "برای چی؟" "خستم میخوام بخوابم،شب بخیر" وارد اتاق شد و در رو بست. یکم محکم بود ولی خب. هوسوک از پشت در گفت: "هووف،نمیدونم چیشده ولی...مواظب خودت باش" فردا صبح.. ساعت هفت بود. سمت آشپزخونه رفت،در یخچال رو باز کرد و چشمش رو چرخوند تا خوراکی ای پیدا کنه. چشمش به بستنی شکلاتی افتاد. "آخجون" برداشت و به سمت کاناپه حرکت کرد،نشست و تلوزیون رو روشن کرد. کانال ها مزخرف بودن،ترجیح داد مستند ببینه. هوسوک هم بیرون اومد،کار تهیونگ رو انجام داد و بستنی به دست کنارش نشست. "کوک کجاست؟" هوسوک گفت. "نمیدونم" "شاید زودتر رفته دانشگاه،بهم گفته بود که پروژه داره" دروغ گفته بود،فقط میخواست زودتر حرکت کنه و با تهیونگ درمورد اون شب حرف نزنه. "هوم" بستنی هاشون تموم شد و برای اینکه آماده بشن به سمت اتاق هاشون قدم برداشتن. سر خیابون از هم جدا شدن و هرکدوم به یه طرفی رفت،دانشگاهشون جدا از همدیگه بود. تهیونگ وقتی به کلاس رسید،وارد شد و از دور یه نگاهی به جایی که نیمکت خودش و کوک بود انداخت. همونجوری که فکر میکرد کوک زودتر اومده بود،سرش رو گذاشته بود رو دستش و به خواب رفته بود. هنوز نیم ساعت تا کلاس مونده بود،زمان چجوری نگذشته بود؟ کنارش نشست و کار کوک رو تکرار کرد،چشمش رو نبست و به چهره کوک خیره شد. لبخندی زد،میخواست موهاش رو کنار بزنه اما جلوی خودش رو گرفت. چشمش آروم باز شد و تهیونگ محکم چشمش رو بست تا نفهمه که بهش زل زده. نفهمید چجوری شد که به خواب رفت و نیشخند کوک رو ندید. کوک وقتی مطمئن شد کسی نگاهشون نمیکنه بوسه ای نرم روی موهاش زد،قبلا فهمیده بود که خواب تهیونگ سنگینه پس میتونست هرکاری دوست داشت باهاش بکنه. دیشب وقتی بیرون بود تصمیمش رو گرفت،تهیونگ رو هر جور شده مال خودش میکرد. اون بایسشکوال بود اما نفهمید چجوری گی شد.یعنی به خاطر تهیونگ گی شده؟ بازم چشماش رو بست تا خوابش ببره... وقتی استاد اومد هردوشون یهو پریدن،چون صداش موقع اومدن توی کلاس انقدری بلند بود که شوکه شدن. نه تنها کوک بلکه تهیونگ هم زیر لب فحشی بهش داد. .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 9 #Liaکوک درس فیزیک رو دوست نداشت.فیزیک به نظرش اصلا منطقی نبود البته دانشمندا هم اینطور فکر میکنن،به خاطر همین توی درسا نوشتن که میتونیم تعادل زمین رو با فیزیک بهم بزنیم.البته فقط کوک اینطور فکر میکرد،درواقع همچین چیزی رو ننوشتن،کوک فکر میکرد که منظورشون همینه.از دیشب یکم خسته بود،ساعت ۳ خوابیده بود و ۵ و نیم بیدار شده بود!به خاطر همین سرش رو گذاشت روی میز و دوباره خوابید.تهیونگِ کنارش سخت روی تخته تمرکز کرده بود و مشغول جزوه نوشتن بود،وقتی جزوه تهیونگ بود میتونست بعدن ازش بگیره و الان بخوابه.چشمش سنگین شد و 'خواب' کلمه مورد علاقه اش رو تجربه کرد.تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت،تقریبا میشه گفت زل زد.دو گوشت به رنگ سرخ و بینی کوچولو و گرد،ویژگی ای که چهره اش رو خواستنی میکرد.علاوه بر اون چشم های گردش که الان خط شده بود،پیرسینگ هاش روی ابرو،لب و گوشواره های روی گوشش بدتر از اون بود!تهیونگ که رسما داشت با نگاهش اون رو میخورد،نگاهش رو گرفت و بدنش رو کش داد.وقتی چشماش رو باز کرد همه داشتن کیفشونو جمع میکردن و حتی معلم هم تو کلاس نبود.تهیونگ هم که در حال جمع کردن بود،جونگکوک رو بهش با صدای خش داری که ناشی از خواب بود گفت:"چرا بیدارم نکردی؟"با صداش تهیونگ سمتش برگشت."عه،بیدار شدی؟خب نگفته بودی که بیدارت کنم""منطقیه"به خودش تکونی داد و از سرجاش بلند شد.وسایلاش روی میز نبود و همه چیش توی کیفش بود برای همین راحت بود.کیفشو برداشت و بی توجه به تهیونگ به سمت در رفت.تهیونگ سرعتشو زیاد کرد و کنارش راه افتاد.کوک با خودش فکر کرد که شاید دیشبو فراموش کرده اما وقتی بهش دقت میکرد میفهمید که از سر شوکه مستیشون پریده بود!پس امکان نداره که یادش رفته باشه.بلاخره باید عذر خواهی میکرد نه؟ولی قبل از اون تهیونگ به حرف در اومد."راستش،بابت دیشب..."کوک وسط حرفش پرید."بیا فراموشش کنیم،هردومون اون شب مست بودیم پس مشکلی نیست درسته؟بعدش..اون فقط یه بوسه بود،چیز خاصی هم نبود""عام..باشه،فکر کنم اینجوری بهتره""راستی،چجوری رفتی خونه؟من که نبودم""نامجون هیونگ به هوسوک هیونگ زنگ زد تا بیاد دنبالم""که اینطور"کلیدو داخل در چرخوند و وارد شدن.هوسوک از قبل رسیده بود."هِلو،هیونگ!""نیاز نیست بگم خوش اومدین،نه؟"با خنده گفت."آره فکر کنم،راستی امروز مرخصی داریم""باشه پس میتونیم کلی خوش بگذرونیم""تهیونگ،تو چرا ساکتی؟""هیچی،همینجوری""خب پس،بریم نهار!""هیونگ،نهار چیه؟""پاستا""آخجون!"سر میز نشستن تا غذا بخورن.وقتی غذا تموم شد،مثل همیشه به سمت اتاق هاشون حرکت کردن‌.کوک کار دانشگاهش رو انجام داد و نشست با گوشی بازی کرد.تا ساعت ۴ ادامه داد و بعد بیرون از اتاقش قدم گذاشت.هوسوک و تهیونگ رو دید که لباس پوشیدن،هوسوک کاملا رنگی و سرحال،تهیونگ جین آبی و تیشرت سفید،خیلی بانمکش کرده بود!"جونگکوک!برو آماده شو،دوستاتونو دعوت کن میخوایم بریم شهربازی""من اوپام رو دعوت کردم تو میتونی یونگی هیونگ و بقیه رو صدا کنی""اوکیه"ای گفت و به سمت اتاق حرکت کرد....
undefined۷

۲۲۲

۱۰:۱۵