𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 7 #Lia کوک آماده شد و بدون اینکه به بقیه اهمیت بده از در خونه بیرون رفت. تهیونگ که آماده شده بود سرعتش رو زیاد کرد تا بهش برسه. توی راه کوک همش ساکت بود...با اینکه همیشه همینجوریه اما الان میشه فهمید که از همیشه ساکت تره. "کوک؟" "هوم" "اتفاقی افتاده؟" جونگکوک فکرش درگیر دیشب بود،اینکه چرا مچ دستش رو گرفت یا گفت بمون. "چطور؟" "آخه..از همیشه ساکت تری" "من؟ نه بابا کجا ساکتم" "دروغ نگو" "چیزی نیست" "باشه تو که راست میگی" چشم غره رفت و هردو ساکت شدن. وارد کلاس که شدن،همه بهشون خیره شده بودن. جونگکوک اهمیتی بهشون نداد و به سمت میزشون رفت و نشست، ولی تهیونگ با تعجب نگاهشون میکرد. همون دختر اونروزی که میخواست با تهیونگ بره بیرون،اومد سمتشون. "باز چی شده.." کوک با لحن طلبکاری گفت. تهیونگ وسط جونگکوک و اون دختر بود و گیر افتاده بود،ترجیح میداد مداخله نکنه. "شما دو تا چرا با هم اومدین؟" طلبکار تر از کوک "مشکلیه؟" "آره،چون تو گفتی باهاش دوست نیستی" تهیونگ نگاهش رو بینشون رد و بدل میکرد. "اونطوری گفتم دَکِت کنم" "واقعا که، نگفتی...چرا با هم اومدین؟" "همخونه ایمه" با بیخیالی جوابش رو میداد و این عصبانی ترش میکرد. "واییی..اینم حتی ازم قایم کردی؟؟" "تو کی باشی که بخوام بهت بگم؟ همینطور اونموقع هنوز همخونه ایم نبود،تازه بعد دانشگاه همخونه ایم شد" "خب که چی؟تو که میدونستی قراره همخونه ایت بشه!" "اگه دوستش داری به خودش درخواست بده چرا همش منو میندازی وسط؟!" تهیونگ چشماش درشت شد،واقعا؟؟دوستش داشت؟؟به خاطر قیافش بود یا چی؟؟ بلاخره به حرف اومد.. "تو دوستم داری؟" دختر ساکت بود و حرفی نمیزد. "متاسفم من گی ام،نمیتونم باهات قرار بذارم" هردو خشکشون زد. تهیونگ؟گی؟امکان نداره..پس به خاطر همین دیشب اونکارو کرد؟ استاد اومد و دختر سرجاش نشست،عمرا دیگه طرف اون دوتا پیداش میشد. هردو کل روز رو با سکوت و همچنین با نگاه انداختن های ریز به همدیگه گذروندن. تا اینکه شب موقع شام شد و باز هم کنار هم جمع شده بودن. "بچه ها امشب قرار نیست فقط مست کنیم...بیاین بعد شام جرعت حقیقت بازی کنیم" جیمین گفت. همه یک صدا گفتن: "حله!" مرغ سوخاری رو گاز زدن و زمانی که ظرف خالی شد عقب کشیدن. "خب،میز رو جمع کنین.." همشون الان مست بودن بجز جونگکوک چون اون دیر مست میشد،و الان فقط یه کوچولو مست بود. میز رو خالی کردن و یه بطری برداشتن. نامجون گفت: "سرش سوال تهش جواب" و بعد چرخوند. سرش روی جیمین و تهش روی نامجون وایساد. "جرعت یا حقیقت؟" "حقیقت" "خب...دوست داری دوست دخترت چه شکلی باشه؟" "عام...پرانرژی،بانمک،یکم مستقل و خوش اخلاق باشه" "سلیقت خوبه" و بطری رو چرخوند. سرش روی کوک و تهش روی تهیونگ افتاد. نگاهی به هم انداختن. "جرعت یا حقیقت؟" "حقیقت" "دوست داری...چه گلی رو بهت هدیه بدن؟" "رز سیاه رو خیلی دوست دارم" "اوکی" کوک بطری رو چرخوند. اینبار...سرش روی تهیونگ و تهش روی جونگکوک افتاد. "جرعت یا حقیقت؟" "جرعت" "اگه کسی که دوستش داری اینجاست،ببوسش" جونگکوک قصدش رو نمیدونست ولی...به تهیونگ حسی داشت؟ تهیونگ به خاطر خواب آلودگیش چشمش بسته بود وکوک از فرصت استفاده کرد،بلند شد و گفت: "بهتره بریم خونه،خسته ای" "نه...جرعتت رو انجا-" حرفش کامل نشد که لب های کوک روی لب هاش کوبیده شد. آروم ولی عمیق میبوسیدش،به سه جفت چشمی که داشتن با تعجب نگاهشون میکردن اهمیتی نداد. تهیونگ بلاخره لب هاش رو روی لب های کوک حرکت داد. ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 8 #Liaکوک بلاخره به خودش اومد و هلش داد،چرا انقد بوسه رو طول داد؟با خودش فکر کرد که مهم نیست یکم مست بودم برای همین.اطراف رو نگاه کرد،اون سه تا که بهشون زل زده بودن و تهیونگ هم با چشم های مست و شوکه شده اش نگاهش میکرد.سمت اتاق کارمندان رفت،لباسش رو پوشید و از در بیرون رفت.سمت در رستوران قدم گذاشت،در رو باز کرد و یه پاش از در بیرون رفت."هی،کجا داری میری؟"نامجون به جای همه گفت چون کمتر مست شده بود."هرجایی بجز خونه"و در رو بست.قصد نداشت وقتی تهیونگ بیدار بود بره خونه.میخواست بیرون بمونه و دیر وقت بره خونه.نمیدونست کجا بره اما بعد یه جایی به ذهنش اومد.وقتی به اونجا رسید نشست و به نمای شهر خیره شد.اونجا یه تیکه ای از کوه یا پارک بود که از اونجا میتونست به کل شهر خیره بشه.برای اینکه ذهنش رو باز کنه جای خیلی خوبی بود.چند ساعت بعد،ساعت ۲...آروم در رو باز کرد،با نوک پا بی سر و صدا وارد شد.میخواست وارد اتاقش بشه که..."کجا بودی؟"آروم برگشت.جیهوپ رو دید که روی کاناپه نشسته بود،منتظرش بود؟"بیرون""میدونم،کجای بیرون؟""رفته بودم یکم هوا بخورم""برای چی؟""خستم میخوام بخوابم،شب بخیر"وارد اتاق شد و در رو بست.یکم محکم بود ولی خب.هوسوک از پشت در گفت:"هووف،نمیدونم چیشده ولی...مواظب خودت باش"فردا صبح..ساعت هفت بود.سمت آشپزخونه رفت،در یخچال رو باز کرد و چشمش رو چرخوند تا خوراکی ای پیدا کنه.چشمش به بستنی شکلاتی افتاد."آخجون"برداشت و به سمت کاناپه حرکت کرد،نشست و تلوزیون رو روشن کرد.کانال ها مزخرف بودن،ترجیح داد مستند ببینه.هوسوک هم بیرون اومد،کار تهیونگ رو انجام داد و بستنی به دست کنارش نشست."کوک کجاست؟"هوسوک گفت."نمیدونم""شاید زودتر رفته دانشگاه،بهم گفته بود که پروژه داره"دروغ گفته بود،فقط میخواست زودتر حرکت کنه و با تهیونگ درمورد اون شب حرف نزنه."هوم"بستنی هاشون تموم شد و برای اینکه آماده بشن به سمت اتاق هاشون قدم برداشتن.سر خیابون از هم جدا شدن و هرکدوم به یه طرفی رفت،دانشگاهشون جدا از همدیگه بود.تهیونگ وقتی به کلاس رسید،وارد شد و از دور یه نگاهی به جایی که نیمکت خودش و کوک بود انداخت.همونجوری که فکر میکرد کوک زودتر اومده بود،سرش رو گذاشته بود رو دستش و به خواب رفته بود.هنوز نیم ساعت تا کلاس مونده بود،زمان چجوری نگذشته بود؟کنارش نشست و کار کوک رو تکرار کرد،چشمش رو نبست و به چهره کوک خیره شد.لبخندی زد،میخواست موهاش رو کنار بزنه اما جلوی خودش رو گرفت.چشمش آروم باز شد و تهیونگ محکم چشمش رو بست تا نفهمه که بهش زل زده.نفهمید چجوری شد که به خواب رفت و نیشخند کوک رو ندید.کوک وقتی مطمئن شد کسی نگاهشون نمیکنه بوسه ای نرم روی موهاش زد،قبلا فهمیده بود که خواب تهیونگ سنگینه پس میتونست هرکاری دوست داشت باهاش بکنه.دیشب وقتی بیرون بود تصمیمش رو گرفت،تهیونگ رو هر جور شده مال خودش میکرد.اون بایسشکوال بود اما نفهمید چجوری گی شد.یعنی به خاطر تهیونگ گی شده؟بازم چشماش رو بست تا خوابش ببره...وقتی استاد اومد هردوشون یهو پریدن،چون صداش موقع اومدن توی کلاس انقدری بلند بود که شوکه شدن.نه تنها کوک بلکه تهیونگ هم زیر لب فحشی بهش داد......
۲۱۳
۹:۲۹