𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 6 #Lia وارد رستوران شدن و به سمت دفتر مدیر حرکت کردن،برای اینکه درخواست کار بدن. در زدن و وارد شدن. "بیاین تو" "سلام،جیمین شی" تهیونگ تعجب کرده بود که انقد باهاش راحته،جیمین خودش نمیخواست باهاش رسمی حرف بزنن. جیمین سرش رو تکون داد و اشاره کرد تا بشینن. نگاهشون کرد تا خواسته شون رو بگن،که جونگکوک به حرف در اومد. "راستش...اگه قبول میکنی برات کارمند آوردم" "عام،منظورت پسر کناریته دیگه درسته؟" "بله،درسته" "خب،میتونی خودتو معرفی کنی" رو به تهیونگ گفت. "من کیم تهیونگ هستم" "منم رئیس جدیدتم میتونی هرجور دوست داری صدام کنی" "بله،ممنون جیمین شی" "اول فرم رو پر کن بعد لباست هم جونگکوک بهت میده.. جونگکوک برو به بقیه معرفیش کن" تهیونگ بعد اینکه فرم رو پر کرد همراه کوک رفتن اتاق کارمندا تا لباسشون رو بپوشن. جونگکوک اهمیت نداد تهیونگ دید میزنه یا نه و لباسش رو پوشید. تهیونگ چشمش رو پوشوند پشت کرد و لباس خودشو پوشید. جونگکوک نیشخندی زد و از اتاق بیرون رفت. تهیونگ هم کارش تموم شد و بیرون رفت. "هی،یونگی،نامجون! بیاین اینجا" "چیه باز" نامجون با ناله گفت و اومد سمتش،یونگی هم به دنبالش. "این تهیونگه کارمند جدید" "سلام تهیونگ" "سلام" "سلام بچها،خوشبختم" "خب دیگه بریم سر کار" یونگی گفت و همه رفتن سراغ کار خودشون. جونگکوک در حال یاد دادن به تهیونگ بود و با کارهایی که میکرد روش گارسونی رو بهش نشون میداد. یونگی میز ها رو تمیز میکرد،نامجون سفارش ها رو آماده میکرد و جونگکوک و تهیونگ در حال سفارش گرفتن بودن. بعد چند ساعت که ساعت ۹ بود زودتر رستوران رو بستن و با جیمین و بقیه غذا سفارش دادن و روی یه میز با هم خوردن. خونه رفتن و خوابیدن. ساعت ۲ بود که کوک هنوز خوابش نبرده بود،میخواست بره آب بخوره که تهیونگ رو روی کاناپه دید. آروم جلو رفت و با چشم های بسته و صورت معصومش رو به رو شد. از زیر زانوها و کمرش گرفت و بلندش کرد،به سمت اتاقش برد و اون رو روی گذاشت. پتو رو روش کشید و میخواست بره که مچ دستش گرفته شد. اون شب سوجو خورده بودن پس تهیونگ مست شده بود. "ب..مون.." شوکه شد،میخواست آروم دستش رو بکشه که تهیونگ سفت تر گرفتش. یعنی مجبور بود همونجا بخوابه؟ پشت تهیونگ دراز کشید،دستش رو روی کمرش حلقه کرد و تهیونگ رو به خودش چسبوند. بعد پنج دقیقه،خوابش برد... صبح روز بعد... جونگکوک زودتر بیدار شد و بدون اینکه تهیونگ بفهمه از اتاق بیرون رفت،اما هوسوک خیلی زودتر بیدار شده بود. "تو اتاق تهیونگ چیکار میکردی؟" تو ذهنش لعنتی فرستاد. "عام خب راستش...تو خواب راه رفته بودم" "تا جایی که میدونم تو توی خواب راه نمیری" "دیشب خواب بد دیدم برای همین" هوسوک که حرفش رو باور نکرد ولی گفت: "باشه" تهیونگ از اتاق اومد بیرون،خداروشکر چشمش هنوز کامل باز نشده بود وگرنه میفهمید. رفتن آشپزخونه غذا بخورن،هوسوک ریز ریز کوک و تهیونگ رو نگاه میکرد. مشکوک میزدن... بعد اینکه صبحونه خوردن کوک بلند شد تا بره لباس بپوشه. بقیه هم بلند شدن و به سمت اتاق هاشون رفتن. ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 7 #Liaکوک آماده شد و بدون اینکه به بقیه اهمیت بده از در خونه بیرون رفت.تهیونگ که آماده شده بود سرعتش رو زیاد کرد تا بهش برسه.توی راه کوک همش ساکت بود...با اینکه همیشه همینجوریه اما الان میشه فهمید که از همیشه ساکت تره."کوک؟""هوم""اتفاقی افتاده؟"جونگکوک فکرش درگیر دیشب بود،اینکه چرا مچ دستش رو گرفت یا گفت بمون."چطور؟""آخه..از همیشه ساکت تری""من؟ نه بابا کجا ساکتم""دروغ نگو""چیزی نیست""باشه تو که راست میگی"چشم غره رفت و هردو ساکت شدن.وارد کلاس که شدن،همه بهشون خیره شده بودن.جونگکوک اهمیتی بهشون نداد و به سمت میزشون رفت و نشست، ولی تهیونگ با تعجب نگاهشون میکرد.همون دختر اونروزی که میخواست با تهیونگ بره بیرون،اومد سمتشون."باز چی شده.."کوک با لحن طلبکاری گفت.تهیونگ وسط جونگکوک و اون دختر بود و گیر افتاده بود،ترجیح میداد مداخله نکنه."شما دو تا چرا با هم اومدین؟"طلبکار تر از کوک"مشکلیه؟""آره،چون تو گفتی باهاش دوست نیستی"تهیونگ نگاهش رو بینشون رد و بدل میکرد."اونطوری گفتم دَکِت کنم""واقعا که، نگفتی...چرا با هم اومدین؟""همخونه ایمه"با بیخیالی جوابش رو میداد و این عصبانی ترش میکرد."واییی..اینم حتی ازم قایم کردی؟؟""تو کی باشی که بخوام بهت بگم؟ همینطور اونموقع هنوز همخونه ایم نبود،تازه بعد دانشگاه همخونه ایم شد""خب که چی؟تو که میدونستی قراره همخونه ایت بشه!""اگه دوستش داری به خودش درخواست بده چرا همش منو میندازی وسط؟!"تهیونگ چشماش درشت شد،واقعا؟؟دوستش داشت؟؟به خاطر قیافش بود یا چی؟؟بلاخره به حرف اومد.."تو دوستم داری؟"دختر ساکت بود و حرفی نمیزد."متاسفم من گی ام،نمیتونم باهات قرار بذارم"هردو خشکشون زد.تهیونگ؟گی؟امکان نداره..پس به خاطر همین دیشب اونکارو کرد؟استاد اومد و دختر سرجاش نشست،عمرا دیگه طرف اون دوتا پیداش میشد.هردو کل روز رو با سکوت و همچنین با نگاه انداختن های ریز به همدیگه گذروندن.تا اینکه شب موقع شام شد و باز هم کنار هم جمع شده بودن."بچه ها امشب قرار نیست فقط مست کنیم...بیاین بعد شام جرعت حقیقت بازی کنیم"جیمین گفت.همه یک صدا گفتن:"حله!"مرغ سوخاری رو گاز زدن و زمانی که ظرف خالی شد عقب کشیدن."خب،میز رو جمع کنین.."همشون الان مست بودن بجز جونگکوک چون اون دیر مست میشد،و الان فقط یه کوچولو مست بود.میز رو خالی کردن و یه بطری برداشتن.نامجون گفت:"سرش سوال تهش جواب"و بعد چرخوند.سرش روی جیمین و تهش روی نامجون وایساد."جرعت یا حقیقت؟""حقیقت""خب...دوست داری دوست دخترت چه شکلی باشه؟""عام...پرانرژی،بانمک،یکم مستقل و خوش اخلاق باشه""سلیقت خوبه"و بطری رو چرخوند.سرش روی کوک و تهش روی تهیونگ افتاد.نگاهی به هم انداختن."جرعت یا حقیقت؟""حقیقت""دوست داری...چه گلی رو بهت هدیه بدن؟""رز سیاه رو خیلی دوست دارم""اوکی"کوک بطری رو چرخوند.اینبار...سرش روی تهیونگ و تهش روی جونگکوک افتاد."جرعت یا حقیقت؟""جرعت""اگه کسی که دوستش داری اینجاست،ببوسش"جونگکوک قصدش رو نمیدونست ولی...به تهیونگ حسی داشت؟تهیونگ به خاطر خواب آلودگیش چشمش بسته بود وکوک از فرصت استفاده کرد،بلند شد و گفت:"بهتره بریم خونه،خسته ای""نه...جرعتت رو انجا-"حرفش کامل نشد که لب های کوک روی لب هاش کوبیده شد.آروم ولی عمیق میبوسیدش،به سه جفت چشمی که داشتن با تعجب نگاهشون میکردن اهمیتی نداد.تهیونگ بلاخره لب هاش رو روی لب های کوک حرکت داد.......
۲۲۷
۹:۲۸