𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 5 #Lia پول تاکسی رو حساب کردن، نصف نصف البته بعد کلی درگیری و بعد از ماشین پیاده شدن. تهیونگ در رو زد،ظاهرا خونه پدر و مادرش بود. جونگکوک فکر میکرد تنها زندگی میکنه. در باز شد،پدرش تهیان در رو باز کرد. "سلام،بابا" بغلش کرد و گفت: "سلام،عزیزمم بیا تو...راستی اون کیه کنارت؟" و از بغلش بیرون اومد. "این جونگکوکه،همکلاسیم و همخونه ایم" "سلام" "پس بگو..داشت همش از تو داشت تعریف میکرد؟" با خنده گفت. "بابا.." "چیه؟راست میگم دیگه،مگه از جونگکوک تعریف نمیکردی؟خب...جونگکوک،اون میگفت اون بغل دستیمه ازش خوشم میاد،تو درسا بهم کمک میکنه" وضعیتشون خیلی خنده دار بود. جونگکوک داشت ریز میخندید و تهیونگ گونه هاش سرخ شده بود. پدرش که از وضعیت خبردار شد اونا رو به داخل هل داد. "خب،بشینین یکم میوه بخورین" "نه بابا،ما عجله داریم اومدیم وسایلمو برداریم بریم" "واقعا؟یکم بمونین دیگه" "نمیشه،من تکالیفمو انجام ندادم" "باشه،ولی دفعه بعد بیاین" "حتما" جونگکوک ساکت مونده بود که تهیونگ اون رو کشید تو اتاقش. "خب این چهارتا جعبن" "اوکی" کوک به اطراف نگاهی انداخت،اتاقش سفید خالی بود با یه تخت و میز برای درس خوندن. اتاقش بر خلاف اتاق جدیدش پنجره داشت. در یکی از جعبه ها باز بود و کوک نیم نگاهی انداخت،تهیونگ با دو تا بیرون بود پس میتونست یکم فوضولی کنه. داخل جعبه عکس های سن الان تهیونگ بود،موهاش رنگای مختلفی به رنگ طوسی،آبی روشن،بلوند و سیاه بود. رنگ الانش بلونده و خیلی کیوتش میکنه. الان داشت به چی فکر میکرد؟کیوتش میکنه؟ سرش رو تکون داد تا اون فکر از گوشش بیرون بریزه. "جونگکوک؟داری چیکار میکنی؟بیا دیگه" "اومدم" دو تا جعبه رو روی هم برداشت چون حوصله نداشت دوباره برگرده. جعبه ها رو گذاشتن دم در و بعد از خداحافظی تاکسی گرفتن و به خونه برگشتن. "هیونگ!ما اومدیم!" "عاا اومدین؟؟" "سلام" "سلام تهیونگا،راستی جعبه ها رو بزارین تو اتاق بیاین نهار بخورین" "باشه" باهم گفتن که باعث شد سرشون به سمت هم بچرخه و با تعجب به هم نگاه کنن. "تلپاتی!" بازم باهم گفتن ولی اینبار خندیدن،هوسوک هم با تعجب تماشا میکرد و میخندید. وارد اتاق شدن جعبه ها رو گذاشتن و به سمت آشپزخونه حرکت کردن. صندلی رو بیرون کشیدن و نشستن،به طور قابل توجهی خیلی باهم هماهنگ بودن. نهار سوشی بود. کوک عین عادتش تند تند سوشی رو میخورد تا زود تمومش کنه،سهم هرکدومشون ۴ تا بود. بعد پنج دقیقه تموم کردن. کوک از صندلی بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کرد،تهیونگ هم سمت اتاق خودش رفت. ساعت ۳ بود. کوک خودش رو سرگرم کرد تا ساعت ۶ برسه. کتاب خوند،به تهیونگ برای چیدن اتاقش کمک کرد و کارای دانشگاهش رو انجام داد. بلاخره ساعت ۵ و نیم شد،کوک لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت. تهیونگ رو کاناپه نشسته بود و تلوزیون میدید. "کوک؟کجا میری؟" "میرم سر کار" "تو سرکار میری؟" "آره" "میشه منم بیام؟میخوام کار پیدا کنم" "کار؟من گارسونم برات سخت نیست؟" "نه،میتونی بهم یاد بدی" "خب...باشه ولی رئیسم نمیدونم قبول میکنه یا نه" "هورااا!" رفت تو اتاقش و سریع حاضر شد. باهم از خونه خارج شدن،دیر شده بود. کوک دستش رو گرفت و دوید. با خنده دویدن،فقط ده دقیقه مونده بود. بعد ده دقیقه که دقیق ساعت ۶ بود،رسیدن. دستشونو روی زانوهاشون گذاشتن و نفس نفس زدن. ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 6 #Liaوارد رستوران شدن و به سمت دفتر مدیر حرکت کردن،برای اینکه درخواست کار بدن.در زدن و وارد شدن."بیاین تو""سلام،جیمین شی"تهیونگ تعجب کرده بود که انقد باهاش راحته،جیمین خودش نمیخواست باهاش رسمی حرف بزنن.جیمین سرش رو تکون داد و اشاره کرد تا بشینن.نگاهشون کرد تا خواسته شون رو بگن،که جونگکوک به حرف در اومد."راستش...اگه قبول میکنی برات کارمند آوردم""عام،منظورت پسر کناریته دیگه درسته؟""بله،درسته""خب،میتونی خودتو معرفی کنی"رو به تهیونگ گفت."من کیم تهیونگ هستم""منم رئیس جدیدتم میتونی هرجور دوست داری صدام کنی""بله،ممنون جیمین شی""اول فرم رو پر کن بعد لباست هم جونگکوک بهت میده..جونگکوک برو به بقیه معرفیش کن"تهیونگ بعد اینکه فرم رو پر کرد همراه کوک رفتن اتاق کارمندا تا لباسشون رو بپوشن.جونگکوک اهمیت نداد تهیونگ دید میزنه یا نه و لباسش رو پوشید.تهیونگ چشمش رو پوشوند پشت کرد و لباس خودشو پوشید.جونگکوک نیشخندی زد و از اتاق بیرون رفت.تهیونگ هم کارش تموم شد و بیرون رفت."هی،یونگی،نامجون! بیاین اینجا""چیه باز"نامجون با ناله گفت و اومد سمتش،یونگی هم به دنبالش."این تهیونگه کارمند جدید""سلام تهیونگ""سلام""سلام بچها،خوشبختم""خب دیگه بریم سر کار"یونگی گفت و همه رفتن سراغ کار خودشون.جونگکوک در حال یاد دادن به تهیونگ بود و با کارهایی که میکرد روش گارسونی رو بهش نشون میداد.یونگی میز ها رو تمیز میکرد،نامجون سفارش ها رو آماده میکرد و جونگکوک و تهیونگ در حال سفارش گرفتن بودن.بعد چند ساعت که ساعت ۹ بود زودتر رستوران رو بستن و با جیمین و بقیه غذا سفارش دادن و روی یه میز با هم خوردن.خونه رفتن و خوابیدن.ساعت ۲ بود که کوک هنوز خوابش نبرده بود،میخواست بره آب بخوره که تهیونگ رو روی کاناپه دید.آروم جلو رفت و با چشم های بسته و صورت معصومش رو به رو شد.از زیر زانوها و کمرش گرفت و بلندش کرد،به سمت اتاقش برد و اون رو روی گذاشت.پتو رو روش کشید و میخواست بره که مچ دستش گرفته شد.اون شب سوجو خورده بودن پس تهیونگ مست شده بود."ب..مون.."شوکه شد،میخواست آروم دستش رو بکشه که تهیونگ سفت تر گرفتش.یعنی مجبور بود همونجا بخوابه؟پشت تهیونگ دراز کشید،دستش رو روی کمرش حلقه کرد و تهیونگ رو به خودش چسبوند.بعد پنج دقیقه،خوابش برد...صبح روز بعد...جونگکوک زودتر بیدار شد و بدون اینکه تهیونگ بفهمه از اتاق بیرون رفت،اما هوسوک خیلی زودتر بیدار شده بود."تو اتاق تهیونگ چیکار میکردی؟"تو ذهنش لعنتی فرستاد."عام خب راستش...تو خواب راه رفته بودم""تا جایی که میدونم تو توی خواب راه نمیری""دیشب خواب بد دیدم برای همین"هوسوک که حرفش رو باور نکرد ولی گفت:"باشه"تهیونگ از اتاق اومد بیرون،خداروشکر چشمش هنوز کامل باز نشده بود وگرنه میفهمید.رفتن آشپزخونه غذا بخورن،هوسوک ریز ریز کوک و تهیونگ رو نگاه میکرد.مشکوک میزدن...بعد اینکه صبحونه خوردن کوک بلند شد تا بره لباس بپوشه.بقیه هم بلند شدن و به سمت اتاق هاشون رفتن.....
۳۰۳
۹:۱۷