عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 4 #Lia وارد کلاس اول شد و روی نیمکت خودش نشست. درست وقتی داشت رو صندلی خودش رو کش میداد، دختری به طرفش اومد. هرچی دردسر داره از این دخترا میاد. "هی جونگکوک،با تهیونگ دوستی؟چون کنار تو میشینه" "چطور؟" "خب راستش میخواستم بگم منو باهاش آشنا کنی" "به چه عنوان؟" "میخوام باهاش قرار بزارم" "من باهاش دوست نیستم اگه دوست بودم هم قبول نمیکردم چون سودی برام نداره،حالا میتونی گورت رو گم کنی" "واییی بهم برخورد،ازت همین انتظار رو داشتم جئون...اَه" و رفت..کوک زیر لب گفت: "دختره ی سلیطه نکبت" تهیونگ اومد ولی جلو راهش همون دختره سبز شد،از عمد خودش رو مالید بهش. "تهیونگا،میخواستم بدونم میای با هم بریم کافه؟بعد دانشگاه" "عام نه، راستش امروز میخوام برم خونه جدیدم رو بچینم" جونگکوک که داشت تماشا میکرد زیر لب فاکی گفت،داشت لو میداد. اونوقت اون سلیطه ولشون نمیکرد. "خونه جدید؟" "آره،میخواستم به دانشگاه نزدیک باشه برای همین مدتی اونجا میمونم" "همخونه ای داری؟" "اوهوم" "اون کیه؟" "چرا میخوای بدونی؟" جونگکوک تو ذهنش لعنتی فرستاد:فاک نگو،نگو،نگو،نگو.... "همینجوری" درست قبل این که اسم کوک از دهنش در بره استاد وارد کلاس شد. کوک زمزمه کرد: "هوووف،لعنتی نزدیک بودا" تهیونگ کنارش نشست. "سلام" تهیونگ ذهنش خوش نبود،چی باید بهش میگفت تا نزدیکش شه؟کتابش رو قرض میگرفت؟دلیلی نداشت.با هم تا خونه میرفتن؟بهتر از قبلی بود. اما باید میگفت بیا با هم بریم؟یا اینکه دنبالش راه می افتاد؟گزینه دوم بهتره،باید عمل میکرد بجای اینکه حرفش رو بزنه. "سلام...ببینم برای اینکه بیای اونجا وسایلت آمادس؟" "عام،آره" بعد هردو به تخته رو به رو خیره شدن،انگار که حرفی برای گفتن نداشتن. البته بعضی وقتا نیم نگاهی بهم مینداختن ولی تقریبا یک ثانیه هم نمیشد. جو بینشون یکم عجیب بود،ولی خب نباید بزاره اینشکلی باشه. تهیونگ راجع به جونگکوک عجیب رفتار میکرد،اون با همه خیلی راحت حرف میزد اما وقتی پیش کوک بود لال میشد. بلاخره کلاس تموم شد،نفهمیدن چطور گذشت ولی خب همین که از اون زمان لعنتی راحت شدن کافیه. کوک سریع وسایلش رو جمع کرد و رفت. "کوک!" جونگکوک سریع برگشت سرش رو انداخت داخل کلاس تا نگاهش کنه،فقط اون دو تا بودن. "تو الان چی صدام کردی؟" با تعجب پرسید "عام،کوک؟" "خب بیخیالش،کاری باهام داشتی؟" "راستش...میخواستم با تو برم خونه" "با من؟خب باشه...جلوی دانشگاه منتظرم" بعد اینکه این رو گفت سریع رفت،با خودش داشت فکر میکرد: چرا از لقبم استفاده کرد؟تازه یه روزه همو دیدیم،یعنی میخواد باهام صمیمی شه؟پس منم جلوش رو نمیگیرم.قراره همخونه ایم شه،آره منطقیه که بخوایم بهم نزدیک شیم. تو فکر و خیالش غرق شده بود که با صدایی به خودش اومد "کوک؟بریم" "صبرکن..باید کجا بریم؟" "باید اول بریم خونه من تا وسایلمو برداریم" "خب برو،دنبالت میام" "باشه" کوک دست به جیب و خونسرد دنبالش راه افتاد، انگار منتظر بود حرکتی کنه تا اون هم انجامش بده. کل راه رو از فاصله یکم نزدیک دنبالش میرفت. نیم ساعت گذشت..تازه نصف راه هم نشده بود. "وایسا،چقد دیگه مونده؟بیا تاکسی بگیریم" "چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟باشه" گوشیش رو درآورد، عالی شد...حالا باید دوباره وقتشون با پیدا شدن اون تاکسی کوفتی تلف میشد. بعد پنج دقیقه دیگه...تاکسی اومد. هردو عقب نشستن، تهیونگ وسط نشست و کوک سمت چپش. تهیونگ آدرس رو بهش گفت و راه افتادن. کوک ساعت رو نگاه کرد، ساعت ۲ بود. امروز دیر میرفت سر کار حدودا ساعت شش،رئیسش آدم خوبی بود و به راحتی قبول کرده بود. آخه چه رئیسی روز دوم کار به آدم اجازه میده دیر بره سر کار؟ .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 5 #Liaپول تاکسی رو حساب کردن، نصف نصف البته بعد کلی درگیری و بعد از ماشین پیاده شدن.تهیونگ در رو زد،ظاهرا خونه پدر و مادرش بود.جونگکوک فکر میکرد تنها زندگی میکنه.در باز شد،پدرش تهیان در رو باز کرد."سلام،بابا"بغلش کرد و گفت:"سلام،عزیزمم بیا تو...راستی اون کیه کنارت؟"و از بغلش بیرون اومد."این جونگکوکه،همکلاسیم و همخونه ایم""سلام""پس بگو..داشت همش از تو داشت تعریف میکرد؟"با خنده گفت."بابا..""چیه؟راست میگم دیگه،مگه از جونگکوک تعریف نمیکردی؟خب...جونگکوک،اون میگفت اون بغل دستیمه ازش خوشم میاد،تو درسا بهم کمک میکنه"وضعیتشون خیلی خنده دار بود.جونگکوک داشت ریز میخندید و تهیونگ گونه هاش سرخ شده بود.پدرش که از وضعیت خبردار شد اونا رو به داخل هل داد."خب،بشینین یکم میوه بخورین""نه بابا،ما عجله داریم اومدیم وسایلمو برداریم بریم""واقعا؟یکم بمونین دیگه""نمیشه،من تکالیفمو انجام ندادم""باشه،ولی دفعه بعد بیاین""حتما"جونگکوک ساکت مونده بود که تهیونگ اون رو کشید تو اتاقش."خب این چهارتا جعبن""اوکی"کوک به اطراف نگاهی انداخت،اتاقش سفید خالی بود با یه تخت و میز برای درس خوندن.اتاقش بر خلاف اتاق جدیدش پنجره داشت.در یکی از جعبه ها باز بود و کوک نیم نگاهی انداخت،تهیونگ با دو تا بیرون بود پس میتونست یکم فوضولی کنه.داخل جعبه عکس های سن الان تهیونگ بود،موهاش رنگای مختلفی به رنگ طوسی،آبی روشن،بلوند و سیاه بود.رنگ الانش بلونده و خیلی کیوتش میکنه.الان داشت به چی فکر میکرد؟کیوتش میکنه؟سرش رو تکون داد تا اون فکر از گوشش بیرون بریزه."جونگکوک؟داری چیکار میکنی؟بیا دیگه""اومدم"دو تا جعبه رو روی هم برداشت چون حوصله نداشت دوباره برگرده.جعبه ها رو گذاشتن دم در و بعد از خداحافظی تاکسی گرفتن و به خونه برگشتن."هیونگ!ما اومدیم!""عاا اومدین؟؟""سلام""سلام تهیونگا،راستی جعبه ها رو بزارین تو اتاق بیاین نهار بخورین""باشه"باهم گفتن که باعث شد سرشون به سمت هم بچرخه و با تعجب به هم نگاه کنن."تلپاتی!"بازم باهم گفتن ولی اینبار خندیدن،هوسوک هم با تعجب تماشا میکرد و میخندید.وارد اتاق شدن جعبه ها رو گذاشتن و به سمت آشپزخونه حرکت کردن.صندلی رو بیرون کشیدن و نشستن،به طور قابل توجهی خیلی باهم هماهنگ بودن.نهار سوشی بود.کوک عین عادتش تند تند سوشی رو میخورد تا زود تمومش کنه،سهم هرکدومشون ۴ تا بود.بعد پنج دقیقه تموم کردن.کوک از صندلی بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کرد،تهیونگ هم سمت اتاق خودش رفت.ساعت ۳ بود.کوک خودش رو سرگرم کرد تا ساعت ۶ برسه.کتاب خوند،به تهیونگ برای چیدن اتاقش کمک کرد و کارای دانشگاهش رو انجام داد.بلاخره ساعت ۵ و نیم شد،کوک لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت.تهیونگ رو کاناپه نشسته بود و تلوزیون میدید."کوک؟کجا میری؟""میرم سر کار""تو سرکار میری؟""آره""میشه منم بیام؟میخوام کار پیدا کنم""کار؟من گارسونم برات سخت نیست؟""نه،میتونی بهم یاد بدی""خب...باشه ولی رئیسم نمیدونم قبول میکنه یا نه""هورااا!"رفت تو اتاقش و سریع حاضر شد.باهم از خونه خارج شدن،دیر شده بود.کوک دستش رو گرفت و دوید.با خنده دویدن،فقط ده دقیقه مونده بود.بعد ده دقیقه که دقیق ساعت ۶ بود،رسیدن.دستشونو روی زانوهاشون گذاشتن و نفس نفس زدن.....
undefined۳
undefined۱

۲۹۸

۹:۱۶