𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 3 #Lia وارد رستوران شد،رستوران بزرگی بود ولی تقریبا نصف میز ها خالی از مشتری بودن. یکم واسه ی روز اول هیجان داشت،ولی از اونجایی که اولین باره گارسون میشه یکم سخت بود. لباس جدیدش رو پوشید و دست به کار شد،لباس قشنگی بود. جلیقه شلوار زرشکی،فیت تنش شده بود و اندامش رو به خوبی نشون میداد. باید سفارش ها رو ثبت میکرد و غذا ها رو سر میز میبرد. "خب، آسونه" نفس عمیقی کشید و کارهاش رو مرور کرد: طبق چیزی که میدونم باید لبخند بزنم،استرس یا ترسی نداشته باشم و آهسته سفارش رو تحویل بدم تا نریزه. دختری وارد رستوران شد. "سلام،چی میل دارین خانوم؟" "سلام،عام یدونه ساندویچ ژامبون و نوشابه میخوام" با لحن لوسی گفت،جونگکوک تو ذهنش چند بار بالا آورد،اییی الان داشت عشوه میرفت؟؟ "بله،بفرمایین بشینین تا براتون بیارم" "ممنون ولی قبلش،شما سینگلین؟" "نخیر خانوم" دروغ گفت،قصد داشت ضایعش کنه و همینطور شد. دختر گونه هاش سرخ شد و با دستپاچگی میزی رو برای نشستن انتخاب کرد. کوک گاهی وقتا دوست داشت صورتش رو بِکَنه تا اینقد آدم رو جذب خودش نکنه،اما نمیدونست حتی بدنش هم همه رو جذب میکنه؟مگه آهن ربا بود؟دست هاش رو بیرون انداخته بود و کار میکرد،خب معلوم بود که. سفارش رو به میز چسبوند تا سرآشپز آمادش کنه. بعد پنج دقیقه وقتی آماده شد سینی رو برداشت و سمت میز دختر رفت. دختره از خجالت سرش رو پایین گرفته بود،نیشخندی زد و پیش میز ایستاد. وسایل رو گذاشت و سینی رو به دست گرفت. "چیز دیگه ای میل دارین؟" "ن-نه م-ممنون" سری تکون داد و بی اهمیت بهش سمت میز سفارش رفت. کل روز همین روند سپری شد،یاد گرفته بود ولی نه کاملا. با همکارهاش هم یکم جور شده بود. کارها رو به طور منصفانه با هم تقسیم میکردن بخاطر همین زود تموم میشد. بعد اینکه میز ها رو تمیز کرد،به سمت اتاق کارمندا رفت و لباسش رو عوض کرد. ده شب بود و رستوران تعطیل شده بود. کل روز رو اونجا کار میکرد،پول خوبی داشت و ازش راضی بود.درس هاش رو هم نیم ساعته تموم میکرد. ماشین نداشت و باید پیاده میرفت،نیم ساعت راه بود. به خونه رسید،کلیدش رو داخل قفل انداخت و بازش کرد. "ووف،خسته کننده بود" هوسوک روی کاناپه دراز شده بود و تو گوشی رفته بود،بدون اینکه نگاهش رو برداره گفت: "اومدی؟ببینم شام خوردی؟" "عام،آره...خستم میرم بخوابم،شب بخیر" "شب بخیر" در اتاق رو باز کرد و فهمید که خونه خیلی چیز خوبیه. روی تختش پرید،با فکر اینکه باید بره حموم ناله ای سر داد. با بی حوصلگی لباس هاش رو در آورد و وارد حموم شد. آب گرم رو باز کرد و دوش کوتاهی گرفت. از حموم بیرون اومد حوله رو به خودش پیچید و سمت کمد رفت،چند تا لباس و همینطور باکسرش رو زمین انداخت و دونه به دونه پوشید. روی تخت افتاد پتو رو بالا کشید و چشمش رو بست،حالا میتونست با خیال راحت استراحت کنه اما قبلش باید جزوه اش رو میخوند. بعد نیم ساعت خوندن،کتاب رو کناری انداخت و خوابش برد... فردا صبح...یک ساعت وقت داشت. از در اتاق بیرون رفت و رو صندلی آشپزخونه نشست،صبحونه آماده بود. هوسوک صبحونه آماده کرده بود و الان داشت آماده میشد. خورده نون روی میز دیده میشد پس میشه گفت صبحونه اش رو خورده. شروع به لقمه درست کردن کرد،به جای نامعلومی خیره شد بود و لقمه میخورد. مربای توت فرنگی با نون تست...خوشمزه بود. به خودش اومد که صبحونه اش تموم شده بود. از جاش پا شد و به سمت اتاق رفت تا لباس هاش رو بپوشه. وقتی پوشید به سمت در خروجی رفت. خیابون شلوغ نبود،باید هم همین انتظارش رو داشت...ساعت شش صبح کی میومد بیرون؟ وارد دانشگاه شد،خدا رو شکر میکرد که کلاسش طبقه اول بود. ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 4 #Liaوارد کلاس اول شد و روی نیمکت خودش نشست.درست وقتی داشت رو صندلی خودش رو کش میداد، دختری به طرفش اومد.هرچی دردسر داره از این دخترا میاد."هی جونگکوک،با تهیونگ دوستی؟چون کنار تو میشینه""چطور؟""خب راستش میخواستم بگم منو باهاش آشنا کنی""به چه عنوان؟""میخوام باهاش قرار بزارم""من باهاش دوست نیستم اگه دوست بودم هم قبول نمیکردم چون سودی برام نداره،حالا میتونی گورت رو گم کنی""واییی بهم برخورد،ازت همین انتظار رو داشتم جئون...اَه"و رفت..کوک زیر لب گفت:"دختره ی سلیطه نکبت"تهیونگ اومد ولی جلو راهش همون دختره سبز شد،از عمد خودش رو مالید بهش."تهیونگا،میخواستم بدونم میای با هم بریم کافه؟بعد دانشگاه""عام نه، راستش امروز میخوام برم خونه جدیدم رو بچینم"جونگکوک که داشت تماشا میکرد زیر لب فاکی گفت،داشت لو میداد.اونوقت اون سلیطه ولشون نمیکرد."خونه جدید؟""آره،میخواستم به دانشگاه نزدیک باشه برای همین مدتی اونجا میمونم""همخونه ای داری؟""اوهوم""اون کیه؟""چرا میخوای بدونی؟"جونگکوک تو ذهنش لعنتی فرستاد:فاک نگو،نگو،نگو،نگو...."همینجوری"درست قبل این که اسم کوک از دهنش در بره استاد وارد کلاس شد.کوک زمزمه کرد:"هوووف،لعنتی نزدیک بودا"تهیونگ کنارش نشست."سلام"تهیونگ ذهنش خوش نبود،چی باید بهش میگفت تا نزدیکش شه؟کتابش رو قرض میگرفت؟دلیلی نداشت.با هم تا خونه میرفتن؟بهتر از قبلی بود.اما باید میگفت بیا با هم بریم؟یا اینکه دنبالش راه می افتاد؟گزینه دوم بهتره،باید عمل میکرد بجای اینکه حرفش رو بزنه."سلام...ببینم برای اینکه بیای اونجا وسایلت آمادس؟""عام،آره"بعد هردو به تخته رو به رو خیره شدن،انگار که حرفی برای گفتن نداشتن.البته بعضی وقتا نیم نگاهی بهم مینداختن ولی تقریبا یک ثانیه هم نمیشد.جو بینشون یکم عجیب بود،ولی خب نباید بزاره اینشکلی باشه.تهیونگ راجع به جونگکوک عجیب رفتار میکرد،اون با همه خیلی راحت حرف میزد اما وقتی پیش کوک بود لال میشد.بلاخره کلاس تموم شد،نفهمیدن چطور گذشت ولی خب همین که از اون زمان لعنتی راحت شدن کافیه.کوک سریع وسایلش رو جمع کرد و رفت."کوک!"جونگکوک سریع برگشت سرش رو انداخت داخل کلاس تا نگاهش کنه،فقط اون دو تا بودن."تو الان چی صدام کردی؟"با تعجب پرسید"عام،کوک؟""خب بیخیالش،کاری باهام داشتی؟""راستش...میخواستم با تو برم خونه""با من؟خب باشه...جلوی دانشگاه منتظرم"بعد اینکه این رو گفت سریع رفت،با خودش داشت فکر میکرد: چرا از لقبم استفاده کرد؟تازه یه روزه همو دیدیم،یعنی میخواد باهام صمیمی شه؟پس منم جلوش رو نمیگیرم.قراره همخونه ایم شه،آره منطقیه که بخوایم بهم نزدیک شیم.تو فکر و خیالش غرق شده بود که با صدایی به خودش اومد"کوک؟بریم""صبرکن..باید کجا بریم؟""باید اول بریم خونه من تا وسایلمو برداریم""خب برو،دنبالت میام""باشه"کوک دست به جیب و خونسرد دنبالش راه افتاد، انگار منتظر بود حرکتی کنه تا اون هم انجامش بده.کل راه رو از فاصله یکم نزدیک دنبالش میرفت.نیم ساعت گذشت..تازه نصف راه هم نشده بود."وایسا،چقد دیگه مونده؟بیا تاکسی بگیریم""چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟باشه"گوشیش رو درآورد، عالی شد...حالا باید دوباره وقتشون با پیدا شدن اون تاکسی کوفتی تلف میشد.بعد پنج دقیقه دیگه...تاکسی اومد.هردو عقب نشستن، تهیونگ وسط نشست و کوک سمت چپش.تهیونگ آدرس رو بهش گفت و راه افتادن.کوک ساعت رو نگاه کرد، ساعت ۲ بود.امروز دیر میرفت سر کار حدودا ساعت شش،رئیسش آدم خوبی بود و به راحتی قبول کرده بود.آخه چه رئیسی روز دوم کار به آدم اجازه میده دیر بره سر کار؟.....
۳۰۰
۹:۱۶