عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 26 #Lia از چهار چوب در خارج شدن و به سمت خروجی هایی که سر راهشون بودن حرکت کردن. جمعیت زیادی توی دانشگاه نمونده بود ولی همون یه چسه هم بهشون زل زده بودن. تهیونگ که دید جونگکوک داره طوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارن،خودش هم دستش رو به آرنج کوک قفل کرد و کارش رو تقلید کرد. حالا که فکرش رو میکرد نادیده گرفتن خیلی آسون بود. □■□■□ وقتی به خونه رسیدن،جونگکوک پرید روی تختش و در رابطه با پدرش به فکر فرو رفت. باید چیکار میکرد؟کسی این نقشه رو کشیده بود یا همش یه اتفاق بود؟ از همه مهمتر این به ذهنش رسیده بود که شاید خود پدرش صحنه سازی کرده باشه،توی اخبار جسد سوخته ای رو نشون داد که اثری از قیافش نمونده بود پس میتونست اونجوری فکر کنه. شاید بهتر بود به هوسوک هم میگفت تا شاید مطمئن بشه که جای تهیونگ امنه. از تخت پایین اومد و به سمت اتاق جیهوپ حرکت کرد،در زد و با شنیدن صدای 'بیا'ای وارد اتاق شد. "جیهوپ هیونگ،میخوام باهات حرف بزنم" با نشستن روی تخت در کنار هوسوک دراز شیده مستقیم رفت سراغ اصل مطلب. "چیشده؟" جونگکوک بعد این که افکارش که چند روزه گرفتارش کرده بود و تحقیق درباره اش و پلیسا و این ها تعریف کرد منتظر واکنش و حرف های جیهوپ موند. "خب نگران نباش جاش امنه،بابات اگه زنده بود تا الان بی کار نمینشست و تماشا نمیکرد،تازه اگه میخواست خودش سر به سرتون بزاره نمیزاشت پای پلیس تو ماجرا باز بشه مگه نه؟" "فکر کنم اینجوری باشه اما اگه اینجوریه فقط مطمئن میشم زنده نیست اما اگه کس دیگه ای رو جای خودش گذاشته باشه یا کس دیگه ای کشته باشتش چیکار کنیم؟" یکم مکث کرد و ادامه داد: "اونوقت میفهمیم که اون اتفاق نبوده کسی از قبل قصد جونش رو داشته و میدونست که من مشکوک میشم و الان هم میتونه نقشه ی قتل من یا تهیونگو بکشه" جیهوپ گوشیش که دستش بود رو کناری انداخت و مستقیم به جونگکوک نگاه کرد. "آخه عقل کل،الان پای پلیسا اومده وسط حتی معلومه که خونه رو محاصره کردن ولی فکر میکنن ما اینو نمیفهمیم،خب بابات مرده که پس میتونی به افرادش دستور بدی ازت محافظت کنن" "من پول کافی ای برای دستمزد اونا ندارم،تازه حتی بهشون اعتماد هم ندارم،پدرم خودش با استفاده از اونها میخواست منو بکشه!" "حالا هرکاری میخوای بکن ولی مطمئن باش هر کسی باشه دستش بهت نمیرسه" "انقدر نگو به من به من،من نگران تهیونگم نه خودم،من که میتونم با اسلحه کار کنم،حتی چیزای دیگه رو چون که یه پدر قاتل داشتم که میخواست من رو هم عین یه قاتل پرورش بده" "خب،اگه اینکارارو بلدی چرا اینجوری از تهیونگ محافظت نمیکنی؟" "چون بهش قول دادم تا دستم به خون آلوده نشه،موقعی که از شغل بابام باخبر شد این قول رو ازم گرفت" "گفت دستت به خون آلوده نشه نگفت خونی ریخته نشه که" جونگکوک پوزخندی زد و بلند شد. "میدونی چیه؟هرخونی باشه نمیذارم اون خون مال تهیونگ باشه" جونگکوک درحالی که داشت سمت در میرفت اینو گفت. "حالا گشنت نیست؟" هوسوک برای اینکه جونگکوک بهتر بشنوه بلند تر از حالت قبلی گفت. "نه،تو راه با ته ته ساندویچ خوردم!" خندید و خیالش راحت شد،فکر میکرد چیزی نخوردن،البته فکرش بهش کمکی نمیکرد چون جوری خسته بود انگار کوه کنده بود! ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 27 #Liaخوشبختانه بعد ظهر سرکارشون تعطیل بود و میتونستن خونه بمونن اما جیمین بیچاره باید مثل اون شب پرونده ها رو مرتب میکرد.
جدیدا سرش با پرونده ها گرم بود برای همین زیاد حوصله نداشت و خسته بود که از سیاهی زیر چشمش میشد فهمید.
حالا بیخیال پرونده ها،فکرش درگیر یه چیز دیگه بود،اینکه یونگی چرا اون شب اینکارو کرد؟مست بود؟اما اونا نوشیدنی ای نخورده بودن،این سوالات هر ثانیه از جلوی ذهنش رد میشدن.
داشت فکر میکرد اگه با یونگی رو به رو میشد چی میشد؟خودشو دار میزد؟فرار میکرد؟اون که حتما اما چجوری؟
خب باید خداروشکر میکرد که فعلا نمیدیدش،نمیتونست که اخراجش کنه میتونست؟چون اگه میخواست اخراجش کنه هم باید باهاش رو در رو میشد هم باید دلیل اخراج کردنش رو میگفت.
به بقیه هم نمیتونست بگه چه اتفاقی افتاده،چون میدونست چیکار میکنن،همون کاری که با کوک کرده بودن نه؟
خب اونا انگار کشته مرده ی کاپ دیدن بودن برای همین دو نفر که به چشمشون خوشگل بیاد رو با هم شیپ میکردن،هرچند چون با هم دیگه دوست بودن خودشون همدیگه رو با هم شیپ نمیکردن اما جیهوپ کرده بود،پس حتما علائمی ازشون دیده بود دیگه.
سرش رو به دو طرف تکون داد تا افکارش از گوشش بریزه بیرون و به کارش برسه.گوشیش رو برداشت و شماره ی کوک رو گرفت."الو،کوکی کجایی؟"
"فعلا خونه ام چطور؟""میشه بیای کمکم؟لطفااا""خونه ای؟پرونده ای هنوز مونده مگه؟""آره خونه ام،هنوز هیچکدومشون تموم نشده"
"باشه میام،ولی تهیونگم با خودم میارم""هر کاری میخوای بکن،هرچی بیشتر بهتر"گوشی رو قطع کرد و روی مبل لش کرد.چند دقیقه چشماش رو بست و مغزش رو از فکر و خیال راحت کرد.
چند دقیقه بعد صدای زنگ در خورد.از اونجایی که خوابش برده بود یهو پرید و به خودش اومد،بدو بدو رفت سمت آیفون و وقتی شخص پشت در رو دید چشمش درشت شد و خشکش زد.
بعد چند ثانیه گوشیش رو آورد بیرون و شماره ی جونگکوک رو گرفت."الو؟""*زهر مارر،چرا یونگی رو فرستادی دم خونه ام؟؟*"
"شرمنده لحظه ی آخری کار برام پیش اومد بهش گفتم بجای من بیاد،ولی چرا انقدر عصبانی ای؟""*دارم برات تو فقط صبر کن!خشکتو میندازم رو سرت آقای جئون جونگکوک!*"
تماس رو قطع کرد و در رو باز کرد.سمت آینه رفت و به سر و وضعش رسید،خوب نبود ولی از قبلی بهتر بود.در ورودی رو باز کرد و یونگی که از همیشه خوشتیپ تر دیده میشد رو دید،بازم گونه اش قرمز شد.
"سلام،بیا داخل"این رو گفت و فرار کرد،البته از نظر خودش فرار کردن حساب نمیشد.یونگی لبخندی زد و وارد خونه شد.جیمین خونه ای با ترکیب رنگ طوسی،سفید و سیاه داشت.
همه ی وسایل به مرتبی چیده شده بودن و حتی اونجا بالکن هم داشت،توی بالکن چند تا گل به رنگ های زرد،سفید و رنگ های مختلف وجود داشت که در تضاد خونه و ست با موهای جیمین بودن.
دست از نگاه کردن به اطراف برداشت و کنار جیمین روی کاناپه نشست.....
undefined۵

۷۹

۱۰:۴۵