عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 25 #Lia صبح ساعت ۹... توی کلاس غوغا به پا شده بود،ظاهرا موقعی که جونگکوک تهیونگ رو بوسیده بود کسی پشت در بود. کل دانشگاه درباره ی اونها حرف میزدن که حتی فقط این نبود!جوری بهشون زل زده بودن که انگار معشوقشون رو از دست دادن. شاید هم همینطور بود،قبلا خوشتیپ ترین پسر دانشگاه جونگکوک بود که تهیونگ با اومدنش رتبه بعد کوک رو گرفت. باید هم دیوونه میشدن،دوتا از پسر های سرزبون دانشگاه رو از دست دادن! باز هم کوک اهمیتی نمیداد و حریم خصوصی تهیونگ رو می شکست. نه اینکه تهیونگ مشکلی داشته باشه ها،فقط خجالتی بودنش رو نشون میداد و اینکه دوست نداشت انقدر معروف باشه اونم توی یه دانشگاه گنده! بعد از تموم شدن کلاس همه دورشون جمع شدن،البته منظورم از همه بچه های توی کلاس خودشونه. یکی از اونها گفت: "شایعه ی شما دوتا راسته؟" "تا حالا شایعه ای شنیدی که راست باشه؟" "خب حالا هرچی،الان دارین میگین بقیه این چیزارو از خودشون در آوردن؟" "خب،اگه راست باشه میخوای چیکار کنی؟" جونگکوک گفت. "خب،اگه راست باشه باید ثابتش کنین...مثلا با یه بوسه چطوره؟" "چرا باید ثابتش کنیم؟اونم به شما؟" "خب،اونوقت کسی مزاحمتون نمیشه یا ازتون شماره نمیخواد،اینطور نیست؟" جونگکوک نگاهی به چشمای تهیونگ و بعد به لبش انداخت. گونه اش سرخ شده بود و به بقیه نگاه میکرد،ولی بعد نگاهش به سوی جونگکوک چرخید. جونگکوک خم شد و لبش رو کنار گوش تهیونگ‌ نگه داشت. "خب،یه بوسه ی سطحی چطوره؟" سرش رو از توی گردنش بیرون کشید و رو کرد به همون کسی که ازشون انتظار بوسیدن هم رو داشت. "کسی که دیروز ما رو دید کی بود؟" "خودم" "انتظارش رو داشتم،حالا چرا دوباره میخوای ببینی؟" "انقدر نپیچون دیگه،فقط میخوام ثابت کنم راست میگم" جونگکوک سرشو بالا پایین کرد و خم شد توی صورت تهیونگ،ولی فعلا خبری از بوسیدن نبود. بقیه برای دید بهتر جلو اومدن و ذوق زده بنظر می رسیدن. جونگکوک لبش رو روی لب تهیونگ گذاشت ولی حرکت نداد،چند ثانیه ای همونجوری موندن و بعد کوک کنار کشید تهیونگ لبشو لیس زد و تو صندلی جمع شد،لبخند عمیقی روی لبش پیدا شد که نمیتونست جلوش رو بگیره. کوک برگشت سرجاش و خمیازه ای کشید. "خب،دیدین حالا میتونین برین" "یه سوال" "دیگه چیه؟" کوک با حالت کلافه ای گفت. "کدومتون تاپه؟" "این دیگه زیادیه،پررو نشین" تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد. "خب،نباید میپرسیدم چون کاملا معلومه" "خب؟حالا برین دیگه" همشون باهم نفساشون رو با صدای 'هوف'ی بیرون دادن و از اونجا دور شدن. جونگکوک برای بار چندم به تهیونگ نگاه کرد و با یه توله ببر گلوله شده مواجه شد،نیشخندی بهش زد و گفت: "خب،رفتن میتونی درست بشینی" "جونگکوک!" تهیونگ بعد حرف کوک یهو پرید روش و اسمش رو صدا زد. "چیه؟چیشده؟" جونگکوک که بخاطر اتفاقی که افتاد شوکه شده بود این رو گفت. "چرا هرموقع منو گیر میاری میگیری میبوسی؟؟" جونگکوک چونه‌ش رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینیش کشید. "خودت برو توی آینه لباتو ببین،هم سرخه هم خوشمزه،آدم وسوسه میشه دیگه حتی من که دوست پسرتم،البته اون دوتا یاقوت سرخ فقط مال منه" "خب حداقل قبلش به جایی که هستیم نگاهی بنداز!" "لج میکنم دیگه نمیذارم بهم دست بزنیا،بخاطر اینکه بفهمی نمیتونی خودتو کنترل کنی،منم همینم دیگه نمیتونم کنترل کنم" تهیونگ قیافه ی برزخی به خودش گرفت و گفت: "اگه نذاری من بهت دست بزنم خودت میمیری که" "باشه باشه من تسلیمم" این رو درحالی که دستاش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد گفت. .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 26 #Liaاز چهار چوب در خارج شدن و به سمت خروجی هایی که سر راهشون بودن حرکت کردن.جمعیت زیادی توی دانشگاه نمونده بود ولی همون یه چسه هم بهشون زل زده بودن.
تهیونگ که دید جونگکوک داره طوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارن،خودش هم دستش رو به آرنج کوک قفل کرد و کارش رو تقلید کرد.حالا که فکرش رو میکرد نادیده گرفتن خیلی آسون بود.
□■□■□
وقتی به خونه رسیدن،جونگکوک پرید روی تختش و در رابطه با پدرش به فکر فرو رفت.باید چیکار میکرد؟کسی این نقشه رو کشیده بود یا همش یه اتفاق بود؟
از همه مهمتر این به ذهنش رسیده بود که شاید خود پدرش صحنه سازی کرده باشه،توی اخبار جسد سوخته ای رو نشون داد که اثری از قیافش نمونده بود پس میتونست اونجوری فکر کنه.
شاید بهتر بود به هوسوک هم میگفت تا شاید مطمئن بشه که جای تهیونگ امنه.از تخت پایین اومد و به سمت اتاق جیهوپ حرکت کرد،در زد و با شنیدن صدای 'بیا'ای وارد اتاق شد.
"جیهوپ هیونگ،میخوام باهات حرف بزنم"با نشستن روی تخت در کنار هوسوک دراز شیده مستقیم رفت سراغ اصل مطلب."چیشده؟"
جونگکوک بعد این که افکارش که چند روزه گرفتارش کرده بود و تحقیق درباره اش و پلیسا و این ها تعریف کرد منتظر واکنش و حرف های جیهوپ موند.
"خب نگران نباش جاش امنه،بابات اگه زنده بود تا الان بی کار نمینشست و تماشا نمیکرد،تازه اگه میخواست خودش سر به سرتون بزاره نمیزاشت پای پلیس تو ماجرا باز بشه مگه نه؟"
"فکر کنم اینجوری باشه اما اگه اینجوریه فقط مطمئن میشم زنده نیست اما اگه کس دیگه ای رو جای خودش گذاشته باشه یا کس دیگه ای کشته باشتش چیکار کنیم؟"
یکم مکث کرد و ادامه داد:
"اونوقت میفهمیم که اون اتفاق نبوده کسی از قبل قصد جونش رو داشته و میدونست که من مشکوک میشم و الان هم میتونه نقشه ی قتل من یا تهیونگو بکشه"
جیهوپ گوشیش که دستش بود رو کناری انداخت و مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
"آخه عقل کل،الان پای پلیسا اومده وسط حتی معلومه که خونه رو محاصره کردن ولی فکر میکنن ما اینو نمیفهمیم،خب بابات مرده که پس میتونی به افرادش دستور بدی ازت محافظت کنن"
"من پول کافی ای برای دستمزد اونا ندارم،تازه حتی بهشون اعتماد هم ندارم،پدرم خودش با استفاده از اونها میخواست منو بکشه!"
"حالا هرکاری میخوای بکن ولی مطمئن باش هر کسی باشه دستش بهت نمیرسه""انقدر نگو به من به من،من نگران تهیونگم نه خودم،من که میتونم با اسلحه کار کنم،حتی چیزای دیگه رو چون که یه پدر قاتل داشتم که میخواست من رو هم عین یه قاتل پرورش بده"
"خب،اگه اینکارارو بلدی چرا اینجوری از تهیونگ محافظت نمیکنی؟""چون بهش قول دادم تا دستم به خون آلوده نشه،موقعی که از شغل بابام باخبر شد این قول رو ازم گرفت"
"گفت دستت به خون آلوده نشه نگفت خونی ریخته نشه که"جونگکوک پوزخندی زد و بلند شد."میدونی چیه؟هرخونی باشه نمیذارم اون خون مال تهیونگ باشه"جونگکوک درحالی که داشت سمت در میرفت اینو گفت.
"حالا گشنت نیست؟"هوسوک برای اینکه جونگکوک بهتر بشنوه بلند تر از حالت قبلی گفت."نه،تو راه با ته ته ساندویچ خوردم!"خندید و خیالش راحت شد،فکر میکرد چیزی نخوردن،البته فکرش بهش کمکی نمیکرد چون جوری خسته بود انگار کوه کنده بود!....
undefined۲

۶۷

۱۰:۴۴