𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 24 #Lia بعد از مصاحبه از اونجا رفتن،سوالایی پرسیدن که هر پلیسی میپرسه. مثلا کی باهاشون در تماس بودین،کی دیدینشون و همینجور چیزها. جونگکوک حقیقتو گفت. اگه دروغ میگفت هم از یه طرف دیگه توی خطر میفتاد. ولی حرفی از تهیونگ نزد،لازم نیست بگم..نمیخواست توی خطر بیفته. تهیونگ از کنار بغلش کرد و گفت: "یعنی چه اتفاقی برامون میفته؟" "برامون نه تهیونگ برای من،اون پدر منه که خلاف میکنه تو کسی نیستی که گناه کرد" "جونگکوک،تو هم گناهی نکردی" "راست میگی اما اگه من باهات آشنا نمیشدم تنها کسی که توی اینکار دخالت میکرد من بودم،چرا؟چون پسرشم" "کوکی،اتفاقی برات نمیوفته،چون کسی نیستی که خلاف کرده..اگه خلافی هم کرده باشی اون اینه که پسر همچین پدری شدی،تازه تو خودتو ازش جدا کردی تا مثل اون نباشی" جونگکوک سرش رو بالا و پایین کرد و حرفی نزد. راست میگفت،تنها جرمش پسر همچین پدری بودن بود. "خب دیگه،بیا بریم بخوابیم،اتاق تو یا من؟" "بریم اتاق من" جونگکوک تایید کرد و همراهش وارد اتاق شد. "راستی برم لباس خوابمو بپوشم بعد بیام" تهیونگ"باشه"ای گفت و خودش هم لباس خوابشو از توی کمد بیرون آورد و عوض کرد،خودش رو انداخت زیر پتو و پشت به در دراز کشید. چند دقیقه بعد،کوک با پیژامه ی سیاه و موهای خیس شده که نشون میداد حموم کرده وارد شد و پشت تهیونگ دراز کشید. "کوک" "هوم" "میخوام سینتو گاز بگیرم" "سینمو گاز بگیری؟مگه گشنته؟" "نه،تازه شام خوردیم ولی دیشب هم میخواستم گازش بگیرم نذاشتی" جونگکوک تکونی نخورد و اجازه داد کاری که میخواد رو انجام بده. تهیونگ دکمه های پیرهن کوک رو باز کرد و دستشو روی استخون ترقوه،سینه،عضله هاش و همینطور نیپلاش کشید. سرش رو خم کرد و ایندفعه جونگکوک با حس خیس شدنش فهمید داره از زبونش استفاده میکنه. به پایین تنه اش نگاه کرد،کم کم داشت سیخ میشد. تهیونگ روی شکمش نشست و به کارش ادامه داد ولی اینبار رد لاو مارک هم گذاشته بود. جونگکوک دستش رو روی کمر خوش فرمش گذاشت و با سرعت برق جاشون رو عوض کرد. "ظاهرا یادت رفته با هر کاری که میکنی به اون پایین بهونه میدی تا به فاکت بده" تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و حرفی نزد. کوک نیشخندی زد و شلوارش رو در آورد. ** جیمین با بدبختی سرشو انداخت تو بالشش و جیغ خفه ای زد. خیلی خجالت آور بود،نباید اونکار رو میکرد! -فلش بک- °جیمین چقدر خسته کننده،برای چی باید بقیه زودتر از من برن خونه اونوقت منه بدبخت باید بمونم اینجا به پرونده ها برسم؟واقعا که حداقل یونگی مونده که بهم کمک کنه!پرونده ی چی؟پرونده ی این رستوران کوفتی و مواد غذایی! -از زبان نویسنده- خب،درسته خسته کننده بود ولی بازم باید کارش رو انجام میداد. نکته ی عجیبش اینجا بود که یونگی خوابالو که همیشه درحال غر زدن بود،مونده بود پیشش تا کمکش کنه. همه چی عادی بود،تا اینکه همون پرونده های کوفتی ریختن زمین. خم شد تا برداره،اما دستش به دستی خورد. یونگی بود که جلوتر از اون خم شده بود و دستشو گذاشته بود روش تا برش داره اما وقتی دست جیمین بهش خورد خشک شد. جیمین هول شده دستشو کشید کنار و یونگی هم به خودش اومد و پرونده رو روی میز گذاشت. جیمین پرونده ای برداشت و جلوی صورتش گذاشت تا یونگی صورت سرخ شدشو نبینه. وقتی کارشون تموم شد،هنوز رد سرخی روی گونه های جیمین مونده بود. جیمین یونگی رو به بیرون از دفترش راهنمایی کرد و درش رو باز کرد که یونگی بره اما بازم دستشون به هم خورد و جیمین به ولوله افتاد. یونگی دست جیمین رو گرفت و از روی دستگیره پایین آورد،سمتش رفت و گفت: "خیلی دوست داری اغوام کنی؟یا فقط خجالت میکشی؟" جیمین چشماش درشت شد و گفت: "ن-نه اینجوری فکر نکن م-من فقط.." "تو فقط چی؟فقط منو میبینی رنگ گل شب بو میشی؟" جیمین ساکت شد. یونگی صورتش رو نزدیک کرد و لبش رو جلوی لب جیمین نگه داشت جوری که یه میلی متر فاصله داشت. "چرا ساکتی؟" جیمین بازم هیچی نگفت،انگار با ساکت موندنش یونگی رو تحریک میکرد چون بلافاصله یونگی لبش رو بین لب های خودش گرفت. بعد از چند ثانیه جیمین توی شوک بود ولی یهو به خودش اومد و یونگی رو هل داد،در رو باز کرد و بیرونش کرد. به در تکیه داد و مثل همیشه توی فکر موند. یونگی با بیرون شدنش توسط جیمین تک خندی کرد و دستش رو روی لبش گذاشت،خیلی خوشمزه تر از اون چیزی که فکر میکرد بود،لبای جیمین همیشه وادارش میکردن اون رو بمکه ولی تا الان جلوی خودش رو گرفته بود. -پایان فلش بک- ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 25 #Liaصبح ساعت ۹...توی کلاس غوغا به پا شده بود،ظاهرا موقعی که جونگکوک تهیونگ رو بوسیده بود کسی پشت در بود.
کل دانشگاه درباره ی اونها حرف میزدن که حتی فقط این نبود!جوری بهشون زل زده بودن که انگار معشوقشون رو از دست دادن.
شاید هم همینطور بود،قبلا خوشتیپ ترین پسر دانشگاه جونگکوک بود که تهیونگ با اومدنش رتبه بعد کوک رو گرفت.باید هم دیوونه میشدن،دوتا از پسر های سرزبون دانشگاه رو از دست دادن!
باز هم کوک اهمیتی نمیداد و حریم خصوصی تهیونگ رو می شکست.نه اینکه تهیونگ مشکلی داشته باشه ها،فقط خجالتی بودنش رو نشون میداد و اینکه دوست نداشت انقدر معروف باشه اونم توی یه دانشگاه گنده!
بعد از تموم شدن کلاس همه دورشون جمع شدن،البته منظورم از همه بچه های توی کلاس خودشونه.یکی از اونها گفت:
"شایعه ی شما دوتا راسته؟""تا حالا شایعه ای شنیدی که راست باشه؟""خب حالا هرچی،الان دارین میگین بقیه این چیزارو از خودشون در آوردن؟""خب،اگه راست باشه میخوای چیکار کنی؟"جونگکوک گفت.
"خب،اگه راست باشه باید ثابتش کنین...مثلا با یه بوسه چطوره؟""چرا باید ثابتش کنیم؟اونم به شما؟""خب،اونوقت کسی مزاحمتون نمیشه یا ازتون شماره نمیخواد،اینطور نیست؟"
جونگکوک نگاهی به چشمای تهیونگ و بعد به لبش انداخت.گونه اش سرخ شده بود و به بقیه نگاه میکرد،ولی بعد نگاهش به سوی جونگکوک چرخید.
جونگکوک خم شد و لبش رو کنار گوش تهیونگ نگه داشت."خب،یه بوسه ی سطحی چطوره؟"سرش رو از توی گردنش بیرون کشید و رو کرد به همون کسی که ازشون انتظار بوسیدن هم رو داشت.
"کسی که دیروز ما رو دید کی بود؟""خودم""انتظارش رو داشتم،حالا چرا دوباره میخوای ببینی؟""انقدر نپیچون دیگه،فقط میخوام ثابت کنم راست میگم"
جونگکوک سرشو بالا پایین کرد و خم شد توی صورت تهیونگ،ولی فعلا خبری از بوسیدن نبود.بقیه برای دید بهتر جلو اومدن و ذوق زده بنظر می رسیدن.
جونگکوک لبش رو روی لب تهیونگ گذاشت ولی حرکت نداد،چند ثانیه ای همونجوری موندن و بعد کوک کنار کشیدتهیونگ لبشو لیس زد و تو صندلی جمع شد،لبخند عمیقی روی لبش پیدا شد که نمیتونست جلوش رو بگیره.
کوک برگشت سرجاش و خمیازه ای کشید."خب،دیدین حالا میتونین برین""یه سوال""دیگه چیه؟"کوک با حالت کلافه ای گفت.
"کدومتون تاپه؟""این دیگه زیادیه،پررو نشین"تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد."خب،نباید میپرسیدم چون کاملا معلومه"
"خب؟حالا برین دیگه"همشون باهم نفساشون رو با صدای 'هوف'ی بیرون دادن و از اونجا دور شدن.
جونگکوک برای بار چندم به تهیونگ نگاه کرد و با یه توله ببر گلوله شده مواجه شد،نیشخندی بهش زد و گفت:"خب،رفتن میتونی درست بشینی""جونگکوک!"تهیونگ بعد حرف کوک یهو پرید روش و اسمش رو صدا زد.
"چیه؟چیشده؟"جونگکوک که بخاطر اتفاقی که افتاد شوکه شده بود این رو گفت."چرا هرموقع منو گیر میاری میگیری میبوسی؟؟"جونگکوک چونهش رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینیش کشید.
"خودت برو توی آینه لباتو ببین،هم سرخه هم خوشمزه،آدم وسوسه میشه دیگه حتی من که دوست پسرتم،البته اون دوتا یاقوت سرخ فقط مال منه"
"خب حداقل قبلش به جایی که هستیم نگاهی بنداز!""لج میکنم دیگه نمیذارم بهم دست بزنیا،بخاطر اینکه بفهمی نمیتونی خودتو کنترل کنی،منم همینم دیگه نمیتونم کنترل کنم"
تهیونگ قیافه ی برزخی به خودش گرفت و گفت:"اگه نذاری من بهت دست بزنم خودت میمیری که""باشه باشه من تسلیمم"این رو درحالی که دستاش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد گفت......
کل دانشگاه درباره ی اونها حرف میزدن که حتی فقط این نبود!جوری بهشون زل زده بودن که انگار معشوقشون رو از دست دادن.
شاید هم همینطور بود،قبلا خوشتیپ ترین پسر دانشگاه جونگکوک بود که تهیونگ با اومدنش رتبه بعد کوک رو گرفت.باید هم دیوونه میشدن،دوتا از پسر های سرزبون دانشگاه رو از دست دادن!
باز هم کوک اهمیتی نمیداد و حریم خصوصی تهیونگ رو می شکست.نه اینکه تهیونگ مشکلی داشته باشه ها،فقط خجالتی بودنش رو نشون میداد و اینکه دوست نداشت انقدر معروف باشه اونم توی یه دانشگاه گنده!
بعد از تموم شدن کلاس همه دورشون جمع شدن،البته منظورم از همه بچه های توی کلاس خودشونه.یکی از اونها گفت:
"شایعه ی شما دوتا راسته؟""تا حالا شایعه ای شنیدی که راست باشه؟""خب حالا هرچی،الان دارین میگین بقیه این چیزارو از خودشون در آوردن؟""خب،اگه راست باشه میخوای چیکار کنی؟"جونگکوک گفت.
"خب،اگه راست باشه باید ثابتش کنین...مثلا با یه بوسه چطوره؟""چرا باید ثابتش کنیم؟اونم به شما؟""خب،اونوقت کسی مزاحمتون نمیشه یا ازتون شماره نمیخواد،اینطور نیست؟"
جونگکوک نگاهی به چشمای تهیونگ و بعد به لبش انداخت.گونه اش سرخ شده بود و به بقیه نگاه میکرد،ولی بعد نگاهش به سوی جونگکوک چرخید.
جونگکوک خم شد و لبش رو کنار گوش تهیونگ نگه داشت."خب،یه بوسه ی سطحی چطوره؟"سرش رو از توی گردنش بیرون کشید و رو کرد به همون کسی که ازشون انتظار بوسیدن هم رو داشت.
"کسی که دیروز ما رو دید کی بود؟""خودم""انتظارش رو داشتم،حالا چرا دوباره میخوای ببینی؟""انقدر نپیچون دیگه،فقط میخوام ثابت کنم راست میگم"
جونگکوک سرشو بالا پایین کرد و خم شد توی صورت تهیونگ،ولی فعلا خبری از بوسیدن نبود.بقیه برای دید بهتر جلو اومدن و ذوق زده بنظر می رسیدن.
جونگکوک لبش رو روی لب تهیونگ گذاشت ولی حرکت نداد،چند ثانیه ای همونجوری موندن و بعد کوک کنار کشیدتهیونگ لبشو لیس زد و تو صندلی جمع شد،لبخند عمیقی روی لبش پیدا شد که نمیتونست جلوش رو بگیره.
کوک برگشت سرجاش و خمیازه ای کشید."خب،دیدین حالا میتونین برین""یه سوال""دیگه چیه؟"کوک با حالت کلافه ای گفت.
"کدومتون تاپه؟""این دیگه زیادیه،پررو نشین"تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد."خب،نباید میپرسیدم چون کاملا معلومه"
"خب؟حالا برین دیگه"همشون باهم نفساشون رو با صدای 'هوف'ی بیرون دادن و از اونجا دور شدن.
جونگکوک برای بار چندم به تهیونگ نگاه کرد و با یه توله ببر گلوله شده مواجه شد،نیشخندی بهش زد و گفت:"خب،رفتن میتونی درست بشینی""جونگکوک!"تهیونگ بعد حرف کوک یهو پرید روش و اسمش رو صدا زد.
"چیه؟چیشده؟"جونگکوک که بخاطر اتفاقی که افتاد شوکه شده بود این رو گفت."چرا هرموقع منو گیر میاری میگیری میبوسی؟؟"جونگکوک چونهش رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینیش کشید.
"خودت برو توی آینه لباتو ببین،هم سرخه هم خوشمزه،آدم وسوسه میشه دیگه حتی من که دوست پسرتم،البته اون دوتا یاقوت سرخ فقط مال منه"
"خب حداقل قبلش به جایی که هستیم نگاهی بنداز!""لج میکنم دیگه نمیذارم بهم دست بزنیا،بخاطر اینکه بفهمی نمیتونی خودتو کنترل کنی،منم همینم دیگه نمیتونم کنترل کنم"
تهیونگ قیافه ی برزخی به خودش گرفت و گفت:"اگه نذاری من بهت دست بزنم خودت میمیری که""باشه باشه من تسلیمم"این رو درحالی که دستاش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد گفت......
۶۶
۱۰:۲۳