عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 23 #Lia وقتی نامجون،جیمین و یونگی حقیقت رو فهمیدن بی توجه به مشتری ها دائم اون دو تا رو زیر نظر داشتن و غرغر میکردن که چرا به ما نگفته بودین و هربار جونگکوک با گفتن"ما فقط یه روزه با همیم!"ساکتشون میکرد. تا بسته شدن رستوران،غر زدن هاشون رو تحمل کردن و مثل روتین روزانه شون راهی خونه شدن. جونگکوک وقتی به خونه رسید لپ تاپش رو باز کرد و شروع به تحقیق کردن کرد. از اونجایی که رشته ی دانشگاهش کامپیوتر بود،توش ماهر بود. سرچ کرد'شرکت آرسِنی،Arseni company'. توضیحاتی بالا اومد،که چرا شرکت آرسنی آتیش گرفته بود و عکس قبل و بعد آتیش گرفتن اون رو گذاشته بودن. کامنت ها رو خوند. +یعنی شرکت رو بازسازی میکنن؟ _آقای جئون هم داخلش فوت کرده!یعنی ارثش به دختراش میرسه یا فقط پسرش؟ جونگکوک با این حرف یه به تو چه ای تو ذهنش گفت. ×ممکنه کسی عمدی این کار رو کرده باشه؟ کوک یکم دیگه جستجو کرد ولی چیز خاصی گیرش نیومد. توی گوگل که سرچ میکرد،همه چی شایعه بود و چیز رسمی ای آپدیت نشده بود. از اتاق بیرون اومد،تلوزیون رو روشن کرد و کانال رو به کانال BBC جا به جا کرد. خبر شرکت همه جا پیچیده بود،چیزی که جالب بود این بود که همه فکر میکردن شرکت تجاری خیلی به صرفه که تو کارهای فشن،مد و لباس بود. از همه مهم تر! مدل لباس ها خیلی شیک و باحال بود که حتی کوک هم دوستش داشت. ولی فقط این نبود،لباس یه چیز ساختگی بود که پدرش برای پوشوندن کارهای خلافش اون رو ساخته بود. توی همون شرکت،انبار مخفی ای وجود داشت که ممکن بود پلیس ها به خاطر آتیش سوزی از اون با خبر بشن،چون معمولا جاهایی که اتفاق بزرگی رخ میداد رو زیر و رو میکردن تا بفهمن پای فرد دیگه ای وسط بوده یا نه. اگه اون اسلحه های کوفتی لو میرفتن جونگکوک تو خطر میفتاد،چرا؟چون توی وصیت نامه ی پدر عزیزش نوشته شده بود'به پسر عزیزم جونگکوک،این شرکت بزرگ و با ارزش رو عطا میکنم...امیدوارم مدیر عامل خوبی بزرگ کرده باشم.' فاک به این شرکت بزرگ و با ارزشش! وقتی زنگ در که تازه نصب کرده بودن به صدا در اومد،از فکرش پرید بیرون و میخواست بلند شه تا بره در رو باز کنه ‌که تهیونگ از اتاقش اومد بیرون و گفت: "من در رو باز میکنم" به چند مرد پشت آیفون نگاهی انداخت و بعد با تعجب و کمی ترس به جونگکوکی که بر اندازش میکرد نگاه کرد. "چیشده؟" "چند تا غریبه بیرونن" با کمی لرزش گفت "چی؟" جونگکوک این رو گفت و سریع بلند شد تا تصویر توی آیفون رو نگاه کنه. دو مرد مشکی پوش بیرون در وایساده بودن. جونگکوک آیفون رو برداشت و گفت: "سلام بفرمایین؟" " منزل آقای جئون جونگکوک؟" "بله،شما؟" "ما از اداره ی آگاهی اومدیم،میتونیم بیایم تو؟" "مجوزو ببینم" مجوز رو جلوی دوربین گرفتن و جونگکوک در رو باز کرد. "بیاین داخل" یکم بعد که وارد شدن،روی جایی که کوک قبل از اومدنشون نشسته بود نشستن. "خب،بفرمایین؟" "ما اومدیم درباره ی پدرتون ازتون بپرسیم" انتظار همچین چیزی رو داشت. تهیونگ با یکم فاصله از جونگکوک نشسته بود و صورتش رنگ گچ شده بود. .......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 24 #Liaبعد از مصاحبه از اونجا رفتن،سوالایی پرسیدن که هر پلیسی میپرسه.مثلا کی باهاشون در تماس بودین،کی دیدینشون و همینجور چیزها.
جونگکوک حقیقتو گفت.اگه دروغ میگفت هم از یه طرف دیگه توی خطر میفتاد.ولی حرفی از تهیونگ نزد،لازم نیست بگم..نمیخواست توی خطر بیفته.
تهیونگ از کنار بغلش کرد و گفت:"یعنی چه اتفاقی برامون میفته؟""برامون نه تهیونگ برای من،اون پدر منه که خلاف میکنه تو کسی نیستی که گناه کرد"
"جونگکوک،تو هم گناهی نکردی""راست میگی اما اگه من باهات آشنا نمیشدم تنها کسی که توی اینکار دخالت میکرد من بودم،چرا؟چون پسرشم"
"کوکی،اتفاقی برات نمیوفته،چون کسی نیستی که خلاف کرده..اگه خلافی هم کرده باشی اون اینه که پسر همچین پدری شدی،تازه تو خودتو ازش جدا کردی تا مثل اون نباشی"
جونگکوک سرش رو بالا و پایین کرد و حرفی نزد.راست میگفت،تنها جرمش پسر همچین پدری بودن بود.
"خب دیگه،بیا بریم بخوابیم،اتاق تو یا من؟""بریم اتاق من"جونگکوک تایید کرد و همراهش وارد اتاق شد."راستی برم لباس خوابمو بپوشم بعد بیام"
تهیونگ"باشه"ای گفت و خودش هم لباس خوابشو از توی کمد بیرون آورد و عوض کرد،خودش رو انداخت زیر پتو و پشت به در دراز کشید.
چند دقیقه بعد،کوک با پیژامه ی سیاه و موهای خیس شده که نشون میداد حموم کرده وارد شد و پشت تهیونگ دراز کشید.
"کوک""هوم""میخوام سینتو گاز بگیرم""سینمو گاز بگیری؟مگه گشنته؟""نه،تازه شام خوردیم ولی دیشب هم میخواستم گازش بگیرم نذاشتی"جونگکوک تکونی نخورد و اجازه داد کاری که میخواد رو انجام بده.
تهیونگ دکمه های پیرهن کوک رو باز کرد و دستشو روی استخون ترقوه،سینه،عضله هاش و همینطور نیپلاش کشید.سرش رو خم کرد و ایندفعه جونگکوک با حس خیس شدنش فهمید داره از زبونش استفاده میکنه.
به پایین تنه اش نگاه کرد،کم کم داشت سیخ میشد.تهیونگ روی شکمش نشست و به کارش ادامه داد ولی اینبار رد لاو مارک هم گذاشته بود.
جونگکوک دستش رو روی کمر خوش فرمش گذاشت و با سرعت برق جاشون رو عوض کرد."ظاهرا یادت رفته با هر کاری که میکنی به اون پایین بهونه میدی تا به فاکت بده"
تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و حرفی نزد.کوک نیشخندی زد و شلوارش رو در آورد.**جیمین با بدبختی سرشو انداخت تو بالشش و جیغ خفه ای زد.خیلی خجالت آور بود،نباید اونکار رو میکرد!
-فلش بک-
°جیمینچقدر خسته کننده،برای چی باید بقیه زودتر از من برن خونه اونوقت منه بدبخت باید بمونم اینجا به پرونده ها برسم؟واقعا که حداقل یونگی مونده که بهم کمک کنه!پرونده ی چی؟پرونده ی این رستوران کوفتی و مواد غذایی!
-از زبان نویسنده-خب،درسته خسته کننده بود ولی بازم باید کارش رو انجام میداد.نکته ی عجیبش اینجا بود که یونگی خوابالو که همیشه درحال غر زدن بود،مونده بود پیشش تا کمکش کنه.
همه چی عادی بود،تا اینکه همون پرونده های کوفتی ریختن زمین.خم شد تا برداره،اما دستش به دستی خورد.
یونگی بود که جلوتر از اون خم شده بود و دستشو گذاشته بود روش تا برش داره اما وقتی دست جیمین بهش خورد خشک شد.
جیمین هول شده دستشو کشید کنار و یونگی هم به خودش اومد و پرونده رو روی میز گذاشت.جیمین پرونده ای برداشت و جلوی صورتش گذاشت تا یونگی صورت سرخ شدشو نبینه.
وقتی کارشون تموم شد،هنوز رد سرخی روی گونه های جیمین مونده بود.جیمین یونگی رو به بیرون از دفترش راهنمایی کرد و درش رو باز کرد که یونگی بره اما بازم دستشون به هم خورد و جیمین به ولوله افتاد.
یونگی دست جیمین رو گرفت و از روی دستگیره پایین آورد،سمتش رفت و گفت:"خیلی دوست داری اغوام کنی؟یا فقط خجالت میکشی؟"
جیمین چشماش درشت شد و گفت:"ن-نه اینجوری فکر نکن م-من فقط..""تو فقط چی؟فقط منو میبینی رنگ گل شب بو میشی؟"جیمین ساکت شد.
یونگی صورتش رو نزدیک کرد و لبش رو جلوی لب جیمین نگه داشت جوری که یه میلی متر فاصله داشت."چرا ساکتی؟"
جیمین بازم هیچی نگفت،انگار با ساکت موندنش یونگی رو تحریک میکرد چون بلافاصله یونگی لبش رو بین لب های خودش گرفت.
بعد از چند ثانیه جیمین توی شوک بود ولی یهو به خودش اومد و یونگی رو هل داد،در رو باز کرد و بیرونش کرد.به در تکیه داد و مثل همیشه توی فکر موند.
یونگی با بیرون شدنش توسط جیمین تک خندی کرد و دستش رو روی لبش گذاشت،خیلی خوشمزه تر از اون چیزی که فکر میکرد بود،لبای جیمین همیشه وادارش میکردن اون رو بمکه ولی تا الان جلوی خودش رو گرفته بود.-پایان فلش بک-......
undefined۲

۶۹

۱۰:۲۲