𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 22 #Lia بی حوصله پشت صندوق وایساده بود،فعلا مشتری ای نیومده بود برای همین حوصله اش سر رفته بود. دستی روی کمرش گذاشته شد. سرش رو برگردوند،جونگکوک بود. "هی،نکن بقیه میفهمن" "بزار بفهمن مگه چیه؟" "تو مشکلی نداری بفهمن گی ای؟" "نه،به نظر بقیه راجع به خودم اهمیت نمیدم،اگه تا الان مخفی کردم به خاطر تو بود" دهن تهیونگ باز شد تا چیزی بگه اما سر و کله ی یونگی پیدا شد و نتونست چیزی بگه. جونگکوک سریع دستش رو برداشت و با یه کاری خودشو مشغول کرد. یونگی با فهمیدن موضوع نیشخندی زد و از کنارشون رد شد تا به نامجون و جیمین بگه. جونگکوک نگاه تهدیدواری بهش انداخت ولی یونگی اهمیتی نداد و راهش رو ادامه داد. جونگکوک سرش رو انداخت پایین تا کسی خنده ریزش رو نبینه. تهیونگ چسبید به پشتش و تو گوشش گفت: "خب اگه تو مشکلی نداری من چرا باید مشکلی داشته باشم؟همه از قبل میدونستن من گی ام حتی پدر و مادرم و مشکلی هم ندارن" "کاری نکن همینجا ببوسمت" "اگه قصدم همین باشه چی؟" "بعضی وقتا واقعا عجیب میشی" جونگکوک در حالی که تهیونگ رو وادار کرد زیر میز صندوق بشینه گفت. اون زیر یک فضای خالی ای بود که صندلی های کوچیک میزاشتن،یکم پیش خالی شده بود اما توسط اون دوتا پر شد. جونگکوک به دوتا پاستیل نرمش حمله کرد و به دندون گرفت. تلاش کرد صدایی ایجاد نکنه چون رستوران ساکت بود و کوچیک ترین صدایی توی کل رستوران پخش میشد. یکم که اینکار رو ادامه داد ولش کرد،بلند شد و لباسش رو مرتب کرد. دست تهیونگ رو گرفت و اون رو هم بلند کرد،سه تا صورت روی چهار جفت آرنج و صندوق چسبیده بود. یه لحظه جا خورد و با تعجب نگاهشون کرد،تهیونگ هم مجسمه شد و نگاهشون کرد. "چتونه؟" جونگکوک با تعجب گفت. هنوز با اون نگاهشون تکون نمیخوردن. بلاخره جیمین به حرف اومد: "داشتین چیکار میکردین؟" "عام..داشتم دستمال میکشیدم" "زمینو با میز اشتباه گرفتی؟" "مگه فقط میزو باید تمیز کرد؟" "خب نه،ولی تو داری یه چیزیو قایم میکنی" نامجون چشمش رو ریز کرد و گفت. "چیرو؟" "شما دوتا بینتون چیشده؟" "ما؟" "آره شما" "باید چی بشه؟" "وای جی کی!" یونگی داد زد و گف. "باشه باشه!دوست پسرمه" هر سه تا یهو بلند شدن و خندیدن. "میدونستم!حتی صدای کیس هم میومد!" جیمین گفت. "منم دیدم جونگکوک دستشو گذاشته بود رو کمر تهیونگ" ظاهرا نامجون از این اتفاقا بی خبر بود گفت: "چرا به من نگفتین؟" "خب خودت باید حواستو جمع میکردیی" بلاخره سر و کله ی مشتری پیدا شد. ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 23 #Liaوقتی نامجون،جیمین و یونگی حقیقت رو فهمیدن بی توجه به مشتری ها دائم اون دو تا رو زیر نظر داشتن و غرغر میکردن که چرا به ما نگفته بودین و هربار جونگکوک با گفتن"ما فقط یه روزه با همیم!"ساکتشون میکرد.
تا بسته شدن رستوران،غر زدن هاشون رو تحمل کردن و مثل روتین روزانه شون راهی خونه شدن.جونگکوک وقتی به خونه رسید لپ تاپش رو باز کرد و شروع به تحقیق کردن کرد.
از اونجایی که رشته ی دانشگاهش کامپیوتر بود،توش ماهر بود.سرچ کرد'شرکت آرسِنی،Arseni company'.
توضیحاتی بالا اومد،که چرا شرکت آرسنی آتیش گرفته بود و عکس قبل و بعد آتیش گرفتن اون رو گذاشته بودن.کامنت ها رو خوند.
+یعنی شرکت رو بازسازی میکنن؟_آقای جئون هم داخلش فوت کرده!یعنی ارثش به دختراش میرسه یا فقط پسرش؟جونگکوک با این حرف یه به تو چه ای تو ذهنش گفت.×ممکنه کسی عمدی این کار رو کرده باشه؟
کوک یکم دیگه جستجو کرد ولی چیز خاصی گیرش نیومد.توی گوگل که سرچ میکرد،همه چی شایعه بود و چیز رسمی ای آپدیت نشده بود.
از اتاق بیرون اومد،تلوزیون رو روشن کرد و کانال رو به کانال BBC جا به جا کرد.خبر شرکت همه جا پیچیده بود،چیزی که جالب بود این بود که همه فکر میکردن شرکت تجاری خیلی به صرفه که تو کارهای فشن،مد و لباس بود.
از همه مهم تر!مدل لباس ها خیلی شیک و باحال بود که حتی کوک هم دوستش داشت.ولی فقط این نبود،لباس یه چیز ساختگی بود که پدرش برای پوشوندن کارهای خلافش اون رو ساخته بود.
توی همون شرکت،انبار مخفی ای وجود داشت که ممکن بود پلیس ها به خاطر آتیش سوزی از اون با خبر بشن،چون معمولا جاهایی که اتفاق بزرگی رخ میداد رو زیر و رو میکردن تا بفهمن پای فرد دیگه ای وسط بوده یا نه.
اگه اون اسلحه های کوفتی لو میرفتن جونگکوک تو خطر میفتاد،چرا؟چون توی وصیت نامه ی پدر عزیزش نوشته شده بود'به پسر عزیزم جونگکوک،این شرکت بزرگ و با ارزش رو عطا میکنم...امیدوارم مدیر عامل خوبی بزرگ کرده باشم.'
فاک به این شرکت بزرگ و با ارزشش!وقتی زنگ در که تازه نصب کرده بودن به صدا در اومد،از فکرش پرید بیرون و میخواست بلند شه تا بره در رو باز کنه که تهیونگ از اتاقش اومد بیرون و گفت:
"من در رو باز میکنم"
به چند مرد پشت آیفون نگاهی انداخت و بعد با تعجب و کمی ترس به جونگکوکی که بر اندازش میکرد نگاه کرد."چیشده؟"
"چند تا غریبه بیرونن"با کمی لرزش گفت"چی؟"جونگکوک این رو گفت و سریع بلند شد تا تصویر توی آیفون رو نگاه کنه.
دو مرد مشکی پوش بیرون در وایساده بودن.جونگکوک آیفون رو برداشت و گفت:"سلام بفرمایین؟"" منزل آقای جئون جونگکوک؟""بله،شما؟""ما از اداره ی آگاهی اومدیم،میتونیم بیایم تو؟""مجوزو ببینم"
مجوز رو جلوی دوربین گرفتن و جونگکوک در رو باز کرد."بیاین داخل"یکم بعد که وارد شدن،روی جایی که کوک قبل از اومدنشون نشسته بود نشستن.
"خب،بفرمایین؟""ما اومدیم درباره ی پدرتون ازتون بپرسیم"انتظار همچین چیزی رو داشت.تهیونگ با یکم فاصله از جونگکوک نشسته بود و صورتش رنگ گچ شده بود........
تا بسته شدن رستوران،غر زدن هاشون رو تحمل کردن و مثل روتین روزانه شون راهی خونه شدن.جونگکوک وقتی به خونه رسید لپ تاپش رو باز کرد و شروع به تحقیق کردن کرد.
از اونجایی که رشته ی دانشگاهش کامپیوتر بود،توش ماهر بود.سرچ کرد'شرکت آرسِنی،Arseni company'.
توضیحاتی بالا اومد،که چرا شرکت آرسنی آتیش گرفته بود و عکس قبل و بعد آتیش گرفتن اون رو گذاشته بودن.کامنت ها رو خوند.
+یعنی شرکت رو بازسازی میکنن؟_آقای جئون هم داخلش فوت کرده!یعنی ارثش به دختراش میرسه یا فقط پسرش؟جونگکوک با این حرف یه به تو چه ای تو ذهنش گفت.×ممکنه کسی عمدی این کار رو کرده باشه؟
کوک یکم دیگه جستجو کرد ولی چیز خاصی گیرش نیومد.توی گوگل که سرچ میکرد،همه چی شایعه بود و چیز رسمی ای آپدیت نشده بود.
از اتاق بیرون اومد،تلوزیون رو روشن کرد و کانال رو به کانال BBC جا به جا کرد.خبر شرکت همه جا پیچیده بود،چیزی که جالب بود این بود که همه فکر میکردن شرکت تجاری خیلی به صرفه که تو کارهای فشن،مد و لباس بود.
از همه مهم تر!مدل لباس ها خیلی شیک و باحال بود که حتی کوک هم دوستش داشت.ولی فقط این نبود،لباس یه چیز ساختگی بود که پدرش برای پوشوندن کارهای خلافش اون رو ساخته بود.
توی همون شرکت،انبار مخفی ای وجود داشت که ممکن بود پلیس ها به خاطر آتیش سوزی از اون با خبر بشن،چون معمولا جاهایی که اتفاق بزرگی رخ میداد رو زیر و رو میکردن تا بفهمن پای فرد دیگه ای وسط بوده یا نه.
اگه اون اسلحه های کوفتی لو میرفتن جونگکوک تو خطر میفتاد،چرا؟چون توی وصیت نامه ی پدر عزیزش نوشته شده بود'به پسر عزیزم جونگکوک،این شرکت بزرگ و با ارزش رو عطا میکنم...امیدوارم مدیر عامل خوبی بزرگ کرده باشم.'
فاک به این شرکت بزرگ و با ارزشش!وقتی زنگ در که تازه نصب کرده بودن به صدا در اومد،از فکرش پرید بیرون و میخواست بلند شه تا بره در رو باز کنه که تهیونگ از اتاقش اومد بیرون و گفت:
"من در رو باز میکنم"
به چند مرد پشت آیفون نگاهی انداخت و بعد با تعجب و کمی ترس به جونگکوکی که بر اندازش میکرد نگاه کرد."چیشده؟"
"چند تا غریبه بیرونن"با کمی لرزش گفت"چی؟"جونگکوک این رو گفت و سریع بلند شد تا تصویر توی آیفون رو نگاه کنه.
دو مرد مشکی پوش بیرون در وایساده بودن.جونگکوک آیفون رو برداشت و گفت:"سلام بفرمایین؟"" منزل آقای جئون جونگکوک؟""بله،شما؟""ما از اداره ی آگاهی اومدیم،میتونیم بیایم تو؟""مجوزو ببینم"
مجوز رو جلوی دوربین گرفتن و جونگکوک در رو باز کرد."بیاین داخل"یکم بعد که وارد شدن،روی جایی که کوک قبل از اومدنشون نشسته بود نشستن.
"خب،بفرمایین؟""ما اومدیم درباره ی پدرتون ازتون بپرسیم"انتظار همچین چیزی رو داشت.تهیونگ با یکم فاصله از جونگکوک نشسته بود و صورتش رنگ گچ شده بود........
۷۴
۱۰:۲۲