𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 21 #Lia زنگ در به صدا در اومد،حتما غذا اومده بود. کیف پولش رو برداشت و سراغ در رفت. در رو باز کرد،پول رو داد و سه جعبه سوخاری و سه تا کوکاکولا. دوتا از جعبه ها و کوکاکولا ها رو برداشت و به سمت اتاق تهیونگ حرکت کرد. تهیونگ به تاج تختش تکیه داده بود و داشت فیلم میدید. "داری چی میبینی مو بلوند؟" این رو گفت و کنارش نشست،صفحه ی گوشی رو دید. "دارم مسابقه ی بوسیدن رو میبینم" "مسابقه ی چی چی؟؟" "چند نفر میان هم رو میبوسن و داور ها به بوسیدنشون نظر میدن،هرکسی که بهتر بود اون برنده میشه" "خیلی به اینجور فیلما علاقه داری؟" تهیونگ سرش رو به چپ و راست تکون داد. جونگکوک در کمال تعجب خندید،انگار نه انگار که باباش تهدیدش کرده بود. "خب به هر حال،بیا این رو بخور تا از گشنگی نمردی" تهیونگ در عجب بود که جونگکوک چطور میتونه خونسرد باشه،چند لحظه قبل کم مونده بود گریه اش بگیره. چشماش رو ریز کرد و صورتش رو به جونگکوک نزدیک کرد. "ببینم،حالت خوبه؟" "هومم،تقریبا" جونگکوک جعبه ها رو باز کرد و سوخاری ای برداشت،داد به تهیونگ و برای خودش هم برداشت. سوخاریش رو گرفت جلوی تهیونگ و ته ته هم سوخاریش رو کوبید بهش. هردو همزمان سوخاریشون رو گاز زدن. تقریبا هفت یا هشتا سوخاری خورده بودن که گوشی کوک زنگ خورد. "الو؟سلام جئون جونگکوک؟" "بله بفرمایین" "متاسفم ولی باید بگم که....پدرتون توی آتیش سوزی فوت شدن" "چی؟؟کدوم آتیش سوزی؟؟تو کی هستی؟؟" "من یکی از کارمند های شرکتم که جان سالم به در برده،آتیش سوزی توی شرکتتون اتفاق افتاده" و بدون جواب جونگکوک قطع شد. جونگکوک نمیدونست چه حسی داشته باشه،چون شرکت و تهدیدی نبود. تهیونگ زل زده بود به کوک و دهنش باز مونده بود. "چی شده؟؟" "چیزی نیست" "پس داشتی چی میگفتی؟" "باشه،پدرم فوت شده و شرکت هم آتیش گرفته" "چرا انقد خونسردی؟" "خب،میخواست تهدیدم نکنه،اینم شد نتیجش" تهیونگ زل زد بهش و پلکاش رو سریع پشت سر هم زد به هم،امروز عجیب ترین روزه. "خب بسه دیگه بریم سرکار" "واقعا ناراحت نیستی؟" "نه،شاید،ولی مطمئنم نه..چون ک تو نجات پیدا کردی،اما هنوزم قضیه مشکوکه باید تحقیق کنم" تهیونگ نگاهش رو گرفت و لبخندی زد. به سمت در رفتن و کفش هاشون رو پوشیدن. جونگکوک دست تهیونگو گرفت و دوید. "هی کوک،بازم میخوای منو اذیت کنی؟" "نه دارم ورزش میکنم" تهیونگ سکوت کرد و انرژیش رو روی پاش ریخت تا پا به پای کوک بدوه و عقب نمونه. حدودا ده دقیقه بدون وایستادن داشتن میدویدن که بلاخره رسیدن. "حتی اگه به خاطر بابات نمرده باشم به خاطر تو میمیرم!" با نفس نفس و خنده گفت. "شاید چیز خوبی نباشه،اما من خون بابام توی رگامه معلومه که هردومون میتونیم آدم بکشیم،اما نگران نباش،من تو رو نمیکشم برات میکشم" تهیونگ مشتی روی شکم سفت جونگکوک که با خاطر ماهیچه هاش بود کوبید،اینبار از مشت قبلی محکم تر بود. جونگکوک با درد و خنده گفت: "ه-هی ته ته،تو واقعا عجیبی اگه دوست پسرا اینو به دوست دختر یا دوست پسرشون بگن غش میکنن اما تو مشت میزنی" "همینه که هست!" با خجالت و تحکم گفت که از نظر کوک کیوتش میکرد و در رستوران رو باز کرد و فرار کرد. جونگکوک خندید و دنبالش وارد رستوران شد. در اتاق کارمندا رو باز کرد و به سمت کمد خودش حرکت کرد. تهیونگ دیگه پشت نمیکرد تا لباسش رو بپوشه و این معلوم بود چرا. جونگکوک هم لباسش رو عوض کرد و به سراغ کار هاشون رفتن. ....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 22 #Liaبی حوصله پشت صندوق وایساده بود،فعلا مشتری ای نیومده بود برای همین حوصله اش سر رفته بود.دستی روی کمرش گذاشته شد.سرش رو برگردوند،جونگکوک بود.
"هی،نکن بقیه میفهمن""بزار بفهمن مگه چیه؟""تو مشکلی نداری بفهمن گی ای؟""نه،به نظر بقیه راجع به خودم اهمیت نمیدم،اگه تا الان مخفی کردم به خاطر تو بود"
دهن تهیونگ باز شد تا چیزی بگه اما سر و کله ی یونگی پیدا شد و نتونست چیزی بگه.جونگکوک سریع دستش رو برداشت و با یه کاری خودشو مشغول کرد.
یونگی با فهمیدن موضوع نیشخندی زد و از کنارشون رد شد تا به نامجون و جیمین بگه.جونگکوک نگاه تهدیدواری بهش انداخت ولی یونگی اهمیتی نداد و راهش رو ادامه داد.
جونگکوک سرش رو انداخت پایین تا کسی خنده ریزش رو نبینه.تهیونگ چسبید به پشتش و تو گوشش گفت:"خب اگه تو مشکلی نداری من چرا باید مشکلی داشته باشم؟همه از قبل میدونستن من گی ام حتی پدر و مادرم و مشکلی هم ندارن"
"کاری نکن همینجا ببوسمت""اگه قصدم همین باشه چی؟""بعضی وقتا واقعا عجیب میشی"جونگکوک در حالی که تهیونگ رو وادار کرد زیر میز صندوق بشینه گفت.
اون زیر یک فضای خالی ای بود که صندلی های کوچیک میزاشتن،یکم پیش خالی شده بود اما توسط اون دوتا پر شد.جونگکوک به دوتا پاستیل نرمش حمله کرد و به دندون گرفت.
تلاش کرد صدایی ایجاد نکنه چون رستوران ساکت بود و کوچیک ترین صدایی توی کل رستوران پخش میشد.یکم که اینکار رو ادامه داد ولش کرد،بلند شد و لباسش رو مرتب کرد.
دست تهیونگ رو گرفت و اون رو هم بلند کرد،سه تا صورت روی چهار جفت آرنج و صندوق چسبیده بود.یه لحظه جا خورد و با تعجب نگاهشون کرد،تهیونگ هم مجسمه شد و نگاهشون کرد.
"چتونه؟"جونگکوک با تعجب گفت.هنوز با اون نگاهشون تکون نمیخوردن.بلاخره جیمین به حرف اومد:"داشتین چیکار میکردین؟""عام..داشتم دستمال میکشیدم""زمینو با میز اشتباه گرفتی؟""مگه فقط میزو باید تمیز کرد؟"
"خب نه،ولی تو داری یه چیزیو قایم میکنی"نامجون چشمش رو ریز کرد و گفت."چیرو؟""شما دوتا بینتون چیشده؟""ما؟""آره شما""باید چی بشه؟"
"وای جی کی!"یونگی داد زد و گف."باشه باشه!دوست پسرمه"هر سه تا یهو بلند شدن و خندیدن.
"میدونستم!حتی صدای کیس هم میومد!"جیمین گفت."منم دیدم جونگکوک دستشو گذاشته بود رو کمر تهیونگ"
ظاهرا نامجون از این اتفاقا بی خبر بود گفت:"چرا به من نگفتین؟""خب خودت باید حواستو جمع میکردیی"بلاخره سر و کله ی مشتری پیدا شد.......
"هی،نکن بقیه میفهمن""بزار بفهمن مگه چیه؟""تو مشکلی نداری بفهمن گی ای؟""نه،به نظر بقیه راجع به خودم اهمیت نمیدم،اگه تا الان مخفی کردم به خاطر تو بود"
دهن تهیونگ باز شد تا چیزی بگه اما سر و کله ی یونگی پیدا شد و نتونست چیزی بگه.جونگکوک سریع دستش رو برداشت و با یه کاری خودشو مشغول کرد.
یونگی با فهمیدن موضوع نیشخندی زد و از کنارشون رد شد تا به نامجون و جیمین بگه.جونگکوک نگاه تهدیدواری بهش انداخت ولی یونگی اهمیتی نداد و راهش رو ادامه داد.
جونگکوک سرش رو انداخت پایین تا کسی خنده ریزش رو نبینه.تهیونگ چسبید به پشتش و تو گوشش گفت:"خب اگه تو مشکلی نداری من چرا باید مشکلی داشته باشم؟همه از قبل میدونستن من گی ام حتی پدر و مادرم و مشکلی هم ندارن"
"کاری نکن همینجا ببوسمت""اگه قصدم همین باشه چی؟""بعضی وقتا واقعا عجیب میشی"جونگکوک در حالی که تهیونگ رو وادار کرد زیر میز صندوق بشینه گفت.
اون زیر یک فضای خالی ای بود که صندلی های کوچیک میزاشتن،یکم پیش خالی شده بود اما توسط اون دوتا پر شد.جونگکوک به دوتا پاستیل نرمش حمله کرد و به دندون گرفت.
تلاش کرد صدایی ایجاد نکنه چون رستوران ساکت بود و کوچیک ترین صدایی توی کل رستوران پخش میشد.یکم که اینکار رو ادامه داد ولش کرد،بلند شد و لباسش رو مرتب کرد.
دست تهیونگ رو گرفت و اون رو هم بلند کرد،سه تا صورت روی چهار جفت آرنج و صندوق چسبیده بود.یه لحظه جا خورد و با تعجب نگاهشون کرد،تهیونگ هم مجسمه شد و نگاهشون کرد.
"چتونه؟"جونگکوک با تعجب گفت.هنوز با اون نگاهشون تکون نمیخوردن.بلاخره جیمین به حرف اومد:"داشتین چیکار میکردین؟""عام..داشتم دستمال میکشیدم""زمینو با میز اشتباه گرفتی؟""مگه فقط میزو باید تمیز کرد؟"
"خب نه،ولی تو داری یه چیزیو قایم میکنی"نامجون چشمش رو ریز کرد و گفت."چیرو؟""شما دوتا بینتون چیشده؟""ما؟""آره شما""باید چی بشه؟"
"وای جی کی!"یونگی داد زد و گف."باشه باشه!دوست پسرمه"هر سه تا یهو بلند شدن و خندیدن.
"میدونستم!حتی صدای کیس هم میومد!"جیمین گفت."منم دیدم جونگکوک دستشو گذاشته بود رو کمر تهیونگ"
ظاهرا نامجون از این اتفاقا بی خبر بود گفت:"چرا به من نگفتین؟""خب خودت باید حواستو جمع میکردیی"بلاخره سر و کله ی مشتری پیدا شد.......
۱۷۴
۱۴:۲۱