عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 20 #Lia "ولی مگه همچین چیزی تو فیلما نبود؟" "توی واقعیت هم وجود داره تهیونگ،حالا اگه میخوای میتونی ازم فرار کنی" آخرش توی گوشش اضافه کرد.. "اما من میتونم بگیرمت و با تموم وجودم ازت محافظت کنم،حالا خود دانی" تهیونگ پرید روش،اهمیتی نداد راننده زل زده بهشون یا حرفاشون رو گوش میده. "جونگکوک،تو هرچی باشی دوستت دارم،مافیا،پلیس،دزد،یا هرکسی که مجبور باشم جونمو براش بدم" تهیونگ میخواست ببوسستش که با انگشت اشاره جلوش رو گرفت و گفت: "هیس،هیچکس نباید جونشو فدا کنه،خودم یاد میدم چیکار کنی" و بعد انگشتش رو برداشت،تهیونگ از روش کنار رفت و دست به سینه و اخم بیرون رو نگاه کرد. "هی،قهری؟" تهیونگ ساکت موند. جونگکوک خوب میدونست چیکار کنه،جلو رفت دستای تهیونگ رو بالاسرش گره زد و به لبش حمله کرد. تهیونگ تکونی نخورد،حتی اعتراضی هم نکرد. جونگکوک لب هاش رو حرکت نداد تا تهیونگ دست به کار بشه،یه بار هم باید تهیونگ کنترل رو به دست میگرفت. تهیونگ وقتی فهمید قصد جونگکوک چیه لب هاش رو حرکت داد ولی نه مثل جونگکوک سریع و محکم،نرم و آروم. وقتی یکم گذشت،جدا شدن. نفس هاشون بند اومده بود،میتونستن ادامه بدن اما بیشتر از این تحریک میشدن. جونگکوک نشست سرجای قبلیش،به راننده نگاهی انداخت.زل زده بود بهشون بعضی موقع ها هم حواسش به جاده بود،ولی وقتی کوک نگاهش کرد روش رو برگردوند. جونگکوک از همون لحظه اول میدونست هرکاری انجام بده به پدرش گزارش میدن ولی اهمیتی نداشت. بلاخره رسیدن،خوشبختانه ماشین ها توی کوچه جا نمیشدن برای همین همسایه هایی که از پنجره آویزون بودن تا سوزه جمع کنن. پیاده شدن و پدرش هم دنبالشون پیاده شد. "لطفا بگو بادیگاردات نیان،نمیخوام از چشم همسایه ها آدم مهمی به نظر بیام" آقای جئون مکثی کرد و دستش رو به نشونه تسلیم و علامت دادن به سیاه پوشان بالا آورد. "الان میتونیم بریم؟" پدرش با لحن تصنعی ای زمزمه کرد. کوک سرش رو تکون داد و به سمت در خونشون حرکت کرد،کلیدش رو در آورد و در رو باز کرد. وارد خونه شدن،خوشبختانه هوسوک پیش دوست دخترش بود. جونگکوک به پدرش تعارف نکرد و به سمت آشپزخونه رفت. کابینت ها و یخچال رو نگاهی انداخت،هیچی برای خوردن نبود. گوشیش رو برداشت و مرغ سوخاری سفارش داد. سمت کاناپه رفت که پدرش لبه اش نشسته بود و تهیونگ اون یکی لبه رو انتخاب کرده بود،نمیخواست وسطشون بشینه پس مبل تک نفره رو ترجیح داد. "چی توی ذهنت میگذره؟اینکارا چیه؟حرفت رو بزن،پیتزا رو بخور و برو" "واقعا میخوای پدرت رو بیرون کنی؟انتظار نداشتم" جونگکوک ساکت موند که آقای جئون ادامه داد: "اومدم بگم اگه میخوای میتونی قرارداد رو امضا کنی،اگه نمیخوای هم...مجبورم پسر دسته گلمو از دوستش یا شایدم دوست پسرش جدا کنم" "نمیتونی اینکار رو کنی!" "باید فکر کنی" بدون اینکه منتظر جواب باشه بلند شد و رفت. جونگکوک از خشم دستش رو انداخت لای موهاش و اونها رو کشید. نمیتونست اونو با تهیونگ تهدید کنه!اونم تازه وقتی که اولین روزش رو با دوست پسرش میگذروند! تهیونگ کنارش نشست،دستش رو گذاشت روی کمرش و آروم نوازشش کرد. "متاسفم،به خاطر من.." "تقصیر تو نیست کیم تهیونگ!همش تقصیر منه!من نباید بهت نزدیک میشدم،نباید عاشقت میشدم،همش تقصیر منه..." "هرچیزی که فکر میکنی درسته رو انجام بده،نگران منم نباش" تهیونگ با لحن غم زدگی این رو گفت،بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کرد باید چیکار میکرد؟خودخواه میشد و قرار داد رو امضا میکرد؟یا قرار داد رو امضا نمیکرد و تهیونگ رو از دست میداد؟ پدرش کسی بود که اگه کاری رو میخواست انجام بده به راحتی انجامش میداد و تا زمانی که به خواستش نرسه ول کن نبود. .....
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 21 #Liaزنگ در به صدا در اومد،حتما غذا اومده بود.کیف پولش رو برداشت و سراغ در رفت.در رو باز کرد،پول رو داد و سه جعبه سوخاری و سه تا کوکاکولا.دوتا از جعبه ها و کوکاکولا ها رو برداشت و به سمت اتاق تهیونگ حرکت کرد.تهیونگ به تاج تختش تکیه داده بود و داشت فیلم میدید."داری چی میبینی مو بلوند؟"این رو گفت و کنارش نشست،صفحه ی گوشی رو دید."دارم مسابقه ی بوسیدن رو میبینم""مسابقه ی چی چی؟؟""چند نفر میان هم رو میبوسن و داور ها به بوسیدنشون نظر میدن،هرکسی که بهتر بود اون برنده میشه""خیلی به اینجور فیلما علاقه داری؟"تهیونگ سرش رو به چپ و راست تکون داد.جونگکوک در کمال تعجب خندید،انگار نه انگار که باباش تهدیدش کرده بود."خب به هر حال،بیا این رو بخور تا از گشنگی نمردی"تهیونگ در عجب بود که جونگکوک چطور میتونه خونسرد باشه،چند لحظه قبل کم مونده بود گریه اش بگیره.چشماش رو ریز کرد و صورتش رو به جونگکوک نزدیک کرد."ببینم،حالت خوبه؟""هومم،تقریبا"جونگکوک جعبه ها رو باز کرد و سوخاری ای برداشت،داد به تهیونگ و برای خودش هم برداشت.سوخاریش رو گرفت جلوی تهیونگ و ته ته هم سوخاریش رو کوبید بهش.هردو همزمان سوخاریشون رو گاز زدن.تقریبا هفت یا هشتا سوخاری خورده بودن که گوشی کوک زنگ خورد."الو؟سلام جئون جونگکوک؟""بله بفرمایین""متاسفم ولی باید بگم که....پدرتون توی آتیش سوزی فوت شدن""چی؟؟کدوم آتیش سوزی؟؟تو کی هستی؟؟""من یکی از کارمند های شرکتم که جان سالم به در برده،آتیش سوزی توی شرکتتون اتفاق افتاده"و بدون جواب جونگکوک قطع شد.جونگکوک نمیدونست چه حسی داشته باشه،چون شرکت و تهدیدی نبود.تهیونگ زل زده بود به کوک و دهنش باز مونده بود."چی شده؟؟""چیزی نیست""پس داشتی چی میگفتی؟""باشه،پدرم فوت شده و شرکت هم آتیش گرفته""چرا انقد خونسردی؟""خب،میخواست تهدیدم نکنه،اینم شد نتیجش"تهیونگ زل زد بهش و پلکاش رو سریع پشت سر هم زد به هم،امروز عجیب ترین روزه."خب بسه دیگه بریم سرکار""واقعا ناراحت نیستی؟""نه،شاید،ولی مطمئنم نه..چون ک تو نجات پیدا کردی،اما هنوزم قضیه مشکوکه باید تحقیق کنم"تهیونگ نگاهش رو گرفت و لبخندی زد.به سمت در رفتن و کفش هاشون رو پوشیدن.جونگکوک دست تهیونگو گرفت و دوید."هی کوک،بازم میخوای منو اذیت کنی؟""نه دارم ورزش میکنم"تهیونگ سکوت کرد و انرژیش رو روی پاش ریخت تا پا به پای کوک بدوه و عقب نمونه.حدودا ده دقیقه بدون وایستادن داشتن میدویدن که بلاخره رسیدن."حتی اگه به خاطر بابات نمرده باشم به خاطر تو میمیرم!"با نفس نفس و خنده گفت."شاید چیز خوبی نباشه،اما من خون بابام توی رگامه معلومه که هردومون میتونیم آدم بکشیم،اما نگران نباش،من تو رو نمیکشم برات میکشم"تهیونگ مشتی روی شکم سفت جونگکوک که با خاطر ماهیچه هاش بود کوبید،اینبار از مشت قبلی محکم تر بود.جونگکوک با درد و خنده گفت:"ه-هی ته ته،تو واقعا عجیبی اگه دوست پسرا اینو به دوست دختر یا دوست پسرشون بگن غش میکنن اما تو مشت میزنی""همینه که هست!"با خجالت و تحکم گفت که از نظر کوک کیوتش میکرد و در رستوران رو باز کرد و فرار کرد.جونگکوک خندید و دنبالش وارد رستوران شد.در اتاق کارمندا رو باز کرد و به سمت کمد خودش حرکت کرد.تهیونگ دیگه پشت نمیکرد تا لباسش رو بپوشه و این معلوم بود چرا.جونگکوک هم لباسش رو عوض کرد و به سراغ کار هاشون رفتن.....
undefined۴

۱۵۸

۱۴:۲۰