عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 19 #Lia "هی کوک،کوکم" جونگکوک که انگار توی فکر بود یهو پرید و به حرف در اومد: "چیه؟؟چیشده؟؟" "چند بار صدات کردم ولی نشنیدی،جونگکوک اگه چیزی هست میتونی بهم بگی" "راستش..توی دفتر بابامو دیدم،میونه ی خوبی باهاش ندارم" "که اینطور،ولی چرا؟" "ازش خوشم نمیاد" تهیونگ ساکت شد،نمیدونست چی باید بگه،اون که از چیزی خبر نداشت. جونگکوک دوباره به فکر فرو رفت. تهیونگ،تو نباید اینو بدونی،شاید آسیب ببینی،حتی الانشم که دوست پسر منی میدونم که بابام راجبت تحقیق کرده،هرطور شده ازت محافظت میکنم،حتی از دور،ولی..شاید بد نباشه بدونی،اونوقت میتونم آشکارا ازت محافظت کنم. باید هرچه زودتر تصمیم میگرفت،چون هر لحظه ممکن بود پدرش یه نقشه ای برای تهیونگ بکشه. بعد از چند ساعت،کلاس تموم شد. طبق معمول میخواستن کلاس خلوت بشه بعد برن. بعد اینکه همه رفتن جونگکوک،روی تهیونگ خیمه زد. تهیونگ روی میز نشست و جونگکوک روش خم شد. "اینجا کسی نیست نه؟پس میتونم اینکارو کنم" تهیونگ کراوات یونیفرمش رو گرفت و به طرف خودش کشید. "با کمال میل،اعلیحضرت" جونگکوک به لبش حمله کرد و با تمام وجودش مکید،طعم لذت بخش لبای تهیونگ که خستگی توی وجودش نمیذاشت رو حس کرد. طعم توت فرنگی میداد و هرچقدر از شیرینیش میگفت کم بود. جهت سرش رو عوض کرد و دوباره مکید. ایندفعه زبونش رو هم وارد دهانش کرد و بوسیدش. نفسشون بند اومد و از هم جدا شدن،صدای نفس نفس هاشون بلند شد. "خب..بریم" جونگکوک وسط نفس نفس زدن گفت. دست هم رو گرفتن،تهیونگ از میز پایین اومد و راه افتادن. "راستی،فکر کنم بابام الان بیرون وایساده..پشت من وایستا و نترس" "بابات؟خب،دوست دارم ببینمش" اگه کسی باباش رو میدید،تقریبا سکته ناقص رو میزد. چون ظاهرش کاملا به مافیا ها شباهت داشت،اما خب خوبیش اینه که مافیا نبود. وقتی به جلوی در رسیدن درست همونطور که فکر میکرد بود،پدرش با چند تا بادیگارد کت و شلوار پوش جلوی فراری سیاهش ایستاده بود. "بلاخره تعطیل شد،چیزی خوردی؟" "نه،توی خونه میخورم" "راستی،این دوست کوچولوت کیه؟" "فکر کردم تا الان میشناسیش" "معلومه که میشناسم اما میخوام خودش خودشو معرفی کنه" تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد،کوک به چشمش زل زد و با لبخند سرشو به نشونه ی تایید تکون داد. لبخند زورکی ای نبود،فقط میخواست به تهیونگ اطمینان بده. "من کیم تهیونگ،همخونه ای و دوست جونگکوک هستم" "عاااه،واقعا؟من که اینطور فکر نمیکنم" و به دستاشون اشاره کرد. کوک دستشونو پشتش قایم کرد و گفت: "خب،میخواستی بدونی کجا زندگی میکنم؟بریم دیگه" جونگکوک راضی نبود پدرش آدرسش رو بدونه،اما خب از قبل تحقیق کرده بود!حتی درباره ی تهیونگ هم میدونست،آدرس که چیزی نبود. جونگکوک سمت ماشین حرکت کرد و تهیونگ رو هم با خودش برد. یکی از بادیگاردا در رو براشون باز کرد و وارد شدن. باباش توی یه ماشین دیگه نشست برای همین خیالشون راحت شده بود. تهیونگ سرش رو خم کرد سمت گوش جونگکوک و گفت: "درباره بادیگاردا یا پدرت چیزی بهم نگفته بودی" "من با هرکسی آشنا شم اینو نمیگم،ولی میخواستم وقتی دوست پسرم شدی بهت بگم" "خب؟" باید میگفت؟ "خب...قول بده نترسی" وقتی تهیونگ سرشو بالا و پایین کرد ادامه حرفش رو رفت. "اون،صاحب یه شرکت خطرناکه،شرکت حمل و نقل اسلحه" به تهیونگ نگاه کرد که شوکه شده بود و ادامه داد. "تقریبا شباهت به مافیا ها داره اما فرقش اینه که اونا از ما تفنگ میخرن،حالا هم بابام بهم گیر داده که صاحب اون شرکت بشم و مدیریتش کنم،فهمیدی چرا ازش متنفرم؟چون واسه ی اطرافیانم خطرناکه،دوستام،هرکسی که چشمش بهم خورده و حتی تو" تهیونگ خشک شده بود،تا حالا همچین چیزی توی واقعیت نشنیده بود. .......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 20 #Lia"ولی مگه همچین چیزی تو فیلما نبود؟""توی واقعیت هم وجود داره تهیونگ،حالا اگه میخوای میتونی ازم فرار کنی"آخرش توی گوشش اضافه کرد.."اما من میتونم بگیرمت و با تموم وجودم ازت محافظت کنم،حالا خود دانی"تهیونگ پرید روش،اهمیتی نداد راننده زل زده بهشون یا حرفاشون رو گوش میده."جونگکوک،تو هرچی باشی دوستت دارم،مافیا،پلیس،دزد،یا هرکسی که مجبور باشم جونمو براش بدم"تهیونگ میخواست ببوسستش که با انگشت اشاره جلوش رو گرفت و گفت:"هیس،هیچکس نباید جونشو فدا کنه،خودم یاد میدم چیکار کنی"و بعد انگشتش رو برداشت،تهیونگ از روش کنار رفت و دست به سینه و اخم بیرون رو نگاه کرد."هی،قهری؟"تهیونگ ساکت موند.جونگکوک خوب میدونست چیکار کنه،جلو رفت دستای تهیونگ رو بالاسرش گره زد و به لبش حمله کرد.تهیونگ تکونی نخورد،حتی اعتراضی هم نکرد.جونگکوک لب هاش رو حرکت نداد تا تهیونگ دست به کار بشه،یه بار هم باید تهیونگ کنترل رو به دست میگرفت.تهیونگ وقتی فهمید قصد جونگکوک چیه لب هاش رو حرکت داد ولی نه مثل جونگکوک سریع و محکم،نرم و آروم.وقتی یکم گذشت،جدا شدن.نفس هاشون بند اومده بود،میتونستن ادامه بدن اما بیشتر از این تحریک میشدن.جونگکوک نشست سرجای قبلیش،به راننده نگاهی انداخت.زل زده بود بهشون بعضی موقع ها هم حواسش به جاده بود،ولی وقتی کوک نگاهش کرد روش رو برگردوند.جونگکوک از همون لحظه اول میدونست هرکاری انجام بده به پدرش گزارش میدن ولی اهمیتی نداشت.بلاخره رسیدن،خوشبختانه ماشین ها توی کوچه جا نمیشدن برای همین همسایه هایی که از پنجره آویزون بودن تا سوزه جمع کنن.پیاده شدن و پدرش هم دنبالشون پیاده شد."لطفا بگو بادیگاردات نیان،نمیخوام از چشم همسایه ها آدم مهمی به نظر بیام"آقای جئون مکثی کرد و دستش رو به نشونه تسلیم و علامت دادن به سیاه پوشان بالا آورد."الان میتونیم بریم؟"پدرش با لحن تصنعی ای زمزمه کرد.کوک سرش رو تکون داد و به سمت در خونشون حرکت کرد،کلیدش رو در آورد و در رو باز کرد.وارد خونه شدن،خوشبختانه هوسوک پیش دوست دخترش بود.جونگکوک به پدرش تعارف نکرد و به سمت آشپزخونه رفت.کابینت ها و یخچال رو نگاهی انداخت،هیچی برای خوردن نبود.گوشیش رو برداشت و مرغ سوخاری سفارش داد.سمت کاناپه رفت که پدرش لبه اش نشسته بود و تهیونگ اون یکی لبه رو انتخاب کرده بود،نمیخواست وسطشون بشینه پس مبل تک نفره رو ترجیح داد."چی توی ذهنت میگذره؟اینکارا چیه؟حرفت رو بزن،پیتزا رو بخور و برو""واقعا میخوای پدرت رو بیرون کنی؟انتظار نداشتم"جونگکوک ساکت موند که آقای جئون ادامه داد:"اومدم بگم اگه میخوای میتونی قرارداد رو امضا کنی،اگه نمیخوای هم...مجبورم پسر دسته گلمو از دوستش یا شایدم دوست پسرش جدا کنم""نمیتونی اینکار رو کنی!""باید فکر کنی"بدون اینکه منتظر جواب باشه بلند شد و رفت.جونگکوک از خشم دستش رو انداخت لای موهاش و اونها رو کشید.نمیتونست اونو با تهیونگ تهدید کنه!اونم تازه وقتی که اولین روزش رو با دوست پسرش میگذروند!تهیونگ کنارش نشست،دستش رو گذاشت روی کمرش و آروم نوازشش کرد."متاسفم،به خاطر من..""تقصیر تو نیست کیم تهیونگ!همش تقصیر منه!من نباید بهت نزدیک میشدم،نباید عاشقت میشدم،همش تقصیر منه...""هرچیزی که فکر میکنی درسته رو انجام بده،نگران منم نباش"تهیونگ با لحن غم زدگی این رو گفت،بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کردباید چیکار میکرد؟خودخواه میشد و قرار داد رو امضا میکرد؟یا قرار داد رو امضا نمیکرد و تهیونگ رو از دست میداد؟پدرش کسی بود که اگه کاری رو میخواست انجام بده به راحتی انجامش میداد و تا زمانی که به خواستش نرسه ول کن نبود......
undefined۶

۱۵۸

۱۴:۱۹