عکس پروفایل 𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا𝖵
۱۱۳ عضو

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا

𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺,𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇 𝖼𝖺𝗋𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝖢𝗈𝗇𝗌𝗍𝖾𝗅𝗅𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌,𝖶𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀𝖶𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖽𝖺𝗐𝗇𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗌 𝗂𝗍𝗌 𝗈𝗐𝗇 𝗇𝖺𝗆𝖾,𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗍𝗁𝖾𝖶𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝖾𝗇𝖽𝗌 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗅𝗒 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗁𝖾𝗋 𝖾𝖼𝗁𝗈.
𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 18 #Lia وقتی رسیدن کلاس،کوک هنوز یکم لنگ میزد و نیشخندش محو نمیشد.اون بچه کوچولویی که میشناخت رفتارش از زمین تا آسمون فرق کرده! مشتش که ادعا میکرد آرومه،پسر پرروی دیشب که دیگه خجالتی بودنش رو نشون نمیداد. کوک نگاهی به تهیونگ انداخت،اونم لنگ میزد. با فکر به دیشب،نیشخندش بزرگتر شد. "تهیونگ..چرا لنگ میزنی؟" یکی از دخترا ازش پرسید. "هیچی..یه خرس گنده وحشی گازم گرفت" با چشم غره به جونگکوک گفت. "واقعا؟؟اینجا که خرس نیست" بدون اینکه بهش توجه کنه آروم روی صندلیش نشست،جونگکوک هم کنارش. از درد چهره اش رو جمع کرد. "خرس گنده گازت گرفت؟ببینم درد داری؟" جونگکوک با همون نیشخند روی صورتش گفت. "آره،یکم" "باشه پس بزار کمرتو مالش بدم،یا بیا توی بقلم بشین" "ترجیح میدم کاری نکنی،یا همون اولی اوکیه" "باشه" دستش رو گذاشت روی کمر تهیونگ و آروم به بالا و پایین حرکت داد. "خوبه؟" "آ-اره،همینجوری ادامه بده" معلم وارد کلاس شد ولی جونگکوک به کارش ادامه داد. "جونگکوک برو دفتر مدیر" یه لحظه خشک شد،ولی بعد به خودش اومد. سرپا شد و گفت: "چیزی شده؟" "برو میفهمی" جونگکوک برای اینکه به تهیونگ بگه نگران نباشه دستش رو گذاشت روی شونش و بعد از بغلش رد شد. وقتی توی راهرو داشت قدم میزد چند تا دانشجو رو دید که بیرون از در زانو زدن و دوتا دستاشون رو بالای سروشون نگهداشتن،احتمالا تنبیه شده بودن. بهشون توجهی نکرد و از کنارشون رد شد،تابلوی دفتر مدیر معلوم شد. از چهارچوب در گذشت و جلوی در وایستاد،پدرش اومده بود. یعنی میخواست بگه از کارِت استعفا بده؟یا بیا جانشین من شو؟یا اینکه برگرد خونه؟معلومه که یکی از اینارو میخواد بگه،اگه اینارو نگه حتما میگه کارت اعتباریتو مسدود میکنم یا هرچی. "سلام پسرم" "برای چی اینجایی؟" "اومدم ببینمت" "توی مدرسه؟" "جونگکوک،بعد مدرسه باهات میام ببینم کجا زندگی میکنی،حرف نباشه" "باشه" "خب،دیگه میتونی بری سر کلاست" جونگکوک بی حرف برگشت و راه قبلیشو طی کرد. "یعنی چی خب وسط کلاس آخه؟؟واییی چرا ول نمیکنه،نمیخوام اون خرجمو بده اگه قبول کنم فوقش میخواد بگه بیا جانشین من شو" پدرش صاحب یه شرکت بزرگ بود،اما جونگکوک رهبریش رو به عهده نمیگرفت.چرا؟چون دوست داشت زندگیش معمولی باشه،نه اینکه بخواد صاحب شرکت حمل و نقل اسلحه یا بهتره بگیم قاچاق باباجونش باشه! کسی از این خبر نداشت ولی بجز جیهوپ،اون جونگکوک رو خیلی خوب میشناخت و برای کوک خیلی قابل اعتماد بود. کوک آرزو میکرد اون شرکت برشکست بشه یا مامانش براش یه داداش دیگه بیاره تا اون جانشین باباش باشه. دوتا خواهر بزرگتر داشت،اما باباش راضی نمیشد بده به اونا. خب،میتونست صاحب شرکت بشه اما بعدش آتیشش میزد! در کلاس رو زد و وارد شد،یه سری ریاضی روی تخته نوشته شده بود و بقیه هم سرشون توی دفترشون بود. رفت سرجاش نشست،یکم نگران بود. تهیونگ دستش رو گذاشت روی پاش و پچ زد: "چیزی شده؟" "چیزی نیست،نگران نباش" نمیخواست تهیونگ چیزی بفهمه،اگه میفهمید زندگیش توی خطر میفتاد. تفنگ چیز معمولی ای نبود! نمیخواست تهیونگ رو از دست بده،اگه به جیهوپ گفته بود برای این بود که یکی باهاش درد و دل کنه یا اینکه هوسوک خیلی میخواست بدونه برای چی باید وقتی خانواده ات پولدارن تنها پول دربیاری؟ ......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾‌‌t 19 #Lia"هی کوک،کوکم"جونگکوک که انگار توی فکر بود یهو پرید و به حرف در اومد:"چیه؟؟چیشده؟؟""چند بار صدات کردم ولی نشنیدی،جونگکوک اگه چیزی هست میتونی بهم بگی""راستش..توی دفتر بابامو دیدم،میونه ی خوبی باهاش ندارم""که اینطور،ولی چرا؟""ازش خوشم نمیاد"تهیونگ ساکت شد،نمیدونست چی باید بگه،اون که از چیزی خبر نداشت.جونگکوک دوباره به فکر فرو رفت.تهیونگ،تو نباید اینو بدونی،شاید آسیب ببینی،حتی الانشم که دوست پسر منی میدونم که بابام راجبت تحقیق کرده،هرطور شده ازت محافظت میکنم،حتی از دور،ولی..شاید بد نباشه بدونی،اونوقت میتونم آشکارا ازت محافظت کنم.باید هرچه زودتر تصمیم میگرفت،چون هر لحظه ممکن بود پدرش یه نقشه ای برای تهیونگ بکشه.بعد از چند ساعت،کلاس تموم شد.طبق معمول میخواستن کلاس خلوت بشه بعد برن.بعد اینکه همه رفتن جونگکوک،روی تهیونگ خیمه زد.تهیونگ روی میز نشست و جونگکوک روش خم شد."اینجا کسی نیست نه؟پس میتونم اینکارو کنم"تهیونگ کراوات یونیفرمش رو گرفت و به طرف خودش کشید."با کمال میل،اعلیحضرت"جونگکوک به لبش حمله کرد و با تمام وجودش مکید،طعم لذت بخش لبای تهیونگ که خستگی توی وجودش نمیذاشت رو حس کرد.طعم توت فرنگی میداد و هرچقدر از شیرینیش میگفت کم بود.جهت سرش رو عوض کرد و دوباره مکید.ایندفعه زبونش رو هم وارد دهانش کرد و بوسیدش.نفسشون بند اومد و از هم جدا شدن،صدای نفس نفس هاشون بلند شد."خب..بریم"جونگکوک وسط نفس نفس زدن گفت.دست هم رو گرفتن،تهیونگ از میز پایین اومد و راه افتادن."راستی،فکر کنم بابام الان بیرون وایساده..پشت من وایستا و نترس""بابات؟خب،دوست دارم ببینمش"اگه کسی باباش رو میدید،تقریبا سکته ناقص رو میزد.چون ظاهرش کاملا به مافیا ها شباهت داشت،اما خب خوبیش اینه که مافیا نبود.وقتی به جلوی در رسیدن درست همونطور که فکر میکرد بود،پدرش با چند تا بادیگارد کت و شلوار پوش جلوی فراری سیاهش ایستاده بود."بلاخره تعطیل شد،چیزی خوردی؟""نه،توی خونه میخورم""راستی،این دوست کوچولوت کیه؟""فکر کردم تا الان میشناسیش""معلومه که میشناسم اما میخوام خودش خودشو معرفی کنه"تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد،کوک به چشمش زل زد و با لبخند سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.لبخند زورکی ای نبود،فقط میخواست به تهیونگ اطمینان بده."من کیم تهیونگ،همخونه ای و دوست جونگکوک هستم""عاااه،واقعا؟من که اینطور فکر نمیکنم"و به دستاشون اشاره کرد.کوک دستشونو پشتش قایم کرد و گفت:"خب،میخواستی بدونی کجا زندگی میکنم؟بریم دیگه"جونگکوک راضی نبود پدرش آدرسش رو بدونه،اما خب از قبل تحقیق کرده بود!حتی درباره ی تهیونگ هم میدونست،آدرس که چیزی نبود.جونگکوک سمت ماشین حرکت کرد و تهیونگ رو هم با خودش برد.یکی از بادیگاردا در رو براشون باز کرد و وارد شدن.باباش توی یه ماشین دیگه نشست برای همین خیالشون راحت شده بود.تهیونگ سرش رو خم کرد سمت گوش جونگکوک و گفت:"درباره بادیگاردا یا پدرت چیزی بهم نگفته بودی""من با هرکسی آشنا شم اینو نمیگم،ولی میخواستم وقتی دوست پسرم شدی بهت بگم""خب؟"باید میگفت؟"خب...قول بده نترسی"وقتی تهیونگ سرشو بالا و پایین کرد ادامه حرفش رو رفت."اون،صاحب یه شرکت خطرناکه،شرکت حمل و نقل اسلحه"به تهیونگ نگاه کرد که شوکه شده بود و ادامه داد."تقریبا شباهت به مافیا ها داره اما فرقش اینه که اونا از ما تفنگ میخرن،حالا هم بابام بهم گیر داده که صاحب اون شرکت بشم و مدیریتش کنم،فهمیدی چرا ازش متنفرم؟چون واسه ی اطرافیانم خطرناکه،دوستام،هرکسی که چشمش بهم خورده و حتی تو"تهیونگ خشک شده بود،تا حالا همچین چیزی توی واقعیت نشنیده بود........
undefined۷

۲۳۰

۱۱:۱۱